P
P4🦋
جیهوپ«وای دیگه دارم از نگرانی دیوونه میشم نمیخوام نارا رو هم از دست بدم از یه طرفیم نمیتونم خودمو کنترل بکنم تا الان هزار بار به خودم قول دادم تا دیگه ناراحتش نکنم اما بازم نمیتونم جلوی این زبونمو بگیرم اما نه ایندفعه دیگه به خودم این اجازه رو نمیدم که ناراحتش کنم و باعث بشم بیشتر از اینا آسیب ببینه همینطوری تو فکر بودم که یهو ناخودگاه دیدم اشکام داره سرازیر میشه یادم نمیاد آخرین باری که برای نارا گریه کرده بودم کی بود آخرین باری که از ته دلم براش نگران شدم کی بود اما الان واقعا میترسیدم اگه ار دستش میدادم چی ؟ تو حال و هوای خودم بودم که صدای نارا منو به خودم آورد سریع اشکامو پاک کردم و رفتم پیشش
-بیدار شدی
&اوم
-سرمت تموم شده وایسا بکنمش{آروم سرمشو کند و استینشو درست کرد}
&ممنونم
-گرسنه نیستی؟{سرسو نوازش میکنه}
&نه
-نارا
&بله
-میشه بگی چیشد که اینطوری شدی
&چیز خاصی نشد یهو قلبم گرفت
-بگو دخترم
&خوب بابا شما....شما تا حالا اینقدر تند نرفته بودین وقتی...وقتی گفتین آرزوتون اینه که قلبم وایسه یهو دیگه هیچی نشنیدم کل خونه داشت دور سرم میچرخید حالم خیلی بد شده بود یهو قلبم بدجوری تیر کشید و افتادم زمین
-دخترم من...من واقعا منظوری نداشتم اصلا عمدی نگفتم یه لحظه ار دهنم در رفت میشه منو ببخشی
& باشه
-واقعا میبخشی؟
&اره
-ممنونم{دستشو میبوسه}
&بابا
-بله
&میشه کمکم کنید برم اتاقم؟
-چرا کمک وایسا بغلت کنم
&نه نمیخواد
- مطمئنی؟
&اوهم
-باشه{اروم بهش کمک میکنه تا بره بالا تو اتاقش}
&ممنون
-خوب دراز بکش آهان{پتو رو میکشه روش}
& بابا
-بله عزیزم
&داره برف میباره؟
-اره
&میشه پرده رو کامل بزنی کنار
-بیا قشنگم
& خیلی قشنگه{لبخند}
ادامه دارد...
جیهوپ«وای دیگه دارم از نگرانی دیوونه میشم نمیخوام نارا رو هم از دست بدم از یه طرفیم نمیتونم خودمو کنترل بکنم تا الان هزار بار به خودم قول دادم تا دیگه ناراحتش نکنم اما بازم نمیتونم جلوی این زبونمو بگیرم اما نه ایندفعه دیگه به خودم این اجازه رو نمیدم که ناراحتش کنم و باعث بشم بیشتر از اینا آسیب ببینه همینطوری تو فکر بودم که یهو ناخودگاه دیدم اشکام داره سرازیر میشه یادم نمیاد آخرین باری که برای نارا گریه کرده بودم کی بود آخرین باری که از ته دلم براش نگران شدم کی بود اما الان واقعا میترسیدم اگه ار دستش میدادم چی ؟ تو حال و هوای خودم بودم که صدای نارا منو به خودم آورد سریع اشکامو پاک کردم و رفتم پیشش
-بیدار شدی
&اوم
-سرمت تموم شده وایسا بکنمش{آروم سرمشو کند و استینشو درست کرد}
&ممنونم
-گرسنه نیستی؟{سرسو نوازش میکنه}
&نه
-نارا
&بله
-میشه بگی چیشد که اینطوری شدی
&چیز خاصی نشد یهو قلبم گرفت
-بگو دخترم
&خوب بابا شما....شما تا حالا اینقدر تند نرفته بودین وقتی...وقتی گفتین آرزوتون اینه که قلبم وایسه یهو دیگه هیچی نشنیدم کل خونه داشت دور سرم میچرخید حالم خیلی بد شده بود یهو قلبم بدجوری تیر کشید و افتادم زمین
-دخترم من...من واقعا منظوری نداشتم اصلا عمدی نگفتم یه لحظه ار دهنم در رفت میشه منو ببخشی
& باشه
-واقعا میبخشی؟
&اره
-ممنونم{دستشو میبوسه}
&بابا
-بله
&میشه کمکم کنید برم اتاقم؟
-چرا کمک وایسا بغلت کنم
&نه نمیخواد
- مطمئنی؟
&اوهم
-باشه{اروم بهش کمک میکنه تا بره بالا تو اتاقش}
&ممنون
-خوب دراز بکش آهان{پتو رو میکشه روش}
& بابا
-بله عزیزم
&داره برف میباره؟
-اره
&میشه پرده رو کامل بزنی کنار
-بیا قشنگم
& خیلی قشنگه{لبخند}
ادامه دارد...
- ۹۰۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط