قبل انقلاب، جلوی مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذ
قبل انقلاب، جلوی مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت : ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟ مهدی کمی نگاهش کرد و گفت : حالت خوبه ؟ این وقت شب این چه سؤالیه تو می پرسی؟ بازهم پاسبان اصرار کرد که بگو چه دستوری می دادی ؟ آخر سر مهدی گفت : دستور می دادم سبیلتو بزنی! همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت : خوب شد قربان ؟ نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت : اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می دادم............
- ۸۷۸
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط