{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات بد یک پسر

خاطرات بد یک پسر :



اومدم توی چت به دختر خالم بگم
«salam khoobi»
دستم خورد به «a» شد
«asalam khoobi? »
الان خبر دادن از ذوق غش کرده،
بهش سرم وصل کردن.
مادرش اینام اومدن خونمون تاریخ عقد رو مشخص کنن!!!!!!!!!
یکی منو نجات بده...
دیدگاه ها (۶)

ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻩ ﺍﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺪﻣﯽ ﺭﻗﺼﻪ ،ﮐﻮﺗﺎﻫﻢ...

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گ...

ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭﺯﻳﺮ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﻣﯿﺨ...

ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﻬﺖ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﺪﻡ ﻭ ﺑﯿﺎﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﺖ !ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺟ...

#۲۶جیمین وقتی صدای شکستگی رو شنید سریع بلند شد و به سمت اتاق...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶⁴..با رفتن دکتر نفس عمیقی کشیدم...

سرنوشت " p,12...اقای جانگ : گروه اول توی خونه ی سمت راست بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط