{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق من

عشق من
p49



ا.ت کنار شیشه های گلدون افتاده بود صورتش رنگ نداشت انگار بدنم سست شده بود جون نداشت چند ثانیه خیره بهش موندم
تهیونگ:چرا مثل مجسمه اونجا وایسادی *تن صدای بالا
رفتم سمتش و کنارش زانو زدم دستمو سمت گونه هاش بردم
کوک:هی
کوک:هی بیدار شو
تو شک بودم نمیدونستم چه ریکشنی نشون بدم
جیمین:یکمه دکتر میرسه تو راهه
زود برداشتمش بردم سمت تخت
چند مین گذشت و دکتر امد جیمین پایین بود تهیونگ کنارم
خیلی استرس داشتم اما اصلا به روی خودم نیاوردم
دکتر داشت فشارخون ا.ت رو میگرفت
یهو اخم کرد این منو نگران میکرد
کوک:خوب چی شد چشه
دکتر: اخیرا تحت فشار روحی شدیدی بوده؟
کوک:اره
دکتر:مشخصه
دکتر پرونده تو دستشو بست
کوک:الان حالش چطوره
دکتر:فعلا پایداره
دکتر:ولی این آخرین باری باشه که همچین استرسی بهش وارد میشه
اخمی کردم
کوک:منظورت چیه
دکتر:فشار روحی کم خوابی غذا نخوردن با شرایط فعلیش اصلا مناسب نیست
کوک:برا بچه خطرناکه؟
دکتر :برا هردوشون
با جمله دکتر به گردنم دستی زدمو بعدش وارد جیب شلوارم کردم کاملا کلافه بودم
دکتر باز نگاهی به پرونده داخل دستش انداخت
دکتر:مخصوصا به خاطر ماه هفتم بارداریشون
کوک:متوجه نشدم هفت ماه
دکتر :بله مگه خبر نداشتین
کوک:چرا چرا تهیونگ دکتر رو راهی کن ممنونم
دکتر:خواهش میکنم وظیفه بود
بعد رفتن دکتر کنار تخت ا.ت نشستم
هنوز بی هوش بود
نگاهی به صورت زیباش انداختم خیلی زیبا بود انگار یه اثر هنری بود چشام آروم آروم رف سمت شکمش تنها چیزی که تو ذهنم فقط پلی میشد صدای دکتر بود اون حرفش
دکتر:مخصوصا به خاطر ماه هفتم بارداریشون
اون هفت ماهه بارداره
اما با جونگهیون ۶ماهه ازدواج کرده امکان نداره قبل اون پیش خودم بود
اخمی کردم ذهنم کاملا بهم ریخته بود
شاید اشتباه کردم بازم شروع کردم به حساب کردن اما اصلا جور در نمیاد
زیر لب خیلی آروم
کوک:نه
کوک:لعنتی
دارم به چیزای شک میکنم که اصلا نباید شک کنم



حمایتمون نشه😉💕
دیدگاه ها (۵۸)

عشق من p48کوک:معلوم نیست چی میخوامتموم وجودم پر شده بود از ت...

عشق من p47جلو دهنم گرفته شد همچی برام خاموش شد هیچی نفهمیدم ...

پارت۸: عمو های من مافیان

پارت ۴ عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط