{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my beautiful lie پارت²

my beautiful lie پارت²
پسرک از درد تو خودش جمع شده بود و بلند گریه میکرد
مرد بزرگتر نزدیکش شد که هلش داد
بزور بقلش کرد و با اینکه با دستاش داشت میکوبید تو سینه اش دلشو نوازش میکرد
جیمین: ولم کننن...تو خیلی آدم بدی هستیی..میخام برم خونهه (گریه)
همینطوری گریه میکرد که گریش شدت گرفت طوری که نمیتونست نفس بکشه و صورتش رو به کبودی میرفت
یونگی: جیمین! جیمین به من نگاه کن...نفس بکش جیمین!
هیچی نیست..دیگه انجامش نمیدیم! اصن میری خونه فقط یه دقیقه آروم باش! جیمین نفس بکش
پسرک کوچیک همچنان نمیتونست نفس بکشه که یادش افتاد جیمین آسم داره، برآید بقلش کرد و به سمت اتاقش بردش و همونطوری که بقلش بود از توی کوله پشتیش اسپری آسمش رو برداشت و گذاشت تو دهنش و کم کم آروم شد
یونگی: میتونی نفس بکشی؟ خوبی؟
پسرک کوچیک بغض کرده بود که دوباره شروع کرد به گریه کردن
یونگی: هیسس..همین الان داشتی بخاطر گریه کردن میمردی
جیمین: از ک..کجا میدونس..میدونستی آسم د..دارم
یونگی: خانوادت بهم گفتن، الان درد داری؟
جیمین: آره خیلی
یونگی: اگه میدونستم بعدش میخوای طوری گریه کنی که بمیری هیچوقت انجامش نمیدادم
جیمین: چرا یهو داخلم یه مایع داغ حس کردم؟
یونگی: چون من توت به ک*ام رسیدم
جیمین: الان باردار میشم(استرس)
یونگی: تو رحم نداری بچه
جیمین: آها..میشه بریم حموم
یونگی: اوهوم
مرد بزرگتر پسرک رو برآید بقل کرد و به سمت حموم بردش و وان رو با آب گرم پر کرد و تو وان نشست و پسرک رو روی پاهاش گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن دلش
دیدگاه ها (۲۰)

my beautiful lie پارت³یونگی: الان بهتری؟ جیمین: آره پسرک کوچ...

سلام قشنگام🎀فیک نویسه✨🩷حمایت کنید عمو رو آیدی عمو: kim_juxng...

my beautiful lie پارت¹روبه روی هم نشسته بودن پسرک کوچک با بر...

³my monthپارت¹⁰²⁰:³⁰از ماشین پیاده شدن و زنگ در رو زدن بعد چ...

³my monthپارت⁸¹¹:⁰⁶یونگی جیمین رو برآید بقل کرد و بردش تو حم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط