{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌙 قسمت دوم: نامه مامان

🌙 قسمت دوم: نامه مامان
چهار سال از مرگ هیکارا گذشته بود.
میوا و هیروکو هنوز هم شب‌ها گاهی خواب مامانشان را می‌دیدند.
یک روز میوا در حال مرتب کردن وسایل قدیمی بود که جعبه‌ای پیدا کرد.
وقتی آن را باز کرد، عکسی از یک مرد ناشناس دید.
مردی با موهای طلایی و چشمان آبی.
میوا آرام گفت:
«هیروکو... فکر می‌کنی مامان این آقا رو می‌شناخت؟»
هیروکو عکس را گرفت.
چند لحظه به آن خیره شد.
بعد گفت:
«شاید... شاید این همون آدمیه که مامان همیشه به عکسش نگاه می‌کرد.»
میوا سرش را پایین انداخت.
هنوز بعد از چهار سال، دلش برای مادرش تنگ می‌شد.
«کاش مامان اینجا بود...»
هیروکو چیزی نگفت.
او هم دلتنگ بود.
خیلی دلتنگ.
میوا جعبه را دوباره گشت.
ناگهان یک نامه پیدا کرد.
روی آن با دست‌خط هیکارا نوشته شده بود:
«برای میوا و هیروکو»
دست‌های میوا لرزید.
به آرامی نامه را باز کرد.
اولین جمله این بود:
«سلام عزیزهای مامان...»
اشک از چشمان میوا سرازیر شد.
«این دست‌خط مامانه...»
هیروکو هم لبش را گاز گرفت تا گریه نکند.
در ادامه نامه نوشته شده بود:
«اگر این نامه را می‌خوانید، یعنی مامان دیگر کنار شما نیست. متأسفم که نتوانستم بزرگ شدنتان را ببینم.»
میوا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
«مامان...»
اشک روی نامه می‌چکید.
اما ناگهان هر دو به آخر نامه رسیدند.
جایی که هیکارا نوشته بود:
«اگر روزی خواستید حقیقت را بدانید، مردی به نام شیکو را پیدا کنید.»
سکوت همه جا را فرا گرفت.
میوا آرام پرسید:
«هیروکو... شیکو کیه؟»
هیروکو به عکس نگاه کرد.
بعد برای اولین بار جمله‌ای گفت که زندگی هر دویشان را تغییر داد:
«فکر می‌کنم... اون بابامونه.»
😭🌟💔
دیدگاه ها (۰)

قسمت اول مرگ او 💘شیکو از روی خشم یا ناامیدی مستقیم هیکارا را...

هیکارا(مادر)یک دختر فقیر و مهربانبعدها به مشهورترین آیدل کشو...

صدایی در گوشم پیچیدزنگی اشنا از شماره ای اشنااسترس ونگرانی ب...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط