³my monthپارت¹⁰
³my monthپارت¹⁰
²⁰:³⁰
از ماشین پیاده شدن و زنگ در رو زدن بعد چند ثانیه مادر یونگی با دستای خو*نی درو باز کرد یه چاق*وی خو*نی دستش بود
یونگی دست جیمینو گرفت و مادرشو هل داد اونور..دید که هایجین داره گریه میکنه رفت داخل که با ج*سد غرق در خو*ن پدرش مواجه شد جیمین با دیدن اون صحنه جیغ بلندی کشید و روی زمین افتاد...یونگی نشست رو زمین و جیمینو در آغوش گرفت و سرشو توی سینه اش پنهان کرد تا چشمش به اون صحنه نخوره و همزمان هایجین و در آغوش گرفت و جلوی چشمای هایجین رو گرفت
یونگی: ت..تو چیکار کردی؟
م ی: خ..خودم زنگ ز...زدم به پلیس
جفتشون با صدای لرزانی حرف میزدن که یهو پلیسا ریختن داخل خونه و اسلحه رو به سمت مادر یونگی گرفتن
پلیس: چاقو رو بنداز و دستات رو بزار روی سرت
بعد چند ثانیه به مادر یونگی دستبند زدن و از خونه بردنش
¹⁰:¹⁵سئول روز دادگاه فرا رسیده
قاضی: خانم سو چرا این کار رو کردید؟
م ی: اون رسما یه عوضی بود، منو عاشق خودش کرد باهم ازدواج کردیم..ازش باردار شدم و وقتی دخترم به دنیا اومد فهمیدم با چه آدمی ازدواج کردم، دیشب قرار بود پسرم همراه همسرش که الان جفتشون در دادگاه حضور دارن برای شام بیان خونمون، چند دقیقه قبل از اینکه بیان اون روی دختر دو ساله ام دست بلند کرد فقط بخاطر اینکه دخترم داشت سروصدا میکرد، اون لحظه خشم جلوی چشممو گرفته بود وقتی رفتم دخترمو ازش جدا کنم منم کتک زد
سریع رفتم تو آشپزخونه چا*قو رو برداشتم و هلش دادم رو زمین و با شیش تا ضربه چا*قو خلاصش کردم و زنگ زدم به پلیس و اعتراف کردم و همون لحظه پسرم و همسرش رسیدن
قاضی: حکم شما حبس ابد است
پلیسا سمت مادر یونگی اومدن و خواستن ببرنش که گفت
م ی: یونگی و جیمین شی مواظب هایجین باشین..خیلی دوستون دارم (گریه)
جیمین: نه..نبرینش...تروخدا (گریه)
یونگی جیمینو درآغوش گرفت و سرشو نوازش کرد
یونگی: هیسسس..میریم ملاقاتش...اگه تو گریه کنی هایجینم گریه میکنه ها! الان مسئولیت بزرگ کردن هایجین با ماست
¹³:⁰⁰چند روز بعد
...: سو زیسو ملاقاتی داری
بردنش به بخش ملاقات و با دیدن چهره اون سه نفر دلش آروم گرفت و دخترشو در آغوش گرفت
¹⁷:¹⁵
یونگی به تنهایی رفت سر مزار پدرش
یونگی: پدر خوبی نبودی..با مادرم خوب رفتار نمیکردی،با عشق زندگیم خوب رفتار نمیکردی ننگ هر*زه بودن بهش میزدی در صورتی که هر*زه واقعی خودت بودی تو حتی با زن دومت و دخترتم خوب رفتار نمیکردی ولی بی جواب نموندی...الان داری بخاطر تمام اون کارای وحشتناکی که انجام دادی تو شعله های جهنم میسوزی..و میدونی چیه؟ ماه من دیگه هیچوقت تورو نمیبینه، و این خوبه
فعلا خداحافظ..بعدا دوباره میبینمت
از سر خاک پدرش بلند شد و رفت و سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد و بعد چند ساعت رسید و با آغوش گرم جیمین ازش استقبال شد و هایجین هم با گفتن کلمه اوپا به استقبالش اومد
و همینطوری به خوبی و خوشی زندگی کردن
در کنار ماه تابانش و هایجین گرانبها
پایان.
...............................
میدونم الان تو شوک عظیمی هستین
از یه طرف ماه من برای همیشه به پایان رسید و خیلیا به آرزوشون یعنی مردن پدر یونگی رسیدن.
یه درخواستی دارم اونو میزارم و بعدش یه فیک جدید رو شروع میکنم
²⁰:³⁰
از ماشین پیاده شدن و زنگ در رو زدن بعد چند ثانیه مادر یونگی با دستای خو*نی درو باز کرد یه چاق*وی خو*نی دستش بود
یونگی دست جیمینو گرفت و مادرشو هل داد اونور..دید که هایجین داره گریه میکنه رفت داخل که با ج*سد غرق در خو*ن پدرش مواجه شد جیمین با دیدن اون صحنه جیغ بلندی کشید و روی زمین افتاد...یونگی نشست رو زمین و جیمینو در آغوش گرفت و سرشو توی سینه اش پنهان کرد تا چشمش به اون صحنه نخوره و همزمان هایجین و در آغوش گرفت و جلوی چشمای هایجین رو گرفت
یونگی: ت..تو چیکار کردی؟
م ی: خ..خودم زنگ ز...زدم به پلیس
جفتشون با صدای لرزانی حرف میزدن که یهو پلیسا ریختن داخل خونه و اسلحه رو به سمت مادر یونگی گرفتن
پلیس: چاقو رو بنداز و دستات رو بزار روی سرت
بعد چند ثانیه به مادر یونگی دستبند زدن و از خونه بردنش
¹⁰:¹⁵سئول روز دادگاه فرا رسیده
قاضی: خانم سو چرا این کار رو کردید؟
م ی: اون رسما یه عوضی بود، منو عاشق خودش کرد باهم ازدواج کردیم..ازش باردار شدم و وقتی دخترم به دنیا اومد فهمیدم با چه آدمی ازدواج کردم، دیشب قرار بود پسرم همراه همسرش که الان جفتشون در دادگاه حضور دارن برای شام بیان خونمون، چند دقیقه قبل از اینکه بیان اون روی دختر دو ساله ام دست بلند کرد فقط بخاطر اینکه دخترم داشت سروصدا میکرد، اون لحظه خشم جلوی چشممو گرفته بود وقتی رفتم دخترمو ازش جدا کنم منم کتک زد
سریع رفتم تو آشپزخونه چا*قو رو برداشتم و هلش دادم رو زمین و با شیش تا ضربه چا*قو خلاصش کردم و زنگ زدم به پلیس و اعتراف کردم و همون لحظه پسرم و همسرش رسیدن
قاضی: حکم شما حبس ابد است
پلیسا سمت مادر یونگی اومدن و خواستن ببرنش که گفت
م ی: یونگی و جیمین شی مواظب هایجین باشین..خیلی دوستون دارم (گریه)
جیمین: نه..نبرینش...تروخدا (گریه)
یونگی جیمینو درآغوش گرفت و سرشو نوازش کرد
یونگی: هیسسس..میریم ملاقاتش...اگه تو گریه کنی هایجینم گریه میکنه ها! الان مسئولیت بزرگ کردن هایجین با ماست
¹³:⁰⁰چند روز بعد
...: سو زیسو ملاقاتی داری
بردنش به بخش ملاقات و با دیدن چهره اون سه نفر دلش آروم گرفت و دخترشو در آغوش گرفت
¹⁷:¹⁵
یونگی به تنهایی رفت سر مزار پدرش
یونگی: پدر خوبی نبودی..با مادرم خوب رفتار نمیکردی،با عشق زندگیم خوب رفتار نمیکردی ننگ هر*زه بودن بهش میزدی در صورتی که هر*زه واقعی خودت بودی تو حتی با زن دومت و دخترتم خوب رفتار نمیکردی ولی بی جواب نموندی...الان داری بخاطر تمام اون کارای وحشتناکی که انجام دادی تو شعله های جهنم میسوزی..و میدونی چیه؟ ماه من دیگه هیچوقت تورو نمیبینه، و این خوبه
فعلا خداحافظ..بعدا دوباره میبینمت
از سر خاک پدرش بلند شد و رفت و سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد و بعد چند ساعت رسید و با آغوش گرم جیمین ازش استقبال شد و هایجین هم با گفتن کلمه اوپا به استقبالش اومد
و همینطوری به خوبی و خوشی زندگی کردن
در کنار ماه تابانش و هایجین گرانبها
پایان.
...............................
میدونم الان تو شوک عظیمی هستین
از یه طرف ماه من برای همیشه به پایان رسید و خیلیا به آرزوشون یعنی مردن پدر یونگی رسیدن.
یه درخواستی دارم اونو میزارم و بعدش یه فیک جدید رو شروع میکنم
- ۳۶۵
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط