𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
PART⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)
صبح روز بعد نایون با پرتوی نور خورشید که از میان پرده ها میتابید بیدار شد و رفت یه دوش 10 مینی گرفت و بعد موهاش رو خشک کرد و رفت سمت کمد لباساش و یک تاپ رکابی جذب که قهوه ای شکلاتی بود و یه پیژامه قهوه ای و کرمی پوشید و رفت طبقه پایین و دید مادرش و پدر جونگکوک و جونگکوک سر میز صبحانه نشستن
≈اوه دخترم بیدار شدی...میخواستم خدمتکار بفرستم صدات بزنه
+آره...
=بیا صبحانه بخور
+چشم ممنون...
نایون رفت سر میز و نشست رو به روی جونگکوک و مشغول خوردن صبحانه شد و بعد از چند دقیقه جونگکوک با نایون حرف زد
–مهمونی ساعت 8 شبه پس بهتره آماده باش!
و بعد از اون جونگکوک بلند شد و رفت به اتاقش
«پرش زمانی به ساعت 6 عصر»
«ویو نایون»
روی تختم دراز کشیده بودم و به ساعت نگاه کردم...ساعت 6 عصر بود و خب اگر مهمونی ساعت 8 بود باید شروع کنم به آماده شدن چون معمولا زیادی طول میکشه و اگر دیر کنم جونگکوک قطعاً من رو جا میزاره میره!پس اول به سمت حموم رفتم و یه دوش 40 مینی گرفتم چون اگر میخوام بتونم جونگکوک رو فراموش کنم باید یه رابطه جدید رو شروع کنم پس باید خوشگل و مرتب باشم!بعد از حموم با همون حوله دور بدنم جلوی میز آرایشم میشینم و اول موهام رو خشک میکنم و بعد از اینکه خشک شدن یه کم بهشون حالت دادم و بعد یه آرایش دارک انجام دادم و نگاهی به ساعت انداختم ساعت 7:25 عصر بود و وقت دیگه ای نموند پس سریع رفتم سمت کمد لباسام و حدودا 20 دقیقه هی لباسا رو امتحان میکردم که صدای در اتاقم اومد ولی کسی نیومد داخل فقط جونگکوک از پشت در گفت
–هی پنج دقیقه دیگه توی ماشین باش وگرنه من میرم!
این حرف جونگکوک بهم استرس داد دیگه یه تاپ چری جلو باز و یه دامن مشکی تا بالای زانو هام پوشیدم و چند تا اکسسوری انداختم و عطرم رو هم زدم و کیفمو برداشتم و در اتاق رو باز کردم تا برم بیرون که دیدم جونگکوک جلوی در ایستاده و داره به ساعتش نگاه میکنه و وقتی من در رو باز کردم ابروهاش رو بالا انداخت
–به موقع اومدی فقط یک دقیقه مونده بود!
+بریم...
–صبر کن ببینم با اون لباس میخوای بیای؟
+اوهوم!مگه چه مشکلی داره؟
–چه مشکلی نداره!خیلی جلو بازه و اینکه دامنت کوتاهه!
+اوه بزار چندتا نکته رو بهت بگم!اول اینکه فقط پنج دقیقه بهم فرصت دادی تا لباس بپوشم!دوم اینکه تو دیگه بویفرندم نیستی که به پوششم گیر بدی!برادر ناتنی منی!
–برادر ناتنی نمیتونه گیر بده؟
+میتونه اما تو نمیتونی!
–اگر میخوای اینجوری بیای من نمیبرمت!
+اما پدرت گفته حتما من رو ببری!حالا هم بیا بریم قبل از اینکه دیرت بشه آقای جئون!
شروع کردم به راه رفتن به سمت طبقه پایین و میتونستم نفس های عصبی جونگکوک رو حس کنم که سعی داشت کنترلشون کنه...ولی بدون اهمیت بهش رفتم داخل ماشینش نشستم و چند ثانیه بعد اون هم اومد و سریع نشست داخل ماشین و شروع به رانندگی کرد... سرعتش خیلی بالا بود درست مثل هردفعه که عصبانی بود...و مدام زبونش رو به داخل لپش میکوبید...جدا از این حرفا لعنتی خیلی جذاب شده بود یه پیراهن سیاه پوشیده بود و نصفش رو کرده بود توی شلوار پارچه ایش تا جذاب تر بشه و کمی آستیناش رو بالا زده بود و ساعتش رو انداخته بود و بوی عطر Blue de chanel توی ماشین پیچیده بود هنوز همون عطر رو میزد...بعد از حدود 10 مین بلاخره رسیدیم به عمارت تهیونگ!جونگکوک بدون اهمیت به من از ماشین پیاده شد...
(عکس استایلا رو میزارم استوری)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــ
شرطا
15 لایک🌷
5 بازنشر🪷
2 فالو✨
ــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
PART⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)
صبح روز بعد نایون با پرتوی نور خورشید که از میان پرده ها میتابید بیدار شد و رفت یه دوش 10 مینی گرفت و بعد موهاش رو خشک کرد و رفت سمت کمد لباساش و یک تاپ رکابی جذب که قهوه ای شکلاتی بود و یه پیژامه قهوه ای و کرمی پوشید و رفت طبقه پایین و دید مادرش و پدر جونگکوک و جونگکوک سر میز صبحانه نشستن
≈اوه دخترم بیدار شدی...میخواستم خدمتکار بفرستم صدات بزنه
+آره...
=بیا صبحانه بخور
+چشم ممنون...
نایون رفت سر میز و نشست رو به روی جونگکوک و مشغول خوردن صبحانه شد و بعد از چند دقیقه جونگکوک با نایون حرف زد
–مهمونی ساعت 8 شبه پس بهتره آماده باش!
و بعد از اون جونگکوک بلند شد و رفت به اتاقش
«پرش زمانی به ساعت 6 عصر»
«ویو نایون»
روی تختم دراز کشیده بودم و به ساعت نگاه کردم...ساعت 6 عصر بود و خب اگر مهمونی ساعت 8 بود باید شروع کنم به آماده شدن چون معمولا زیادی طول میکشه و اگر دیر کنم جونگکوک قطعاً من رو جا میزاره میره!پس اول به سمت حموم رفتم و یه دوش 40 مینی گرفتم چون اگر میخوام بتونم جونگکوک رو فراموش کنم باید یه رابطه جدید رو شروع کنم پس باید خوشگل و مرتب باشم!بعد از حموم با همون حوله دور بدنم جلوی میز آرایشم میشینم و اول موهام رو خشک میکنم و بعد از اینکه خشک شدن یه کم بهشون حالت دادم و بعد یه آرایش دارک انجام دادم و نگاهی به ساعت انداختم ساعت 7:25 عصر بود و وقت دیگه ای نموند پس سریع رفتم سمت کمد لباسام و حدودا 20 دقیقه هی لباسا رو امتحان میکردم که صدای در اتاقم اومد ولی کسی نیومد داخل فقط جونگکوک از پشت در گفت
–هی پنج دقیقه دیگه توی ماشین باش وگرنه من میرم!
این حرف جونگکوک بهم استرس داد دیگه یه تاپ چری جلو باز و یه دامن مشکی تا بالای زانو هام پوشیدم و چند تا اکسسوری انداختم و عطرم رو هم زدم و کیفمو برداشتم و در اتاق رو باز کردم تا برم بیرون که دیدم جونگکوک جلوی در ایستاده و داره به ساعتش نگاه میکنه و وقتی من در رو باز کردم ابروهاش رو بالا انداخت
–به موقع اومدی فقط یک دقیقه مونده بود!
+بریم...
–صبر کن ببینم با اون لباس میخوای بیای؟
+اوهوم!مگه چه مشکلی داره؟
–چه مشکلی نداره!خیلی جلو بازه و اینکه دامنت کوتاهه!
+اوه بزار چندتا نکته رو بهت بگم!اول اینکه فقط پنج دقیقه بهم فرصت دادی تا لباس بپوشم!دوم اینکه تو دیگه بویفرندم نیستی که به پوششم گیر بدی!برادر ناتنی منی!
–برادر ناتنی نمیتونه گیر بده؟
+میتونه اما تو نمیتونی!
–اگر میخوای اینجوری بیای من نمیبرمت!
+اما پدرت گفته حتما من رو ببری!حالا هم بیا بریم قبل از اینکه دیرت بشه آقای جئون!
شروع کردم به راه رفتن به سمت طبقه پایین و میتونستم نفس های عصبی جونگکوک رو حس کنم که سعی داشت کنترلشون کنه...ولی بدون اهمیت بهش رفتم داخل ماشینش نشستم و چند ثانیه بعد اون هم اومد و سریع نشست داخل ماشین و شروع به رانندگی کرد... سرعتش خیلی بالا بود درست مثل هردفعه که عصبانی بود...و مدام زبونش رو به داخل لپش میکوبید...جدا از این حرفا لعنتی خیلی جذاب شده بود یه پیراهن سیاه پوشیده بود و نصفش رو کرده بود توی شلوار پارچه ایش تا جذاب تر بشه و کمی آستیناش رو بالا زده بود و ساعتش رو انداخته بود و بوی عطر Blue de chanel توی ماشین پیچیده بود هنوز همون عطر رو میزد...بعد از حدود 10 مین بلاخره رسیدیم به عمارت تهیونگ!جونگکوک بدون اهمیت به من از ماشین پیاده شد...
(عکس استایلا رو میزارم استوری)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــ
شرطا
15 لایک🌷
5 بازنشر🪷
2 فالو✨
ــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۸۱
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط