{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆ پسر بد ☆
☆_bad boy_☆
Part: 14

از روی کاناپه بلند شدم.
رفتم تو اتاقم و درو بستم.
هرچه سریعتر باید برم.
اونی که زنگم زد مشکوک بود اگه لوم بده تهیونگ منو میکشه.
سریع رفتم سمت وسایلم.
سریع لباسامو داشتم ور میداشتم که سوزشی روی انگشتم دیدم.
داشت خون میومد.
دیدم یه تیغ توی وسایلامه مال خودمه اه تف.
بی توجه ای کردم و دوباره شروع کردم به جمع کردن که در اتاقم زده شد.
جونگکوک بود. این کی اومده بود مگه نرفته بود خونش.
نفسم داشت قطع میشد.

جونگکوک: چیشده؟

نگاهی به دستم کرد پر خون شده بود.
سریع اومد سمتم.
بعد نگاهی له دورو برش کردو ساک رو دید.
انگار عصبانی شده بود.

جونگکوک: کدوم گوری میخواستی بری؟(عربده)

چرا یهو عصبانی شد. تاحالا ندیدم جونگکوک عربده بکشه.
که دوباره در اتاقم باز شد ایندفعه تهیونگ بود. به سمتمون اومد.

تهیونگ: چیشده جونگکوک؟

جونگکوک: خودت نگاه دور و برت کن میفهمی.

تهیونگ: اینا چیه؟ ساک برا چیته کجا میخواستی بری.

ساکت بودم.
همنجوری داشت از زخمم خون میومد اون موقع هیچ دردی حس نمیکردم.
فقط و فقط نگاشون میکردم.
بعد چند دقیقه به خودم اومدم.

یونا: من.. من میخواستم یه چند روز برم پیش خانوادم.

تهیونگ: اونم بدون اینکه به ما بگی؟ هع دروغه.

یونا: اما.. اما.. من

تهیونگ: خفه شو.(عربده)

یونا: خفه نمیشم میخوام ببینم میخوای چیکار کنی؟ هع نمیتونم برم پیش خانوادم؟؟


تهیونگ: اکه میخواستی بری اونجا ابن همه عجله نمیکردی. تا مارو دیدی هول نمیشدی.
هع امیلی داری چه غلطی میکنی چی رو داری مخفی میکنی؟

یونا: من همه چیمو به شما گفتم. و فقط میخواستم برم پیش خانوادم. تو خودت نمیری پیش خانوادت؟

تهیونگ: هوف..جونگکوک تو میتونی بری.

جونگکوک: اومدم ازت بپرسم که تفنگم پیشت جا مونده یا نه.

جونگکوک رفت من موندم و تهیونگ.

یونا: اصلا نمیرم دیگه... یه روز دیگه میرم.

پوزخندی زد.
از روی عصبانیت.
دستاشو مشت کردـ

یونا: من مثلا دست چپتم. دارم کمکت میکن بی یونا رو پیدا کنی. ولی حالا...

تهیونگ از اونجا رفت درو محکم کوبید صداش آزار دهنده بود.
چرا اینجوری شد آخه اه...
یه لحظه انگشتم سوز داد.
کلی خون ریخته بود.
دراز کشیدم رو تخت..
که خوابم برد.

.......................

ویو تهیونگ
ای بابا.
اصلا نمیدونم چی به چیه مغزم دیگه نمیکشه.
یونا یطرف امیلی هم یه طرف شباهت دارن.
گیر کردم.
الان ۵ ماهه که امیلی اومده تو عمارتم.
ولی از وقتی سرو کله امیلی پیدا شد دیگه خبری از یونا نشد.
تا قبل از اینکه امیلی بیاد از یونا اطلاعات داشتم.
همچی مشکوکه.
داره یه اتفاق هایی میفته که من خبر ندارم هرچه سریعتر باید بفهمم موضوع چیه.

گوشی رو نگاه کردم.
یه پیام از طرف ناشناس.

نوشته بود: سلام کیم تهیونگ بزرگ من میخوام چیزی که مبخوای رو بهت بدم همین زودیا لی یونا رو پیدا میکنی یعنی من بهت میگم ولی به زودی.


ای کیه؟ چی میخواد.
یعنی یونا پیششه؟ یا شایدم مبخواد یه چیزی بگه بهم. جک که نیست الکس (رفیق تهیونگ) هم نیست جونگکوک خم نیست.
پس کی میتونه باشه.
گوشی رو کنار گذاشتم سرم رو با دستام گرفتم.
اه تف بهت لی یونا.

....................
ویو یونا.
از خواب بلند شدم.
دستم درد میکرد زخمم انگار عفونت کرده بود.
بهش توجه نکردم.
از اتاق رفتم بیرون که تهیونگ رو دیدم.
داشت با کاترین حرف میزد.
کاتربن کی اومده بود.
صداش زدم برگشت نگاهی لهم کرد و خندید.
به سمتش رفتم بغلش کردم.
نخون های کاشته شدش رو بهم نشون داد.


یونا: واو عالیهههه خیلی قشنگه.

ازش جدا شدم.
نگاهی به تهیونگ کردم.
اصلا توجه بهم نمیکرد.
درسته سرده ولی حداقل یه سلام میکرد.
هنوزم دلشوره داشتم.
اون مرده که بهم زنگ زده بود اگه لوم بده چی اصلا کیه و اسمم رو از کجا میدونست.

در خونه زده شد.
درو باز کردم.
ولی کسی نبود.
یعنی چی چرا امروز همچی پیچیدس؟
درو بستم که دوباره زنگ در خورد تهیونگ کلافه شد و اومد کنارم و درو باز کرد.

تهیونگ: چرا کسی نیست؟

یونا: منم نمیدونم.

بدون نگاه کردن بهم وارد اتاقش شد.
درو هم قفل کرد.

ویو تهیونگ.
وارد اتاقم شدم.
درو قفل کردم.
باید سریع دست به کار بشم.
دکمه رو زدم و در باز شد.
لی یونا پیدات میکنم.!!!

سلاممم خوشگلااا...
امیدوارم خشتون بیاد.
بچه ها بازنشر زیاد بشه که پست هام بره اکسپلور تا زیاد بشیم. بازم ممنونم عشقام
خیلی خوب حمایت میکنید. با کامنت هاتون واقعا خوشحال میشم. ☆
دیدگاه ها (۲۱)

فیک نویسه ✨🎀فالوشه&@h_888000

فالوشههه🎀✨@cordelia_bots_fake

پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 13بعد اینکه آرایش کردم رفتم لباس انت...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 8ویو تهیونگ با کوک تو اتاقم بودیم. ...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 4.ویو یونا. از خواب پاشدم. وارد WS ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط