{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم

مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم
منی که در خودم عمریست اشک و بغض می‌ریزم

شبیه کودکی در حسرت یک “بستنی چوبی”
-که می‌بیند به دست این و آن- با خود گلآویزم

اگر شاعر نمی‌بودم دلم می‌خواست برگردم
گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم!

نمی‌ارزد به حسرت خوردن و افسوس فرداها
اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم

برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت
اگر بگذارد این سنگ لحد از خاک برخیزم…

#حسین_زحمتکش
دیدگاه ها (۰)

مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزممنی که در خودم عمریست اشک و...

‌‌‎ ‌‌‎‌‌.مجال خلوتے پیدا شود از حرف لبریزممنے ڪه در خودم عم...

مجالِ خلوتی پیدا شود از حرف لبریزممنی که در خودم عمریست اشک ...

.اگرچه سبز و جوانم شبیه پاییزمهمیشه درد خودم را به سینه می ر...

اگرچه سبز و جوانم شبیه پاییزم!همیشه درد خودم را به سینه می ر...

شبیه شادی دیوانگان، غم‌‌انگیزم ِرها شده‌ای پیش پای پاییزم اگ...

شبیه شادی دیوانگان، غم‌‌انگیزمِرها شده‌ای پیش پای پاییزماگرچ...

وقتی کنارم نیستی از درد لبریزمباید که از این زخم ها قدری بپر...

💙 .شبیه شادی دیوانگان، غم‌‌انگیزمرها شده‌ای پیش پای پاییزم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط