{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیستی آغوش من احساس سرما می کند

نیستی آغوش من احساس سرما می کند
پنجره سگ لرزه هایم را تماشا می کند

صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام
مادرم با من سر این عشق، دعوا می کند

زخم بر خود می زنم، تا درد از حد بگذرد
بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند!

می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام
غم، بساط اشک هایم را مهیا می کند

بالشی که شاهد هق هق زدن های من است
توی گوشم با همان لحن تو نجوا می کند

حال دنیایم وخیم ست و نگاهم عشق را
از سکوت کهنه ی عکست تمنا می کند

بی تو بر تصویر تلخ زندگی زل می زنم
مرده ای در آینه گاهی تقلا می کند..
دیدگاه ها (۱۰۱)

با خیال باران با بی تابی ابرهای سیاه آسمان درگیر دلتنگی ام د...

و چه قدر خسته‌ام از «چرا؟»از «چه گونه!»خسته‌ام از سؤال‌های س...

🍂 درگیر قرار های عاشقانه ام...به وقتِ دیدارِ نمی دانم کجاست...

این هوا را می بینید؟نه سرد بودنش معلوم است نه گرم بودنش...آد...

برای وصف چشم انداز چشم شوخ و شنگ توخیالم کوچ کرده سوی چشمان ...

شعر و چارپاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط