{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرچه به شب رسیده ام با تو سفر نمی کنم

گرچه به شب رسیده ام با تو سفر نمی کنم
زخمِ دگر نمی خرم ، میلِ خطر نمی کنم
به عشق آتشین خود ره به رهت نمی کشم
به آتشم کشیده ای ، قصدِ شرر نمی کنم
صبحِ امیدِ من سیه که صبحِ خود دهی صفا
زِ راهِ پُر خوف و خطر دگر گُذر نمی کنم
نه مبتلایت شُده ام نه مبتلایم شُده ای
به دیده و وعده ی تو ره به سحر نمی کنم
به جنت ار وعده کنی رَه بکشم سوی دگر
لعل و جواهرم دهی ، نگه به زر  نمی کنم
راه تو آتش زدن و کلافِ ویرانه ی غم
جان به کفت نمی دهم تن به ضرر نمی کنم
دیدگاه ها (۱۲)

‍ مقدور هست درد دلی با شما کـــــــنم ؟ یا گاه نام کــــــ...

آخرین دیدار بابا با نگاهی خوب نیستروزگار دخترت با این سیاهی ...

این منِ سرگشته دارد آرزوی دیدنتبی قرارم کرده ای بانو ، تو با...

در این برزخ زدم خود را به خواب آهسته آهستهتمام لحظه هایم شد ...

زندگی دوباره

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط