{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 13


صورتشو نزدیک صورتم کرد.
بزاقمو قورت دادم.
چشمام لرزید.
بهم خیره بود.
تو چشماش هیچ حسی نبود عین یخ بود.
حالت چشماشو به خماری داد.
دستاشو دور کمرم پیچید.
لرزش تنم رو حس کرد.
پوزخندی زد.
چشماش رفت سمت لبم.
نمیتونستم چیزی بگم.
دهنم انگار قفل شده بود.

تهیونگ: جوابمو ندادی مزاحمتم یانه؟(سرد و آروم)

بازم هیچی نگفتم.
فقط به چشماش زل زدم.
چشماش انگار یه چیزی داشت.
سرم و آوردم پایین.
که با دستش چونم رو گرفت و آورد بالا.

تهیونگ: وقتی دارم باهات حرف میزنم نگاهم کن.

هلش دادم.
تا خواستم برم دستمو گرفت و کشیدو به دیوار چسبوندم و دستاشو دو طرفم قرار داد.

تهیونگ: کجا با این عجله.

یونا: ولم کن روانی....

تهیونگ: روانی؟ کلمه جدیدته؟

.
بازم هیچی نگفتم.
چون جوابی نداشتم.
دوباره تقلا کردم. زورم بهش نمیرسی.

یونا: گفتم برو کنار.

تهیونگ: امیلی... چه چیزی و داری مخفی میکنی؟

ترسیدم.
از کجا فهمیده دارم یه چیزی رو ازش مخفی میکنم؟ هول شدم. استرس گرفتم.

یونا: منظورت چیه؟

تهیونگ: اوم پس هیچی نمیدونی؟ اوکی.

سرش رو برد تو گردنم.
ترقوه ام رو گاز گرفت.
خیلی درد داشت انگار کبود شده بود.
آخی زیر لب گفتم.

تهیونگ: خوشت میاد.؟؟؟

یونا: نه خیر ولم کننن.

تهیونگ: میدونی چیه؟ میخوام اذیتت کنم. یا شایدم رابطه؟

تعجب کردم.
نفس عمیقی کشیدم و هلش دادم.
خندید.

تهیونگ: باشه باشه... فردا آماده باش با جک قرار داریم.

و رفت.
نفس راحتی کشیدم و رو تخت ولو شدم.
باورم نمیشه این همبازی بچگیامه.
نزدیک بود بفهمه یونام.
هوقی کشیدم.
حتی مامان و بابام هم بهم اهمیت نمیدن حتی یه زنگ هم به تک دخترشون نزدن.
فکرام رو بهو ریختم
و چشمامو بستم.

صبح شده بود.
بیدار شدم و کش و قوصی به بدنم دادم.
رفتم کارای لازم رو توی WC انجام دادم.
از اتاق رفتم بیرون.
جونگکوک رو دیدم.

یونا: هی بیشعور آخر هم جریان رو بهم نگفتی.

جونگکوک: امممم خببببب.

یونا: زهر مار عوضی.

جونگکوک: تو چرا نمیری عمارت خودت همش اینجا پلاسی.

یونا: مستر کیم نمیذارن. و تو که از صبح تا شب اینجایی حداقل تو برو.

جونگکوک: اولا دلم میخواد دوما خونه رفیقمه سوما به تو هیچ ربطی نداره.

یونا: اولا به درک دوما بازم به درک سوما خیلی هم ربط داره.

بدون توجه به جونگکوک وارد آشپزخونه شدم و نون تست و با مربای توت فرنگی خوردم.
خواستم دومی رو بخورم که تهیونگ گازش زد.
بهش خیره موندم.

تهیونگ: هوم خوشمزس.

بعد از دستم گرفتش و رفت رو کاناپه نشسیت.
سومی رو گرفتم که دوباره از دستم گرفتش و دوباره رفت رو کاناپه نشست.
عصبانی شدم و رفتم رو به روش و خم شدم و نون تستی که تو دستش بود و گاز زدم با اینکه دهنیش بود.
لبخند موفقیت آمیزی کردم و دوباره رفتم تو آشپز خونه.
جونگکوک که از هیچی خبر نداشت سرش تو گوشی بود.
دوباره یکی دیگه گرفتم که تهیونگ اومد سمتم.
به کابینت چسبیدم.
نون تستی که تو دستم بود رو دوباره گاز زد.

تهیونگ: حالا برابر شدیم.

شب شد.
قرار شد آماده بشیم.
جونگکوک هم میومد.
وارد اتاقم شدم.
اول رفتم حموم.
بعد چند مین اومدم بیرون.
موهام رو خشک کردم.
که جونگکوک وارد اتاقم شد.

جونگکوک: تا ۵ دقیقه دیگه اماده باش فهمیدی؟

اداش رو درآوردم که رفت.
هوف.
خواستم اول آرایش کنم.
شروع کردم به آرایش کردن.
انگار میخواستم برم عروسی هرچند عروسی نبود ولی با جک قرار داشتیم.
یه قراره خیلی مهم!

امیدوارم خشتون بیاد☆
دیدگاه ها (۹)

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 12نباید بزارم این بازی تموم بشه. رو...

☆پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 11ویو یونا بیدار شدم خمیازه ای کشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط