[برادر ناتنی]
[برادر ناتنی]
part-۱۶
بعد آماده شدن الکس با هم رفتیم پایین . هیچ کس نبود .
+پس اینا کجانن؟
-همه رفتن
+واییییییی
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مکانی ک بابا فرستاده بود
یه جایی مثل قصررررر
+یا خدااا
وارد شدیم . روی ی صندلی نشستم الکس هم کنارم نشست .
+من میرم سرویس آرایشم رو تمدید کنم
-باشه
رفتم سرویس و آرایشم رو تمدید کردم . وقتی از در خارج شدم که یاوین دستم رو گرفت
∆نظرت با ازدواج چیه
+هنن؟
∆با من ازدواج کن اون الکس چی داره ک
الکس اومد و یه مشت محکم خوابوند تو دهن یاوین
∆هییی پسر چرا حسودی میکنی؟وقتی اون منو میخواد
-چ چیی؟
+دروغغغ میگه
الکس رفت سر میز نشست و رفت تو گوشی .
+الکس
جوابی نداد
+با تو ام
-برو دیگه برو باهاش ازدواج کنن
+دیوث خر وقتی ک ی چی کاشتی تو شکمم چطوری باهاش ازدواج کنم؟؟
-چی؟
+اون با اون قیافه و رفتار عنش در برابر تو آخه عزیزم
-ق قبلی چی بود؟!
+ی چی کاشتی تو شکمم
-چچچچچ
+احمققققققق
.
.
.
.
بعد تموم شدن مهمونی برگشتیم خونه
داشتن از پله ها بالا میرفتم ک الکس گفت
-بابا شدم؟
+ارهههههه چند بار میپرسییی
.
.
.
خب راستش از اون روزا کلی زمان گذشته من الان مامان ی دختر و ی پسر شدم...
منو الکس ازدواج کردیم و خونه زندگی خودمونو داریم . پدر هم مشکلی با ازدواجمون نداشت
خانواده چهار نفره ما عالیه
پایان
رمان بعدی چییی؟
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان #بیب
part-۱۶
بعد آماده شدن الکس با هم رفتیم پایین . هیچ کس نبود .
+پس اینا کجانن؟
-همه رفتن
+واییییییی
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مکانی ک بابا فرستاده بود
یه جایی مثل قصررررر
+یا خدااا
وارد شدیم . روی ی صندلی نشستم الکس هم کنارم نشست .
+من میرم سرویس آرایشم رو تمدید کنم
-باشه
رفتم سرویس و آرایشم رو تمدید کردم . وقتی از در خارج شدم که یاوین دستم رو گرفت
∆نظرت با ازدواج چیه
+هنن؟
∆با من ازدواج کن اون الکس چی داره ک
الکس اومد و یه مشت محکم خوابوند تو دهن یاوین
∆هییی پسر چرا حسودی میکنی؟وقتی اون منو میخواد
-چ چیی؟
+دروغغغ میگه
الکس رفت سر میز نشست و رفت تو گوشی .
+الکس
جوابی نداد
+با تو ام
-برو دیگه برو باهاش ازدواج کنن
+دیوث خر وقتی ک ی چی کاشتی تو شکمم چطوری باهاش ازدواج کنم؟؟
-چی؟
+اون با اون قیافه و رفتار عنش در برابر تو آخه عزیزم
-ق قبلی چی بود؟!
+ی چی کاشتی تو شکمم
-چچچچچ
+احمققققققق
.
.
.
.
بعد تموم شدن مهمونی برگشتیم خونه
داشتن از پله ها بالا میرفتم ک الکس گفت
-بابا شدم؟
+ارهههههه چند بار میپرسییی
.
.
.
خب راستش از اون روزا کلی زمان گذشته من الان مامان ی دختر و ی پسر شدم...
منو الکس ازدواج کردیم و خونه زندگی خودمونو داریم . پدر هم مشکلی با ازدواجمون نداشت
خانواده چهار نفره ما عالیه
پایان
رمان بعدی چییی؟
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان #بیب
- ۱۴۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط