⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p10
...
بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون اومدن.
یوری یه نگاه به ساعتش انداخت.
«بیا بریم یه دور مرکز خرید.»
«من که پول خرید ندارم.»
«کی گفت برای خودت بخری؟ فقط همراهم بیا.»
نینا بعد از چند ثانیه قبول کرد.
...
تقریباً یک ساعت بعد، از آخرین فروشگاه بیرون اومدن.
یوری با سه تا کیسه توی دستش غر میزد.
«دیگه هیچوقت با مامانم خرید نمیام.»
نینا خندید.
«ولی که با من اومدی.»
«همینه دیگه، اون از راه دور خرید کرد.»
هر دو دوباره خندیدن.
همین موقع، چشم نینا به یه فروشگاه قدیمی افتاد.
یه مغازه کوچیک که تابلوش نوشته بود:
عتیقه و کتابهای قدیمی
«یوری، دو دقیقه صبر کن.»
«کجا؟»
«الان میام.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، وارد مغازه شد.
داخل مغازه بوی چوب کهنه و کتابهای قدیمی میاومد.
پیرمردی پشت پیشخون نشسته بود و عینکش رو روی نوک بینیش تنظیم کرد.
«بفرمایید دخترم.»
نینا لبخند زد.
«فقط داشتم نگاه میکردم.»
چند دقیقه بین قفسهها راه رفت.
تقریباً داشت ناامید میشد که یه کتاب توجهش رو جلب کرد.
جلدش خیلی شبیه همون کتابی بود که توی اتاقش پیدا کرده بود.
کتاب رو برداشت.
پیرمرد تا چشمش به جلد افتاد، لبخندش کمرنگ شد.
«...این کتاب رو از کجا شناختی؟»
نینا با تعجب گفت:
«نشناختم... فقط جلدش برام آشنا بود.»
پیرمرد چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم کتاب رو از دستش گرفت و دوباره روی قفسه گذاشت.
«این کتاب برای فروش نیست.»
نینا چیزی نگفت.
فقط تعجب کرده بود...
چون روی قفسه، درست زیر همون کتاب، یه برچسب قیمت دیده میشد.
نینا با تعجب به پیرمرد نگاه کرد.
«ولی روش قیمت خورده...»
پیرمرد چند لحظه ساکت موند.
بعد دستش رو آروم روی قفسه گذاشت.
«اشتباه شده.»
نینا لبخند کوتاهی زد.
«فکر نمیکنم. همه کتابهای این قفسه قیمت دارن.»
پیرمرد نفس عمیقی کشید.
«بعضی چیزا، فقط برای اینه که پیدا بشن... نه اینکه فروخته بشن.»
نینا اخم کرد.
«یعنی چی؟»
«هیچی.»
بعد انگار پشیمون شده باشه، سریع موضوع رو عوض کرد.
«دنبال کتاب خاصی بودی؟»
«راستش... نه.»
نینا دوباره به همون کتاب نگاه کرد.
«فقط حس کردم یه جایی دیدمش.»
پیرمرد این بار با دقت بیشتری نگاهش کرد.
«اسمش یادت نمیاد؟»
«نه.»
«کی برای اولین بار دیدیش؟»
نینا چند ثانیه فکر کرد.
«فکر کنم... چند روز پیش. بین کتابهای اتاقم.»
برای اولین بار، رنگ صورت پیرمرد کمی پرید.
«بین کتابهای خودت؟»
_«آره...»
پیرمرد خیلی آروم گفت:
«پس... عجیب نیست که اینجا پیداش کردی.»
«منظورتون چیه؟»
اما پیرمرد فقط لبخند کمرنگی زد.
«هیچی دخترم. فقط یه حس قدیمیه.»
همون موقع صدای یوری از بیرون مغازه اومد.
«نیناا! هنوز تموم نشده؟»
نینا برگشت سمت در.
«الان میام!»
دوباره رو به پیرمرد کرد.
«اگه یه روز خواستین کتاب رو بفروشین... به من خبر بدین.»
پیرمرد بدون اینکه جواب بده، فقط سرش رو تکون داد.
نینا از مغازه بیرون رفت.
در که بسته شد...
پیرمرد چند لحظه به همون کتاب خیره موند.
بعد خیلی آروم، زیر لب گفت:
«پس بالاخره... پیدات کرد.»
و کتاب رو از روی قفسه برداشت و داخل کشوی میز گذاشت.
تا اینجای فیک چطور بود؟دوست داشتین؟🌷
p10
...
بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون اومدن.
یوری یه نگاه به ساعتش انداخت.
«بیا بریم یه دور مرکز خرید.»
«من که پول خرید ندارم.»
«کی گفت برای خودت بخری؟ فقط همراهم بیا.»
نینا بعد از چند ثانیه قبول کرد.
...
تقریباً یک ساعت بعد، از آخرین فروشگاه بیرون اومدن.
یوری با سه تا کیسه توی دستش غر میزد.
«دیگه هیچوقت با مامانم خرید نمیام.»
نینا خندید.
«ولی که با من اومدی.»
«همینه دیگه، اون از راه دور خرید کرد.»
هر دو دوباره خندیدن.
همین موقع، چشم نینا به یه فروشگاه قدیمی افتاد.
یه مغازه کوچیک که تابلوش نوشته بود:
عتیقه و کتابهای قدیمی
«یوری، دو دقیقه صبر کن.»
«کجا؟»
«الان میام.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، وارد مغازه شد.
داخل مغازه بوی چوب کهنه و کتابهای قدیمی میاومد.
پیرمردی پشت پیشخون نشسته بود و عینکش رو روی نوک بینیش تنظیم کرد.
«بفرمایید دخترم.»
نینا لبخند زد.
«فقط داشتم نگاه میکردم.»
چند دقیقه بین قفسهها راه رفت.
تقریباً داشت ناامید میشد که یه کتاب توجهش رو جلب کرد.
جلدش خیلی شبیه همون کتابی بود که توی اتاقش پیدا کرده بود.
کتاب رو برداشت.
پیرمرد تا چشمش به جلد افتاد، لبخندش کمرنگ شد.
«...این کتاب رو از کجا شناختی؟»
نینا با تعجب گفت:
«نشناختم... فقط جلدش برام آشنا بود.»
پیرمرد چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم کتاب رو از دستش گرفت و دوباره روی قفسه گذاشت.
«این کتاب برای فروش نیست.»
نینا چیزی نگفت.
فقط تعجب کرده بود...
چون روی قفسه، درست زیر همون کتاب، یه برچسب قیمت دیده میشد.
نینا با تعجب به پیرمرد نگاه کرد.
«ولی روش قیمت خورده...»
پیرمرد چند لحظه ساکت موند.
بعد دستش رو آروم روی قفسه گذاشت.
«اشتباه شده.»
نینا لبخند کوتاهی زد.
«فکر نمیکنم. همه کتابهای این قفسه قیمت دارن.»
پیرمرد نفس عمیقی کشید.
«بعضی چیزا، فقط برای اینه که پیدا بشن... نه اینکه فروخته بشن.»
نینا اخم کرد.
«یعنی چی؟»
«هیچی.»
بعد انگار پشیمون شده باشه، سریع موضوع رو عوض کرد.
«دنبال کتاب خاصی بودی؟»
«راستش... نه.»
نینا دوباره به همون کتاب نگاه کرد.
«فقط حس کردم یه جایی دیدمش.»
پیرمرد این بار با دقت بیشتری نگاهش کرد.
«اسمش یادت نمیاد؟»
«نه.»
«کی برای اولین بار دیدیش؟»
نینا چند ثانیه فکر کرد.
«فکر کنم... چند روز پیش. بین کتابهای اتاقم.»
برای اولین بار، رنگ صورت پیرمرد کمی پرید.
«بین کتابهای خودت؟»
_«آره...»
پیرمرد خیلی آروم گفت:
«پس... عجیب نیست که اینجا پیداش کردی.»
«منظورتون چیه؟»
اما پیرمرد فقط لبخند کمرنگی زد.
«هیچی دخترم. فقط یه حس قدیمیه.»
همون موقع صدای یوری از بیرون مغازه اومد.
«نیناا! هنوز تموم نشده؟»
نینا برگشت سمت در.
«الان میام!»
دوباره رو به پیرمرد کرد.
«اگه یه روز خواستین کتاب رو بفروشین... به من خبر بدین.»
پیرمرد بدون اینکه جواب بده، فقط سرش رو تکون داد.
نینا از مغازه بیرون رفت.
در که بسته شد...
پیرمرد چند لحظه به همون کتاب خیره موند.
بعد خیلی آروم، زیر لب گفت:
«پس بالاخره... پیدات کرد.»
و کتاب رو از روی قفسه برداشت و داخل کشوی میز گذاشت.
تا اینجای فیک چطور بود؟دوست داشتین؟🌷
- ۵۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط