چند روز گذشته بود و یونا حتی نمیفهمید چرا جونگکوک هر بار

چند روز گذشته بود و یونا حتی نمی‌فهمید چرا جونگکوک هر بار که اسم «جکسون» می‌اومد، عضله فکش تیر می‌کشید.
اما این رو می‌فهمید:
چیزی درون جونگکوک داشت بیشتر و بیشتر به سمتش می‌کشید… چیزی عمیق، وحشی، اما عجیب گرم.

فشار جکسون هر روز بیشتر می‌شد.
هر بار می‌گفت:

«جونگکوک، رسمه. یک شب. خونش خاصه…»

جونگکوک حتی نگاهش نمی‌کرد.
اما اون شب، وقتی جکسون برای بار آخر درخواستش رو تکرار کرد، نگاه جونگکوک تاریک‌تر از همیشه شد.
نه از خشم.
از تصمیم.

وقتی جکسون رفت، جونگکوک برگشت طرف یونا.
قدم‌هاش آرام، سنگین، و خطرناک بود؛ مثل شکارچی که دیگه از هیچ‌چیز فرار نمی‌کنه.

از امشب، هیچ‌کس دیگه درباره‌ت حرف نمی‌زنه.

قبل از اینکه یونا حتی لب باز کنه، جونگکوک خم شد، بازوهاش رو دور بدن ظریف دختر حلقه کرد و بلندش کرد.
یونا بی‌هوا دستش را دور گردن او انداخت.

جونگکوک او را به زیرزمین خصوصی برد؛ جایی که همیشه قفل بود و فقط خودش حق ورود داشت.
در را بست.
قفل را چرخاند.

نور اتاق کم بود، گرم بود، و سایه‌هایی روی دیوار می‌رقصید.

جونگکوک آرام صورتش را لمس کرد.
نفسش به گونه‌اش خورد.
صدایش زیر و آرام شد، چیزی میان قول، هشدار و اعتراف:

دیگه هیچ‌کس تو رو ادعا نمی‌کنه. چون از همین لحظه… تو به قلمروی من وصل می‌شی.

یونا چیزی نگفت.
فقط نگاه کرد.
و همین برای جونگکوک کافی بود.

او دختر را نزدیک‌تر کشید.
نه با عجله.
نه با خشونت.
با آن نوع آرامش سنگینی که فقط خون‌آشام‌های قدیمی هنگام انجام کارهای بزرگ دارند.

وقتی چراغ‌ها خاموش شدند، هیچ صدای خشنی نبود.
هیچ حرکت پرهیجانی.

فقط صدای برخورد نفس‌ها.
صدای تماس آرام پوست با پوست.
و زمزمه‌هایی کوتاه که فقط دو نفر می‌شنیدن…

بقیه‌اش در تاریکی اتفاق افتاد.
نه با خشونت.
نه با اجبار.
با اون پیوند قدیمی و نمادینی که نسل‌هاست در خاندان جونگکوک معنی‌اش مشخصه.


---

صبح بعد

یونا اولین چیزی که حس کرد وزن سنگین بازوی جونگکوک بود که دور کمرش حلقه شده.
طوری که انگار اگر تکان بخورد، جهان ترک می‌خورد.

چشم که باز کرد، جونگکوک بیدار بود.
خیره به او.
با نگاهی که نه سرد بود، نه خشونت‌آمیز…
بیشتر شبیه یک مردی که چیزی را به دست آورده که از دست دادنش غیرممکن است.

خوب خوابیدی؟

صدایش کمی خش داشت.
کمی غرور.
کمی مالکیت.

یونا آرام تکان خورد.
جونگکوک بازوش را محکم‌تر کرد.

تکون نخور. هنوز تموم نشده.

چی تموم نشده؟

لبخند نیمه‌ای روی لب‌های جونگکوک نشست؛
از آن لبخندهایی که خون‌آشام‌ها فقط وقتی می‌زنند که «برنده» شده باشند.

پیشانی‌اش را به پیشانی یونا چسباند.

از امروز همه می‌فهمن که تو برای همیشه متعلق به منی.
و کسی حتی جرأت فکر کردن بهت رو هم نداره.

گرمای صدایش…
نزدیکی بدنش…
آرامشش…
همش یک چیز را می‌گفت:

پیوند بسته شد.
و هیچ‌کس قادر به شکستن آن نبود.
دیدگاه ها (۱۶)

Mafias Stepdaughter

جونگکوک یونا رو روی بازوهاش نگه داشته بود، مثل چیزی که اگر ز...

جونگکوک بدون اینکه ازت بپرسه، مچت رو گرفت و کشید سمت پله‌های...

میان عشق و درد---پارت پنجم:اون عصر، یونا روی نیمکت پارک نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط