[برادر ناتنی]
[برادر ناتنی]
Part-۱۴
تو کل راه اصلا باهاش حرف نزدم . نگاه های سنگینش رو حس میکردم .
-خب چیزه ببین ام ... اشتباه از من بود
اهمیت ندادن و از پنجره به بیرون نگاه میکردم .
یهو هوا بارونی شد . گوشیم شروع به لرزیدن کرد
گوشیم رو از تو کیفم در آوردم
-کیه؟
به تو مربوط نیس
جواب دادم
الو
×سلام دخترم کجایی
سلام بابا تو راهم
×الکس پیشته؟
اره
×اذیتت که نکرد
کم و بیش
×هوففف . میخواستم بگم به مناسبت برگشتت به خونه فردا مهمونی داریم آما ه باشید
باشه بابا
×فعلا دخترم
فعلا
تماس قطع شد
-بابا چی میگفت
میگه فردا مهمونیه آماده باشید
-مهمونی چی؟مناسبتش چیه؟
برگشت من
بعد مدتی رسیدیم
بدون هیچ حرفی رفتم طبقه بالا دستم رو گذاشتم رو دستگیره در که حس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته
-بیب هنوز قهری؟
دستت رو بردار
-ام خب میخوای از دلت در بیارم؟
گمشو
-اتاق من یا اتاق تو؟
اه برو بمیرررر هول
خندید و بغلم کرد
-خب بزار خودم انتخاب کنم
که صدای بابا از پایین اومد
هاهااا ریدی
گذاشتتم زمین
-جبران ک میکنم عزیزم
دوتایی رفتیم پایین
×بچه ها مهمون داریم
-وای لعنتییی دختر دایی جن*ده
ها؟
٪اوه بیبییییییی
میخواست الکس رو بغل کنه که الکس جا خالی داد
-دوس دختر دارم نزدیک نیا
٪چی؟؟؟؟
دختره شروع کرد به زار زدن
به الکس نگاه کردم
این چ کاری بود؟؟
-عروسکم حسودی میکنه خب!
عروسکت کیه؟
-با چشمای خمارش نگام میکرد و نزدیک تر اومد . لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت
-توو
یکهو گرمم شد
دیدم الکس میخنده و بهم نگاه میکنه
از در یه پیر زن خیلی باکلاس اومد و نزدیکم شد
/اووووو نوه عزیزمممم
بغلم کرد
منم بغلش کردم و گفتم
مادربزرگگ
بعد اون یه پسر خوشگل وارد شد به همه سلام کرد ولی به الکس نه
تعجب کردم
نزدیکم شد و دستم رو گرفت
∆او چه خانم زیبایی
دستم رو کشیدم عقب
∆خودمو معرفی نکردم من یاوین پسر عموتم
ا آهان خوش بختم
×خب به خاطر کم بود اتاق الکس و لینا تو یه اتاق میخوابن
الکس با نگاهی شیطانی بهم نگاه کرد و چشمک زد
یاوین و لالیگا هم تو ی اتاق
من و داداشم تو یه اتاق
مادربزرگ و مادر لالیگا تو یه اتاق
شب خوش
همه رفتن تو اتاقای خودشون . من و الکس موندیم
-خب خب خب
تمام توانم رو گذاشتم و دویدم
-هرچقدر بدوویی بازم بهت میرسم . اتاقامون یکیه ها
وای وای وای نهههههههه
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
Part-۱۴
تو کل راه اصلا باهاش حرف نزدم . نگاه های سنگینش رو حس میکردم .
-خب چیزه ببین ام ... اشتباه از من بود
اهمیت ندادن و از پنجره به بیرون نگاه میکردم .
یهو هوا بارونی شد . گوشیم شروع به لرزیدن کرد
گوشیم رو از تو کیفم در آوردم
-کیه؟
به تو مربوط نیس
جواب دادم
الو
×سلام دخترم کجایی
سلام بابا تو راهم
×الکس پیشته؟
اره
×اذیتت که نکرد
کم و بیش
×هوففف . میخواستم بگم به مناسبت برگشتت به خونه فردا مهمونی داریم آما ه باشید
باشه بابا
×فعلا دخترم
فعلا
تماس قطع شد
-بابا چی میگفت
میگه فردا مهمونیه آماده باشید
-مهمونی چی؟مناسبتش چیه؟
برگشت من
بعد مدتی رسیدیم
بدون هیچ حرفی رفتم طبقه بالا دستم رو گذاشتم رو دستگیره در که حس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته
-بیب هنوز قهری؟
دستت رو بردار
-ام خب میخوای از دلت در بیارم؟
گمشو
-اتاق من یا اتاق تو؟
اه برو بمیرررر هول
خندید و بغلم کرد
-خب بزار خودم انتخاب کنم
که صدای بابا از پایین اومد
هاهااا ریدی
گذاشتتم زمین
-جبران ک میکنم عزیزم
دوتایی رفتیم پایین
×بچه ها مهمون داریم
-وای لعنتییی دختر دایی جن*ده
ها؟
٪اوه بیبییییییی
میخواست الکس رو بغل کنه که الکس جا خالی داد
-دوس دختر دارم نزدیک نیا
٪چی؟؟؟؟
دختره شروع کرد به زار زدن
به الکس نگاه کردم
این چ کاری بود؟؟
-عروسکم حسودی میکنه خب!
عروسکت کیه؟
-با چشمای خمارش نگام میکرد و نزدیک تر اومد . لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت
-توو
یکهو گرمم شد
دیدم الکس میخنده و بهم نگاه میکنه
از در یه پیر زن خیلی باکلاس اومد و نزدیکم شد
/اووووو نوه عزیزمممم
بغلم کرد
منم بغلش کردم و گفتم
مادربزرگگ
بعد اون یه پسر خوشگل وارد شد به همه سلام کرد ولی به الکس نه
تعجب کردم
نزدیکم شد و دستم رو گرفت
∆او چه خانم زیبایی
دستم رو کشیدم عقب
∆خودمو معرفی نکردم من یاوین پسر عموتم
ا آهان خوش بختم
×خب به خاطر کم بود اتاق الکس و لینا تو یه اتاق میخوابن
الکس با نگاهی شیطانی بهم نگاه کرد و چشمک زد
یاوین و لالیگا هم تو ی اتاق
من و داداشم تو یه اتاق
مادربزرگ و مادر لالیگا تو یه اتاق
شب خوش
همه رفتن تو اتاقای خودشون . من و الکس موندیم
-خب خب خب
تمام توانم رو گذاشتم و دویدم
-هرچقدر بدوویی بازم بهت میرسم . اتاقامون یکیه ها
وای وای وای نهههههههه
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
- ۶۰۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط