{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

پارت ۷
♧ددی من♧
فردا عروسی
(لباسی که لنا باهاش بیدار شد و رفت پایین اسلاید ۲ گذاشتم )
لنا ویو
دیشب خیلی خسته بودم و بعد از مهمونی سریع خوابیدم صبح بیدار شدم کار های لازم کردم و با همون لباس رفتم پایین و دیدم تهیونگ بیداره صبح بخیر گفتم و نشستم صبحونه بخورم وقتی خوردیم تهیونگ خداحافظی کرد و رفت بعد از صبحونه رفتم نشستم روی مبل و داشتم گوشی میدیدم که یکی از خدمتکار ها که اسمش لیلا بود صدام کرد (لیلا یکی از خدمتکار هاست که رو تهیونگ کراش بود و وقتی دید لنا باهاش اوکی شده به لنا حسودی کرده) رفتم توی آشپزخونه که ببینم چیکار داره عجیب بود آشپزخونه آنقدر خالی بود وقتی وارد شدم سریع گردنمون گرفت وومنو چسبوند به کابینت بغل گاز خیلی ترسیده بود که
لنا .چیکار داری میکنی ولم کن
لیلا.تو عشق منو دزدیدی تو یه خدمتکار بیشتر نیستی یه خدمتکار بدبخت که به خاطر پول باهاش ازدواج کردی
لنا خیلی بغض کرده بود ولی جلو لیلا نشون نداد
لنا.باشه قبول من همه اینا هستم ولی هرچی من هستم تو هم همونی حداقال مت عرضه داشتم به یه جایی برشم ( لنا قصدش این نبودا برای در اوردن حرص لیلا اینو گفت )
لیلا که خیلی حرصی شده بود یکی از قابلمه های روی گاز که خیلی داغ بود رو برداشت و چسبوند به بازو لنا لنا از شدت درد جیغی کشید که لیلا گفت اگه صدات در بیاد بدتر از اینو سرت میارم لنا هم ترسید بعد یکی از خدمتکار ها اومد و گفت خانم چیزی شده چرا دستتون اینجوری شده ،ترسیده،
لنا.به هیچ کس هیچی نمیگی مخصوصا به تهیونگ
خدمتکار چشمی گفت دست لنا همچنان میسوخت و لنا داشت اشک میریخت که و میخواست پانسمان کنه دستشو که یهو دید ماشین تهیونگ وارد عمارت شد سریع دویید تو اتاقش و لباسشو عوض کرد تا دستشو بپوشونه (اسلاید ۳ ) و باز دستش میسوخت اینسری بدتر میسوخت چون لباسش می‌چسبید روی سوختگی بعد رفت پایین و دید تهیونگ توی کشو های پذیرایی رو می‌گشت که رفتم جلو پله وایسادم و گفتم دنبال چیزی هستی
ته.یکی از مدارک یادم رفت ببرم
در همین حین تهیونگ میخواست از پله ها بره بالا وارد اتاق کارش بشه که خیلی اروم از بازو لنا ،لنا رو میکشه کنار که لنا درد شدید تو بازوش ایجاد میشه که داد بلندی میزنه تهیونگ برمیگرده و میکه لنا چیشد
لنا.عااا هیچی فقط یکم محکم حولم دادی ،لکنت،
ته.لنا چرا داری چرت و پرت میگی از قیافت معلومه داری دروغ میگی چت شده ،جدی،
لنا.عههه چی داری میگی من دروغ نمیگم تو به کارت برس ،داد،
لنا داشت میرفت که تهیونگ از بازوش گرفت و دوباره جیغ لنا هوا رفت تهیونگ سریع ولش کرد و گفت
ته.بگو چته،جدی،
لنا .برو دیگهههه
تهیونگ...
دیدگاه ها (۰)

بچه ها اگر درخواستی دارین چند پارتی سناریو و هر چیز دیگه ای ...

پارت ۶ ♡ددی من♡ویو لناصبح از خواب بیدار شدم و حس کردم که دست...

نام رمان : A Heart in the Darkness

#اونـ_مالـ_منهـPart12کوک:چیییی....:تصادف کردن کوک:کدوم بیمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط