غش بر عکس بالا (///●.●///)....
غش بر عکس بالا (///●.●///)....
وانشات مایکی ●^●
موضوع اگر بخوای خودکشی کنی
۱۱ : ۱۳ ویو ا/ت
این چند روز حالم خیلی بد بود مایکی هم دیگه بهم اهمیت نمیداد ....فکر کنم برای اونم خسته کننده شدم .........حق داره خودن هم از خودم بدم میاد چه برسه به بقیه .....رفتم سمت کمک قرص های سانزو چند تا قرص که میدونستم باهم تداخل زیادی دارن رو ورداشتم ( سانزوی بدبخت 😂)و میخواستم بخورم که یهو در باز شد
۱۳:۱۱ ویو سانزو
خیلی ماموریت ها زیاد شده و سر ما هم شلوغ تر شده یه حس بدی به امروز دارم اوفففف فکر کنم یه چند تا آرام بخش لازم داشته باشم
داشتم میرفتم که ارام بخش بردارم که ا/ت رو دیدم برام خیلی عجیب بود و با قرص هایی که تو دستش دیدم حس کردم چشمام گرد شد
ا/ت : س..سانزو !؟
سانزو : ا/ت چه غلطی میکنییی ؟
ا/ت : م..من...
سانزو سریع رفت و قرص ها رو از دست ا/ت گرفت
سانزو : اونا چی کار میکردی ؟ اصلا کی بهت اجازه داد بری اونجا ؟ میدونی اگر اونا رو باهم میخوردی چه بلایی سرت میومد ؟ ( داد )
ا/ت : آره! میدونستم برای همین هم میخواستم بخورمشون! ( داد بیشتر )
مایکی با شنیدن صدای داد و بی داد سانزو و ا/ت سریع خودش رو رسوند
مایکی : چه خبر ؟
ا/ت : ........
سانزو : ........
مایکی : چه مرگتون شد ؟
سانزو : ...ا/ت .....میخواست .....خودکشی کنه
ویو مایکی
وقتی سانزو این رو گفت فکر کردم یکی دیگه از اون مسخره بازیا شونه ولی ا/ت سرش رو انداخته بود پایین
مایکی : مسخره بازی در نیارین
سانزو: میدونم باورش سخته
مایکی: ......ا/ت ....راست میگه ؟
ا/ت : ....
ا/ت چیزی نگفت و فقط سرش رو خیلی ریز به معنی اره تکان داد
وقتی ا/ت حرف سانزو رو تایید کرد انگار دنیا رو سر مایکی خراب شد برای اولین بار سانزو چهریی از مایکی دید که هم ترس توش بود هم نگرانی
مایکی : ...سانزو ...میتونی بری ( سرد )
سانزو رفت توی اتاق سکوتی بود که بیشتر از هر حرفی معنا داشت
مایکی : .....ا/ت
صداش آروم بود و سرش رو پایین انداخته بود
ا/ت : ....
مایکی : ..چ..چرا ؟
ویو ا/ت
وقتی گفت چرا صداش لرزید اولین باری بود که مایکی رو اینطوری میدیدم وقتی سرش رو آورد بالا بعضی تو چشاش بود که انگار سال هاس اون بقض توی چشماش مونده نمیدونستم چطوری بهش بگم آرزو میکردم به عقب بر میگشتم
ا/ت : من...من...فقط فکر کردم که.....که شاید ازم خسته شدی و.....
مایکی نزاشت ا/ت حرفش رو کامل کنه و ا/ت رو بغل کرد و با صدای لرزون و بقض آلود( 😂)
حرف میزنه
مایکی : من ..هیچ وقت ازت خسته نمیشم.....تو..تو تنها کسی هستی که برام موندی .....
ا/ت هم مایکی رو بغل میکنه
ا/ت : ببخشید مایکی ...
مایکی : دوتا شرط داره ...
ا/ت : هرچی باشه قبوله
مایکی : اول باید برام دوریاکی بگیری دوم دیگه همچین کار نباید بکنی! ( دوریاکی از ا/ت مهم تره 😂)
ا/ت : باشه
و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی میکنن لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلییییییی
وانشات مایکی ●^●
موضوع اگر بخوای خودکشی کنی
۱۱ : ۱۳ ویو ا/ت
این چند روز حالم خیلی بد بود مایکی هم دیگه بهم اهمیت نمیداد ....فکر کنم برای اونم خسته کننده شدم .........حق داره خودن هم از خودم بدم میاد چه برسه به بقیه .....رفتم سمت کمک قرص های سانزو چند تا قرص که میدونستم باهم تداخل زیادی دارن رو ورداشتم ( سانزوی بدبخت 😂)و میخواستم بخورم که یهو در باز شد
۱۳:۱۱ ویو سانزو
خیلی ماموریت ها زیاد شده و سر ما هم شلوغ تر شده یه حس بدی به امروز دارم اوفففف فکر کنم یه چند تا آرام بخش لازم داشته باشم
داشتم میرفتم که ارام بخش بردارم که ا/ت رو دیدم برام خیلی عجیب بود و با قرص هایی که تو دستش دیدم حس کردم چشمام گرد شد
ا/ت : س..سانزو !؟
سانزو : ا/ت چه غلطی میکنییی ؟
ا/ت : م..من...
سانزو سریع رفت و قرص ها رو از دست ا/ت گرفت
سانزو : اونا چی کار میکردی ؟ اصلا کی بهت اجازه داد بری اونجا ؟ میدونی اگر اونا رو باهم میخوردی چه بلایی سرت میومد ؟ ( داد )
ا/ت : آره! میدونستم برای همین هم میخواستم بخورمشون! ( داد بیشتر )
مایکی با شنیدن صدای داد و بی داد سانزو و ا/ت سریع خودش رو رسوند
مایکی : چه خبر ؟
ا/ت : ........
سانزو : ........
مایکی : چه مرگتون شد ؟
سانزو : ...ا/ت .....میخواست .....خودکشی کنه
ویو مایکی
وقتی سانزو این رو گفت فکر کردم یکی دیگه از اون مسخره بازیا شونه ولی ا/ت سرش رو انداخته بود پایین
مایکی : مسخره بازی در نیارین
سانزو: میدونم باورش سخته
مایکی: ......ا/ت ....راست میگه ؟
ا/ت : ....
ا/ت چیزی نگفت و فقط سرش رو خیلی ریز به معنی اره تکان داد
وقتی ا/ت حرف سانزو رو تایید کرد انگار دنیا رو سر مایکی خراب شد برای اولین بار سانزو چهریی از مایکی دید که هم ترس توش بود هم نگرانی
مایکی : ...سانزو ...میتونی بری ( سرد )
سانزو رفت توی اتاق سکوتی بود که بیشتر از هر حرفی معنا داشت
مایکی : .....ا/ت
صداش آروم بود و سرش رو پایین انداخته بود
ا/ت : ....
مایکی : ..چ..چرا ؟
ویو ا/ت
وقتی گفت چرا صداش لرزید اولین باری بود که مایکی رو اینطوری میدیدم وقتی سرش رو آورد بالا بعضی تو چشاش بود که انگار سال هاس اون بقض توی چشماش مونده نمیدونستم چطوری بهش بگم آرزو میکردم به عقب بر میگشتم
ا/ت : من...من...فقط فکر کردم که.....که شاید ازم خسته شدی و.....
مایکی نزاشت ا/ت حرفش رو کامل کنه و ا/ت رو بغل کرد و با صدای لرزون و بقض آلود( 😂)
حرف میزنه
مایکی : من ..هیچ وقت ازت خسته نمیشم.....تو..تو تنها کسی هستی که برام موندی .....
ا/ت هم مایکی رو بغل میکنه
ا/ت : ببخشید مایکی ...
مایکی : دوتا شرط داره ...
ا/ت : هرچی باشه قبوله
مایکی : اول باید برام دوریاکی بگیری دوم دیگه همچین کار نباید بکنی! ( دوریاکی از ا/ت مهم تره 😂)
ا/ت : باشه
و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی میکنن لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلییییییی
- ۱.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط