{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قبل انقلاب، جلوی مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذ

قبل انقلاب، جلوی مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت : ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟ مهدی کمی نگاهش کرد و گفت : حالت خوبه ؟ این وقت شب این چه سؤالیه تو می پرسی؟  بازهم پاسبان اصرار کرد که بگو چه دستوری می دادی ؟ آخر سر مهدی گفت : دستور می دادم سبیلتو بزنی! همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت : خوب شد قربان ؟ نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت : اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می دادم............
دیدگاه ها (۱)

برادر شهیدم...اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهماین صلو...

خیلی قشنگه...

لطفاپست مجدد کنید

بیاید هرروز مون رو با نام یکی از چهارده معصوم شروع کنیم...ای...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط