{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ️عّـّـّـّاّشّـّـّـّقّـّـّـّاّنّـّـّـّهّـّـّـّ 🌺 هّـّـّـ

❤ ️عّـّـّـّاّشّـّـّـّقّـّـّـّاّنّـّـّـّهّـّـّـّ 🌺 هّـّـّـّاّ❤ ️:
آدم یک وقت هایی ،
خودش را برای همیشه جا می گذارد!
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده،
نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه ،
رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه،
کوچکترین کلاس دانشکده،
خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده !
کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده،
و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد ،
با دیدن ِ خود تنهای خسته اش ،
دهانش تلخ می شود ،
وبغض !
از گلویش بالا می آید.
آدم،
یک وقت هایی !
یک جاهایی ،
خودش را جا می گذارد .
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاومت می کند ،
می اندازد همان گوشه کنار و برای همیشه می رود ...
💝
دیدگاه ها (۲)

سال ها رفت و هنوز،یک نفر نیست بپرسد از منکه تو از پنجره ی عش...

❤ ️عّـّـّـّاّشّـّـّـّقّـّـّـّاّنّـّـّـّهّـّـّـّ 🌺 هّـّـّـّاّ...

.

.

بعضی روزها فقط به کمی سکوت نیاز دارند؛ به چند نفس عمیق، یک پ...

رمان: فراموش‌شدهفصل ۱: نشانه‌ها در حنجرهآناری همیشه عاشق خوا...

ا‌𝅥ل𐨆و د𖫲ف᳤تࢪ با︪︩ׄن𐨆𐨆و ری𐨆𐨆ٮٓآꥋ ? یٔـ‌هـ مٰܢܚی𐨆𐨆ج ا︪︩ׄز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط