𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁴²
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(مینا×)
صبح هردو با صدای زنگ گوشی جونگکوک بیدار شدن...جونگکوک کمی توی جاش تکون خورد و دستش رو دراز کرد تا گوشیش رو از روی پاتختی برداشت...نگاه کرد شماره ناشناس بود...جواب داد
–الو؟....اوه بله!تا حدود 1 ساعت دیگه میام...معذرت میخوام به خاطر تأخیر...
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد،بلند شد
+کی بود؟باید بری شرکت؟
–نه...خواب افتادیم...سفارشامون رسیده خونه جدیدمون و باید بریم...
+من نمیامممم...میخوام بخوابم
–پس کی خونه رو دیزاین کنه؟
+بدون من انجامش نمیدی!
–پس پاشو!
+فقط پنج مین دیگه!
–نایون!پاشو!
جونگکوک این رو گفت و رفت سمت تخت و دستش رو گرفت سمت نایون تا بلند بشه...نایون دستش رو گرفت ولی بلند نشد و به جاش تلاش کرد تا جونگکوک رو هم بکشونه روی تخت ولی از اونجایی که جونگکوک خیلی قوی تر بود زیاد موفق نشد و جونگکوک خندید و سرش رو تکون داد و دستش رو از دست نایون کشید بیرون و براید استایل بلندش کرد...نایون سرش رو انداخت عقب و دست و پا زد
+گفتم فقط پنج مین!
–منم گفتم نه!عزیزم تو دیشب از 8 شب خوابیدی و الان 9 صبحه!13 ساعت خوابیدی دیگه کافیه!
جونگکوک برای اینکه نایون سرحال بشه بردش داخل حموم و گذاشتش داخل وان و نایون وقتی آب رو حس کرد با اخم چشماش رو باز کرد!
+یاااااا!یخ کردم! حداقل آب رو گرم میکردی!
–باید بیدار میشدی!
+تلافی میکنم جئون جونگکوک!
–خب حالا که بیدار شدی بیا یه دوش سریع بگیریم و آماده بشیم که بریم!
جونگکوک دوباره دستش رو به سمت نایون دراز کرد که نایون دستش رو کشید اما جونگکوک بدنش رو سفت کرد تا نیفته و فقط به نایون کمک کرد بلند بشه...نایون لباس هاش که خیس شده بودن رو درآورد و جونگکوک هم لباس های خودش رو درآورد
+میخوای با من دوش بگیری؟
–برای صرفه جویی توی زمان،آره!
+یاااا جئون جونگکوک!
–چرا بهم میگی جئون جونگکوک وقتی که چندین ساله باهم قرار میزاریم و قراره به زودی ازدواج کنیم!درضمن تو بارداری و به معنی اینه که من قبلاً همه چیز رو دیدم دیگه داری از چی خجالت میکشی؟پس بیا سریع دوش بگیریم چون وقت نداریم!
نایون و جونگکوک باهم دوش گرفتن اما تمام مدت نایون خجالت میکشید و این باعث میشد جونگکوک لبخند بزنه...وقتی دوش گرفتنشون تموم شد جونگکوک اول نایون رو خشک کرد
+خودم میتونم انجامش بدم!
–نچ نچ!
جونگکوک نزاشت نایون کاری بکنه و خودش همه کار ها رو کرد...بعد از اینکه هردو خشک شدن سریع لباس هاشون رو پوشیدن و جونگکوک سوییچ ماشین رو برداشت...
+صبحونه چی؟
–وقت نداریم برای همین توی راه صبحونه میخرم و اونجا میخوریم!فقط باید برای تحویل گرفتن وسایل حداقل 30 مین دیگه برسیم!
+باشه...
نایون موافقت کرد و از آپارتمان خارج شدن و سوار ماشین شدن و راه افتادن...جونگکوک به قولش عمل کرد...توی راه از یه رستوران یه صبحانه خوشمزه خرید و دوباره به سمت خونه جدیدشون راه افتاد...وقتی رسیدن یه کامیون که وسایلشون رو آورده بود اونجا بود و در خونه رو باز کردن تا وسایل رو براشون بیارن داخل...اما نزاشتن اون ها بچینن فقط در حدی که وسایل توی منطقه خودشون باشه تا باهم دیزاین کنن...وقتی اون کامیون رفت...جونگکوک دوتا از صندلی ها رو برداشت و دور نزدیکترین میز چید و صبحانه رو گذاشت روی میز و باهم مشغول خوردن شدن...تقریبا صبحانشون تموم شده بود که صدای زنگ خونه اومد
+کیه؟
–تهیونگ...بهش زنگ زدم بیاد...
+چرا؟
–تو بارداری عزیزم نمیتونی این چیزا رو بلند کنی پس به تهیونگ زنگ زدم تا بیاد و کمک کنه وسایل رو بلند کنیم و جایی که تو میگی بزاریم!
+اما اون بدبخت تازه از ماهعسل برگشته!
–اوهوم...خب منم کمکش کردم خونش رو بچینه پس باید کمک کنه!
جونگکوک بلند شد و رفت در رو باز کرد...تهیونگ اومد داخل
÷بلاخره تصمیم گرفتی درم رو باز کنی؟
–بیا تو و کمتر غر بزن!
÷انگار نوکر گیر آورده!
تهیونگ با غرغر اومد داخل و پشت سرش مینا هم اومد
÷تو خونه تنها بود و دلش هم برای نایون تنگ شده بود...
مینا بدون اهمیت به جونگکوک دوید داخل و رفت سمت نایون و نایون هم با دیدن مینا بلند شد و بغلش کرددد
+وایییییییی دختر دلم برات تنگ شده بودددد
×منم همینطوررررر،وقتی کن نبودم اتفاق های زیادی افتاده...خوشحالم از شر لارا خلاص شدید!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁴²
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(مینا×)
صبح هردو با صدای زنگ گوشی جونگکوک بیدار شدن...جونگکوک کمی توی جاش تکون خورد و دستش رو دراز کرد تا گوشیش رو از روی پاتختی برداشت...نگاه کرد شماره ناشناس بود...جواب داد
–الو؟....اوه بله!تا حدود 1 ساعت دیگه میام...معذرت میخوام به خاطر تأخیر...
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد،بلند شد
+کی بود؟باید بری شرکت؟
–نه...خواب افتادیم...سفارشامون رسیده خونه جدیدمون و باید بریم...
+من نمیامممم...میخوام بخوابم
–پس کی خونه رو دیزاین کنه؟
+بدون من انجامش نمیدی!
–پس پاشو!
+فقط پنج مین دیگه!
–نایون!پاشو!
جونگکوک این رو گفت و رفت سمت تخت و دستش رو گرفت سمت نایون تا بلند بشه...نایون دستش رو گرفت ولی بلند نشد و به جاش تلاش کرد تا جونگکوک رو هم بکشونه روی تخت ولی از اونجایی که جونگکوک خیلی قوی تر بود زیاد موفق نشد و جونگکوک خندید و سرش رو تکون داد و دستش رو از دست نایون کشید بیرون و براید استایل بلندش کرد...نایون سرش رو انداخت عقب و دست و پا زد
+گفتم فقط پنج مین!
–منم گفتم نه!عزیزم تو دیشب از 8 شب خوابیدی و الان 9 صبحه!13 ساعت خوابیدی دیگه کافیه!
جونگکوک برای اینکه نایون سرحال بشه بردش داخل حموم و گذاشتش داخل وان و نایون وقتی آب رو حس کرد با اخم چشماش رو باز کرد!
+یاااااا!یخ کردم! حداقل آب رو گرم میکردی!
–باید بیدار میشدی!
+تلافی میکنم جئون جونگکوک!
–خب حالا که بیدار شدی بیا یه دوش سریع بگیریم و آماده بشیم که بریم!
جونگکوک دوباره دستش رو به سمت نایون دراز کرد که نایون دستش رو کشید اما جونگکوک بدنش رو سفت کرد تا نیفته و فقط به نایون کمک کرد بلند بشه...نایون لباس هاش که خیس شده بودن رو درآورد و جونگکوک هم لباس های خودش رو درآورد
+میخوای با من دوش بگیری؟
–برای صرفه جویی توی زمان،آره!
+یاااا جئون جونگکوک!
–چرا بهم میگی جئون جونگکوک وقتی که چندین ساله باهم قرار میزاریم و قراره به زودی ازدواج کنیم!درضمن تو بارداری و به معنی اینه که من قبلاً همه چیز رو دیدم دیگه داری از چی خجالت میکشی؟پس بیا سریع دوش بگیریم چون وقت نداریم!
نایون و جونگکوک باهم دوش گرفتن اما تمام مدت نایون خجالت میکشید و این باعث میشد جونگکوک لبخند بزنه...وقتی دوش گرفتنشون تموم شد جونگکوک اول نایون رو خشک کرد
+خودم میتونم انجامش بدم!
–نچ نچ!
جونگکوک نزاشت نایون کاری بکنه و خودش همه کار ها رو کرد...بعد از اینکه هردو خشک شدن سریع لباس هاشون رو پوشیدن و جونگکوک سوییچ ماشین رو برداشت...
+صبحونه چی؟
–وقت نداریم برای همین توی راه صبحونه میخرم و اونجا میخوریم!فقط باید برای تحویل گرفتن وسایل حداقل 30 مین دیگه برسیم!
+باشه...
نایون موافقت کرد و از آپارتمان خارج شدن و سوار ماشین شدن و راه افتادن...جونگکوک به قولش عمل کرد...توی راه از یه رستوران یه صبحانه خوشمزه خرید و دوباره به سمت خونه جدیدشون راه افتاد...وقتی رسیدن یه کامیون که وسایلشون رو آورده بود اونجا بود و در خونه رو باز کردن تا وسایل رو براشون بیارن داخل...اما نزاشتن اون ها بچینن فقط در حدی که وسایل توی منطقه خودشون باشه تا باهم دیزاین کنن...وقتی اون کامیون رفت...جونگکوک دوتا از صندلی ها رو برداشت و دور نزدیکترین میز چید و صبحانه رو گذاشت روی میز و باهم مشغول خوردن شدن...تقریبا صبحانشون تموم شده بود که صدای زنگ خونه اومد
+کیه؟
–تهیونگ...بهش زنگ زدم بیاد...
+چرا؟
–تو بارداری عزیزم نمیتونی این چیزا رو بلند کنی پس به تهیونگ زنگ زدم تا بیاد و کمک کنه وسایل رو بلند کنیم و جایی که تو میگی بزاریم!
+اما اون بدبخت تازه از ماهعسل برگشته!
–اوهوم...خب منم کمکش کردم خونش رو بچینه پس باید کمک کنه!
جونگکوک بلند شد و رفت در رو باز کرد...تهیونگ اومد داخل
÷بلاخره تصمیم گرفتی درم رو باز کنی؟
–بیا تو و کمتر غر بزن!
÷انگار نوکر گیر آورده!
تهیونگ با غرغر اومد داخل و پشت سرش مینا هم اومد
÷تو خونه تنها بود و دلش هم برای نایون تنگ شده بود...
مینا بدون اهمیت به جونگکوک دوید داخل و رفت سمت نایون و نایون هم با دیدن مینا بلند شد و بغلش کرددد
+وایییییییی دختر دلم برات تنگ شده بودددد
×منم همینطوررررر،وقتی کن نبودم اتفاق های زیادی افتاده...خوشحالم از شر لارا خلاص شدید!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۲۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط