{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆ پسر بد ☆
☆_bad boy_☆
Part: 15

ویو یونا
تو حال خودم بودم.
خودمو کاترین رو کاناپه نشسته بودیم.
که جونگکوک اومد.

جونگکوک: سلام لیدی ها

جونگکوک اومد پیش منو کاترین نشست.
گوشیش رو در آورد.
رفت توی تیک تاک.
این چقد بیکاره مثلا دست راسته بزرگترین مافیای آسیاست باید کار کنه.

یونا: هوی بیکاری؟

جونگکوک: نه

یونا: خب چرا میری تیک تاک؟ برو کاراتو کن.

جونگکوک: به تو ربطی نداره.

یونا: زهر مار تنبل.

جونگکوک: راستی دوست پارتنر داری؟

یونا: نچ حوصله پارتنر رو ندارم.

جونگکوک: ولی من دارم.

یونا: واو کیه؟

جونگکوک: تازه باهاش آشنا شدم اسمش الین هست.

یونا: چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگکوک: چته تو...

یونا: چند سالشه؟

جونگکوک: ۲۲.

یونا: موهاش چه رنگیه؟

جونگکوک: قهوه ای روشن.

مغزم داشت رد میداد.
الین؟ وای کمک.
سریع وارد اتاقم شدم.
گوشی رو برداشتم.
زنگش زدم که جواب داد.

الین: ها.

یونا: چخبر از دوست پسرت.

الین: چی!

یونا: کوفت انشاءالله بری زیر ۱۸ چرخ بمیری.

الین: چرا اخه؟

یونا: چرا با جونگکوک وارد رابطه شدی؟

الین: جونگکوک منظورت دست راست تهیونگه؟

یونا: اره.

الین: نه بابا اون کیه من کیم.

یونا: پس چرا گفت الین ۲۲ ساله موهای قهوه ای روشن؟

الین: خاک تو سرت من الان ۲۳ سالمه موهامم قهوه ای تیرس.

یونا: چی؟

که یکدفعه جونگکوک اومد داخل.

جونگکوک: یادم رفت بگم که اسمش اشتباه بود اسمش لیان هست.

یونا: الو الو الین اشتباهی زنگ زدم.

قطعش کردم.

هوف گوشی رو گذاشتم کنار و رفتم پیش کاترین.
حوصلم خیلی سر رفته بود.
به الین به پیام دادم که امشب بریم بیرون.
از صبح خبری از تهیونک نبود.
خدمتکارا مارو صدا زدن برای نهار.
رفتیم دور میز نشستیم خدمتکار گفت تهیونگ نمیخوره اما چرا؟
بیخیال شدم.
شروع کردم به خوردن غذا.
بعد اتمام.
کلی با کاترین حرف زدم.
جونگکوک هم فقط سرش تو گوشی بود.
............
شب شد.
کاترین رفت.
جونگکوک هم رفت.
وارد اتاقم شدم.
خواستم لباسم رو عوض کنم. که خودمو الین بریم بیرون.

............

ویو تهیونگ.
از اتاق اومدم بیرون در اتاق امیلی باز بود از لای در نکاش کردم داشت لباسش رو در می آورد که ماه گرفتگی رو کمرش رو دیدم.
این.. این رو یونا از کوچیکی داشت.
امکان نداره.
دروغ محضه.

فلش بک☆

یونا: تهیونگ ماه گرفتی رو کمرم رو دیدی؟(بچگونه)
تهیونگ: نه کوچولو.
یونا: برای همیشه میمونه حتا تا آخر عمرم.
تهیونگ: مگه چطوریه ببینم؟
یونا: اینا هاش.
تهیونگ: چقد نازه من این رو خیلی دوست دارم. این خال خیلی برام ارزش داره.

یونا: ولی من قرار بود عمل کنم درش بیارم.

تهیونگ: نه هیچوقت اینکارو نکن ماه کوچولوی من.

یونا: ماه؟

تهیونگ: اره اسم جدیدته که صدات میزنم.

یونا: خیلی خوشگلههه.

پایان فلش بک☆

چطور ممکنه.
گوشیم زنگ خورد.
جواب دادم.
کسی پشت خط نبود.
قطعش کردم که زنگ در خونه خورد ـ
درو باز کردم کسی نبود چشمم خورد به یه پاکت.
برداشتمش.
بازش کردم.

_
سلام دوست عزیز من همونیم که بهت پیام دادم.
خواستم بگم هوانگ امیلی همون لی یوناعه اومده تا ازت انتقام بگیره و ثابت کنه که پدرش قاتل پدرت نبوده.
خودش رو جای یه دختر دیکه جا زده.
تمام اطلاعاتش رو آتیش زد که تو نتونی پیداش کنی با دستارش هم جانگ الین درحال نقشه کشیدن هستن.ـ


ویو یونا.

از اتاق اومدم بیرون کاملا آماده بودم.
به سمت در رفتم که...

تهیونگ: کجا با این عجله لی یونا؟

همجا سکوت شد ضربان قلبم رو حس نمیکردم. کپ کردم. خشکم زده بود.
استرس گرفته بودم... انگار پایان زندگیم نزدیک بود.،دستام رو مشت کردم.
جشمام لرزید سرمو بردم بالا و
اروم لب زدم: چی....؟

امیدوارم خشتون بیاد. ☆
دیدگاه ها (۴۱)

زیبا فالوشه☆@mr_kj

☆ پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 14از روی کاناپه بلند شدم. رفتم تو...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 8ویو تهیونگ با کوک تو اتاقم بودیم. ...

☆پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 6ویو صبحویو یونا از خواب بلند شدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط