Bloodanddew
#Blood_and_dew
«خون و شبنم»
𝐏𝐭𝟏
شب بارونیِ سئول همیشه بوی خطر میداد؛ مخصوصاً وقتی سه خاندان کیم، پارک و جئون سالها بود که خون هم رو حلال کرده بودن.
تو دل همین شهر، جایی بین تاریکی خیابونها و نور چراغهای نئونی، «کیم تهیونگ» مثل سایه قدم میزد.
دستش هنوز از خون دشمن گرم بود، نفسش سنگین و چشماش مثل همیشه سرد و عمیق.
اما اون شب… یه چیزی فرق داشت.
برای اولین بار بعد از مدتها، شکارچی خودش شکار شده بود.
تهیونگ وقتی پیچید داخل کوچه باریک، صدای کشیده شدن ماشه رو پشت گوشش شنید.
سه مرد نقابدار. اسلحههای آماده.
یکیشون پوزخند زد:
«رئیس کیم؟ فکر میکردی امشب تنهایی قدم بزنی و سالم برگردی؟»
تهیونگ آماده بود؛ اما تعدادشون زیاد بود.
گلوله اول رو جاخالی داد، اما دومی خورد به پهلوش. زانوهاش خم شد.
خون گرمش روی آسفالت سرد پخش شد.
همین لحظه بود…
که صدای یه دختر اومد. محکم، خونسرد، بدون ذرهای ترس:
«اون اسلحه رو بردار عقب، قبل از اینکه مغزتو روی دیوار پهن کنم.»
مردها برگشتن.
یه دختر مو بلوند با چشمهای یخی، هودی مشکی، اسلحه ساچمهای بزرگ روی شونهاش.
پارک یونا.
هیچکسی باور نمیکرد دختر رئیس خاندان پارک، دشمن خونی کیمها، وسط شب برای نجات تهیونگ ظاهر بشه.
اما اون همون کسی بود که سالها پیش یه بار از دور دیده بودش…
و تهیونگ هیچوقت فراموش نکرده بود اون نگاه سرد و نجاتدهنده رو.
قبل از اینکه مردها بفهمن چی شد، یونا سه گلوله دقیق شلیک کرد.
دو نفر افتادن.
سومی فرار کرد.
یونا قدم برداشت و بالای سر تهیونگ خم شد.
اخم عمیق، صدای خونسرد:
«واقعا ۲۵ سالته؟ یا ۱۲؟ چرا تنها میای همچین جاهایی؟»
تهیونگ با لبخند خفیف و نفسهای سنگین گفت:
«نگرانم شدی؟»
یونا چرخوندش:
«نه. فقط نمیخوام بیخودی جلوی چشمهام بمیری. بده من.»
دستشو گرفت.
خونش روی دستهای یونا چکید.
تهیونگ برای اولین بار تو زندگیش حس کرد یه نفر…
واقعاً میتونه نجاتش بده.
همین لحظه، صدای موتور هارلی قوی و خشن پیچید.
کیم هانا – زبوندرازترین، بددهنترین و وحشیترین دختر دنیای زیرزمینی – با سرعت جلوشون ترمز کرد.
پشت سرش هم جونگ کوک از راه رسید، با چهره خشمگین و دستهایی که همیشه آماده مشت زدن بود.
هانا با دیدن یونا بالای سر تهیونگ، ابرو بالا انداخت:
«وای وای وای… پارک یونا؟! یعنی الان باید تشکر کنیم یا تو رو هم بزنیم؟»
یونا بدون حتی نگاه کردن بهش:
«دهنتو ببند هانا. گذاشتم زنده بمونی یعنی لطف کردم.»
هانا: «ببین منو…! دختره اروپاییِ چشمآبی!»
جونگ کوک جلوی هانا رو گرفت.
جوری که مشخص بود بینشون یه تنش خطرناکِ جذاب وجود داره.
تهیونگ به سختی ایستاد.
نگاهش به یونا قفل شد.
لبخند نصفهجان زد:
«یونا… ازت طلبکار شدم.»
یونا با آرامش اسلحهاش رو روی شونه گذاشت:
«از طلبکار شدن از من خوشحال نباش. معمولا بدهیا رو با درد پس میگیرم.»
اما تهیونگ میدونست…
دردی که از اون دختر میگیره، دردِ عاشق شدن خواهد بود.
و این… فقط شروع «خون و شبنم» بود.
«نظرتون راجب پارت اول چطوره؟اولین بارمه فیک مینویسم ببخشید اگه بد شد»
«خون و شبنم»
𝐏𝐭𝟏
شب بارونیِ سئول همیشه بوی خطر میداد؛ مخصوصاً وقتی سه خاندان کیم، پارک و جئون سالها بود که خون هم رو حلال کرده بودن.
تو دل همین شهر، جایی بین تاریکی خیابونها و نور چراغهای نئونی، «کیم تهیونگ» مثل سایه قدم میزد.
دستش هنوز از خون دشمن گرم بود، نفسش سنگین و چشماش مثل همیشه سرد و عمیق.
اما اون شب… یه چیزی فرق داشت.
برای اولین بار بعد از مدتها، شکارچی خودش شکار شده بود.
تهیونگ وقتی پیچید داخل کوچه باریک، صدای کشیده شدن ماشه رو پشت گوشش شنید.
سه مرد نقابدار. اسلحههای آماده.
یکیشون پوزخند زد:
«رئیس کیم؟ فکر میکردی امشب تنهایی قدم بزنی و سالم برگردی؟»
تهیونگ آماده بود؛ اما تعدادشون زیاد بود.
گلوله اول رو جاخالی داد، اما دومی خورد به پهلوش. زانوهاش خم شد.
خون گرمش روی آسفالت سرد پخش شد.
همین لحظه بود…
که صدای یه دختر اومد. محکم، خونسرد، بدون ذرهای ترس:
«اون اسلحه رو بردار عقب، قبل از اینکه مغزتو روی دیوار پهن کنم.»
مردها برگشتن.
یه دختر مو بلوند با چشمهای یخی، هودی مشکی، اسلحه ساچمهای بزرگ روی شونهاش.
پارک یونا.
هیچکسی باور نمیکرد دختر رئیس خاندان پارک، دشمن خونی کیمها، وسط شب برای نجات تهیونگ ظاهر بشه.
اما اون همون کسی بود که سالها پیش یه بار از دور دیده بودش…
و تهیونگ هیچوقت فراموش نکرده بود اون نگاه سرد و نجاتدهنده رو.
قبل از اینکه مردها بفهمن چی شد، یونا سه گلوله دقیق شلیک کرد.
دو نفر افتادن.
سومی فرار کرد.
یونا قدم برداشت و بالای سر تهیونگ خم شد.
اخم عمیق، صدای خونسرد:
«واقعا ۲۵ سالته؟ یا ۱۲؟ چرا تنها میای همچین جاهایی؟»
تهیونگ با لبخند خفیف و نفسهای سنگین گفت:
«نگرانم شدی؟»
یونا چرخوندش:
«نه. فقط نمیخوام بیخودی جلوی چشمهام بمیری. بده من.»
دستشو گرفت.
خونش روی دستهای یونا چکید.
تهیونگ برای اولین بار تو زندگیش حس کرد یه نفر…
واقعاً میتونه نجاتش بده.
همین لحظه، صدای موتور هارلی قوی و خشن پیچید.
کیم هانا – زبوندرازترین، بددهنترین و وحشیترین دختر دنیای زیرزمینی – با سرعت جلوشون ترمز کرد.
پشت سرش هم جونگ کوک از راه رسید، با چهره خشمگین و دستهایی که همیشه آماده مشت زدن بود.
هانا با دیدن یونا بالای سر تهیونگ، ابرو بالا انداخت:
«وای وای وای… پارک یونا؟! یعنی الان باید تشکر کنیم یا تو رو هم بزنیم؟»
یونا بدون حتی نگاه کردن بهش:
«دهنتو ببند هانا. گذاشتم زنده بمونی یعنی لطف کردم.»
هانا: «ببین منو…! دختره اروپاییِ چشمآبی!»
جونگ کوک جلوی هانا رو گرفت.
جوری که مشخص بود بینشون یه تنش خطرناکِ جذاب وجود داره.
تهیونگ به سختی ایستاد.
نگاهش به یونا قفل شد.
لبخند نصفهجان زد:
«یونا… ازت طلبکار شدم.»
یونا با آرامش اسلحهاش رو روی شونه گذاشت:
«از طلبکار شدن از من خوشحال نباش. معمولا بدهیا رو با درد پس میگیرم.»
اما تهیونگ میدونست…
دردی که از اون دختر میگیره، دردِ عاشق شدن خواهد بود.
و این… فقط شروع «خون و شبنم» بود.
«نظرتون راجب پارت اول چطوره؟اولین بارمه فیک مینویسم ببخشید اگه بد شد»
- ۴۱۱
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط