مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت سوم]
صبح روز بعد...
ات از خواب بیدار شد.
اولین کاری که کرد، پردهها را کنار زد.
نور خورشید تمام اتاق را روشن کرد.
لبخند کوچکی زد.
ات: امروز هوا خوبه...
بعد نگاهی به ساعت انداخت.
ات: هنوز خیلی زوده...
ولی...
فکر کنم یونگی الانم کنار دریاست.
همین فکر باعث شد بیاختیار لبخند بزند.
...
چند ساعت بعد...
ات دوباره خودش را به ساحل رساند.
این بار...
یونگی روی تختهسنگی نزدیک آب نشسته بود.
آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود.
باد موهایش را بههم میریخت.
ات آرام جلو رفت.
ات: سلام.
یونگی بدون اینکه تعجب کند، نگاهش کرد.
یونگی: سلام.
ات کنار او نشست.
این بار فاصلهشان کمتر از قبل بود.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد ات لبخند زد.
ات: فکر کنم کمکم به سکوتت عادت کردم.
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: سکوت بد نیست.
ات: نه...
وقتی کنارش یه آدم خوب باشه، نه.
یونگی چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی موجها ماند.
...
چند دقیقه بعد...
ات خم شد و یک صدف کوچک از روی شنها برداشت.
با ذوق گفت:
ات: ببین!
قشنگه، نه؟
یونگی نگاهی به صدف انداخت.
یونگی: آره.
ات صدف را جلوی خودش گرفت.
ات: هدیه.
یونگی متعجب نگاهش کرد.
یونگی: برای من؟
ات: آره.
یونگی چند لحظه به صدف نگاه کرد.
بعد خیلی آرام آن را گرفت.
یونگی: ممنون.
این اولین باری بود که از او تشکر میکرد.
ات بیاختیار لبخند زد.
...
کمی بعد...
باد شدیدتر شد.
موهای ات مدام جلوی صورتش میآمد.
ات با خنده گفت:
ات: این باد با من دشمنی داره.
برای اولین بار...
گوشهی لب یونگی بالا رفت.
یه لبخند خیلی کوچک...
ولی واقعی.
ات با تعجب چشمهایش گرد شد.
ات: وای...
تو لبخندم میزنی؟
یونگی انگار تازه فهمیده بود لبخند زده.
سریع نگاهش را از ات گرفت.
یونگی: ...
ات خندید.
ات: دیدم ها...
یونگی زیر لب گفت:
یونگی: زیاد ذوق نکن.
ات: دیر گفتی...
من از همین الان ذوق کردم.
...
غروب...
خورشید کمکم داخل دریا پنهان میشد.
آسمان نارنجی شده بود.
ات از جایش بلند شد.
ات: خب...
من باید برم.
یونگی هم آرام از روی سنگ بلند شد.
ات: فردا میام.
یونگی این بار قبل از اینکه ات برگردد، گفت:
یونگی: ات...
ات ایستاد و برگشت.
ات: جانم؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد صدف را که هنوز در دستش بود، بالا آورد.
یونگی: ...ممنون.
ات لبخند گرمی زد.
ات: خواهش میکنم.
وقتی از ساحل دور میشد...
لبخند از روی صورتش محو نمیشد.
و یونگی...
برای اولین بار بعد از مدتها...
به جای دریا...
رفت تا جایی که ات از نظرش ناپدید شد، نگاهش کرد.
نسیم آرامی از کنار ساحل گذشت.
و دل مردی که همیشه تنها بود...
برای اولین بار، بیصدا تکانی خورد.
ادامه دارد... 🌊🤍
[پارت سوم]
صبح روز بعد...
ات از خواب بیدار شد.
اولین کاری که کرد، پردهها را کنار زد.
نور خورشید تمام اتاق را روشن کرد.
لبخند کوچکی زد.
ات: امروز هوا خوبه...
بعد نگاهی به ساعت انداخت.
ات: هنوز خیلی زوده...
ولی...
فکر کنم یونگی الانم کنار دریاست.
همین فکر باعث شد بیاختیار لبخند بزند.
...
چند ساعت بعد...
ات دوباره خودش را به ساحل رساند.
این بار...
یونگی روی تختهسنگی نزدیک آب نشسته بود.
آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود.
باد موهایش را بههم میریخت.
ات آرام جلو رفت.
ات: سلام.
یونگی بدون اینکه تعجب کند، نگاهش کرد.
یونگی: سلام.
ات کنار او نشست.
این بار فاصلهشان کمتر از قبل بود.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد ات لبخند زد.
ات: فکر کنم کمکم به سکوتت عادت کردم.
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: سکوت بد نیست.
ات: نه...
وقتی کنارش یه آدم خوب باشه، نه.
یونگی چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی موجها ماند.
...
چند دقیقه بعد...
ات خم شد و یک صدف کوچک از روی شنها برداشت.
با ذوق گفت:
ات: ببین!
قشنگه، نه؟
یونگی نگاهی به صدف انداخت.
یونگی: آره.
ات صدف را جلوی خودش گرفت.
ات: هدیه.
یونگی متعجب نگاهش کرد.
یونگی: برای من؟
ات: آره.
یونگی چند لحظه به صدف نگاه کرد.
بعد خیلی آرام آن را گرفت.
یونگی: ممنون.
این اولین باری بود که از او تشکر میکرد.
ات بیاختیار لبخند زد.
...
کمی بعد...
باد شدیدتر شد.
موهای ات مدام جلوی صورتش میآمد.
ات با خنده گفت:
ات: این باد با من دشمنی داره.
برای اولین بار...
گوشهی لب یونگی بالا رفت.
یه لبخند خیلی کوچک...
ولی واقعی.
ات با تعجب چشمهایش گرد شد.
ات: وای...
تو لبخندم میزنی؟
یونگی انگار تازه فهمیده بود لبخند زده.
سریع نگاهش را از ات گرفت.
یونگی: ...
ات خندید.
ات: دیدم ها...
یونگی زیر لب گفت:
یونگی: زیاد ذوق نکن.
ات: دیر گفتی...
من از همین الان ذوق کردم.
...
غروب...
خورشید کمکم داخل دریا پنهان میشد.
آسمان نارنجی شده بود.
ات از جایش بلند شد.
ات: خب...
من باید برم.
یونگی هم آرام از روی سنگ بلند شد.
ات: فردا میام.
یونگی این بار قبل از اینکه ات برگردد، گفت:
یونگی: ات...
ات ایستاد و برگشت.
ات: جانم؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد صدف را که هنوز در دستش بود، بالا آورد.
یونگی: ...ممنون.
ات لبخند گرمی زد.
ات: خواهش میکنم.
وقتی از ساحل دور میشد...
لبخند از روی صورتش محو نمیشد.
و یونگی...
برای اولین بار بعد از مدتها...
به جای دریا...
رفت تا جایی که ات از نظرش ناپدید شد، نگاهش کرد.
نسیم آرامی از کنار ساحل گذشت.
و دل مردی که همیشه تنها بود...
برای اولین بار، بیصدا تکانی خورد.
ادامه دارد... 🌊🤍
- ۱.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط