سناریو:جزر و مد/tide 🌊
سناریو:جزر و مد/tide 🌊
چندپارتی (کوتاه)
ـp:پایانی
--------------------------------------------------
دازای لباس هاشو پوشیده بود.خارج از اتاق روی بالکن ایستاده بود. به دریا نگاه میکرد و صدای باد و جزر و مد گوشاشو پر کرده بود.-
یومه :..*آروم چشماش بهم میخورن و از خواب بیدار میشه.*هم..
*روی تخت نشست.به پیراهن بزرگی ک تنش بود نگاه کرد و بعد اطراف اتاقُ.پتو رو کنار زد از جاش بلند شد.*....
*درحالی ک دکمه های پیراهن تنشو میبست از اتاق خارج شد.پیراهن تا اواسط ران هاشو میپوشوند.
دازای:بیدار شدی؟~ *لبخند*
یومه :* سمت چپش جایی ک منبع صدا بود رو نگاه کرد.* نه تو بیداری؟
* آخرین دکه درحالی ک لبخند میزد رو بست و سمت بالکن رفت*
دازای:..هوم *چشماش یومه رو دنبال کردن.و یومه کنارش قرار گرفت*
چطور بود؟
یومه:خوب !
دازای :خوبه *لبخند آرومی زد*
...
یومه:*به دریا نگاه کرد*....
دازای:....*آروم پشت یومه قرار گرفت*
*دستاشو دور کمر یومه حلقه کرد و یومه رو به خودش چسبوند*
اینجوری بهتره...
یومه :هوم..
*سرشو یکم سمت عقب خم کرد و دازایو نگاه کرد*...
دریا خلوته...ساعت چنده؟
دازای :نمیدونم...احتمالا دور و برای دو صبح..
یومه:هوم.. *آروم سر تکون داد*
دازای:...*خم شد و گونه ی یومه رو بوسید و حلقه دستاشو تنگ تر کرد*
یومه:...گشنمهه..
دازای :هوم...*لبخند زد*
*دست یومه رو گرفت و از بالکن خارج شدن و از پله ها پایین رفتن.*
*وارد آشپز خونه شدن*
دازای ؛*یومه رو ،روی پیشخوان نشوند و رفت سمت یخچال و درشو باز کرد. چند لحظه مکث کرد و بعد یه کیسه کاغذی آورد بیرون*
حدس بزن چی داریم
*کیسه کاغذی رو روی پیشخوان کنار یومه گذاشت و از داخلش یه ظرف یه بار مصرف آورد بیرون.درش رو باز کرد*
یومه:یاکیتوری!✨
دازای :* آروم خندید*
یومه :*یه سیخ برداشت*
دازای : میخوای سرد بخوریش؟
یومه:سرد هم خوشمزست
*یه گاز از یاکیتوری زد *
دازای : هوم،باشه.
*یه سیخ برداشت و شروع به خوردن کرد*
یومه: یعنی قید خرچنگُ زدی ...
دازای :تو یاکیتوری دوست داری
یومه:تو هم خرچنگ دوست داری
*به سیخ دیگه برداشت*
دازای: اگه تو بودی خرچنگ میخریدی
یومه:منطقیه..
...--...
یومه: میشه برم دوش بگیرم..؟
دازای :راحت باش..حوله میارم.
حموم انتهای راهرو زیر راه پله هاست.
یومه:باشه..
*وارد حموم شد و پیراهن تنش رو در آورد و توی رختکن گذاشت.وارد حموم شد و دوش آب رو باز کرد و زیرش ایستاد*
یومه:عاخیش..
*چشماشو بسته بود و زیر دوش آب ایستاده بود*...
دازای:*وارد رختکن شد و بعد در حموم رو باز کرد و به چهار چوب تکیه داد*
..
یومه:*چشماشو باز کرد*...حس بدیه تو حموم نگام میکنی...
دازای :*پوزخندی زد* بهش عادت کن..
یومه:*برگشت و نگاهش کرد* ها-؟
دازای:عو..*وارد حموم شد و در رو پشت سرش بست و سمت یومه قدم برداشت*...میخوای مثل قبل نادیده بگیریم؟
یومه:....*چند ثانیه به دازای نگاه کرد..بعد نگاهشو به سرامیک های خیس حموم که روشون آب جاری بود داد*
نه...فک نکنم.
دازای :...*لبخندی زد و بی توجه به اینکه لباساش خیس میشه زیر دوش رفت و یومه رو بغل کرد*
یومه:هوم...خیس شدی..*لبخند زد و دستاشو دور دازای حلقه کرد*
دازای: کی اهمیت میده؟..*قدم برداشت و یومه رو به دیوار چسبوند *..یچیزی یادم رفته بود
*خم شد و آروم در گوش یومه زمزمه کرد*..″دوست دارم″
یومه :....*شاید چیز عجیبی نبود ولی همون باعث شد کمی نفس حبس شه*
....منم همینطور...*یکم محکم تر دازایو بغل کرد*
...
پایان.
چندپارتی (کوتاه)
ـp:پایانی
--------------------------------------------------
دازای لباس هاشو پوشیده بود.خارج از اتاق روی بالکن ایستاده بود. به دریا نگاه میکرد و صدای باد و جزر و مد گوشاشو پر کرده بود.-
یومه :..*آروم چشماش بهم میخورن و از خواب بیدار میشه.*هم..
*روی تخت نشست.به پیراهن بزرگی ک تنش بود نگاه کرد و بعد اطراف اتاقُ.پتو رو کنار زد از جاش بلند شد.*....
*درحالی ک دکمه های پیراهن تنشو میبست از اتاق خارج شد.پیراهن تا اواسط ران هاشو میپوشوند.
دازای:بیدار شدی؟~ *لبخند*
یومه :* سمت چپش جایی ک منبع صدا بود رو نگاه کرد.* نه تو بیداری؟
* آخرین دکه درحالی ک لبخند میزد رو بست و سمت بالکن رفت*
دازای:..هوم *چشماش یومه رو دنبال کردن.و یومه کنارش قرار گرفت*
چطور بود؟
یومه:خوب !
دازای :خوبه *لبخند آرومی زد*
...
یومه:*به دریا نگاه کرد*....
دازای:....*آروم پشت یومه قرار گرفت*
*دستاشو دور کمر یومه حلقه کرد و یومه رو به خودش چسبوند*
اینجوری بهتره...
یومه :هوم..
*سرشو یکم سمت عقب خم کرد و دازایو نگاه کرد*...
دریا خلوته...ساعت چنده؟
دازای :نمیدونم...احتمالا دور و برای دو صبح..
یومه:هوم.. *آروم سر تکون داد*
دازای:...*خم شد و گونه ی یومه رو بوسید و حلقه دستاشو تنگ تر کرد*
یومه:...گشنمهه..
دازای :هوم...*لبخند زد*
*دست یومه رو گرفت و از بالکن خارج شدن و از پله ها پایین رفتن.*
*وارد آشپز خونه شدن*
دازای ؛*یومه رو ،روی پیشخوان نشوند و رفت سمت یخچال و درشو باز کرد. چند لحظه مکث کرد و بعد یه کیسه کاغذی آورد بیرون*
حدس بزن چی داریم
*کیسه کاغذی رو روی پیشخوان کنار یومه گذاشت و از داخلش یه ظرف یه بار مصرف آورد بیرون.درش رو باز کرد*
یومه:یاکیتوری!✨
دازای :* آروم خندید*
یومه :*یه سیخ برداشت*
دازای : میخوای سرد بخوریش؟
یومه:سرد هم خوشمزست
*یه گاز از یاکیتوری زد *
دازای : هوم،باشه.
*یه سیخ برداشت و شروع به خوردن کرد*
یومه: یعنی قید خرچنگُ زدی ...
دازای :تو یاکیتوری دوست داری
یومه:تو هم خرچنگ دوست داری
*به سیخ دیگه برداشت*
دازای: اگه تو بودی خرچنگ میخریدی
یومه:منطقیه..
...--...
یومه: میشه برم دوش بگیرم..؟
دازای :راحت باش..حوله میارم.
حموم انتهای راهرو زیر راه پله هاست.
یومه:باشه..
*وارد حموم شد و پیراهن تنش رو در آورد و توی رختکن گذاشت.وارد حموم شد و دوش آب رو باز کرد و زیرش ایستاد*
یومه:عاخیش..
*چشماشو بسته بود و زیر دوش آب ایستاده بود*...
دازای:*وارد رختکن شد و بعد در حموم رو باز کرد و به چهار چوب تکیه داد*
..
یومه:*چشماشو باز کرد*...حس بدیه تو حموم نگام میکنی...
دازای :*پوزخندی زد* بهش عادت کن..
یومه:*برگشت و نگاهش کرد* ها-؟
دازای:عو..*وارد حموم شد و در رو پشت سرش بست و سمت یومه قدم برداشت*...میخوای مثل قبل نادیده بگیریم؟
یومه:....*چند ثانیه به دازای نگاه کرد..بعد نگاهشو به سرامیک های خیس حموم که روشون آب جاری بود داد*
نه...فک نکنم.
دازای :...*لبخندی زد و بی توجه به اینکه لباساش خیس میشه زیر دوش رفت و یومه رو بغل کرد*
یومه:هوم...خیس شدی..*لبخند زد و دستاشو دور دازای حلقه کرد*
دازای: کی اهمیت میده؟..*قدم برداشت و یومه رو به دیوار چسبوند *..یچیزی یادم رفته بود
*خم شد و آروم در گوش یومه زمزمه کرد*..″دوست دارم″
یومه :....*شاید چیز عجیبی نبود ولی همون باعث شد کمی نفس حبس شه*
....منم همینطور...*یکم محکم تر دازایو بغل کرد*
...
پایان.
- ۹۳۴
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط