P
P2🦋
نارا«اه اصلا بیخیال چیز مهمیه نیست که اینقدر خودمو درگیر بکنم همینجوری نشیته بودم که یهو دیدم بابام صدام میزنه سریع بلند شدم و رفتم پایین
&بله بابا
-این گلدون چرا اینجوری شده{عصبی و بلند}
&بابا به خدا من کاری نکردم
-که کاری نکردی اره؟ پس این گلدون خود به خود شکسته؟
&من نمیدونم کار کی بود شاید کار یکی از خدمتکارا بود من میدونم که نباید به این دست بزنم چون یادگار مادربزرگتونه
-حالا دیگه تقصیرو میندازی گردن خدمتکارا{داد}
&{از دادش ترسید} بابا....من...من کاری نکردم قسم میخورم
-اه دیگه خستم کردی {داد و محکم حولش میده که کم مونده بود بیفته}
&چرا حرفمو باور نمیکنید{بغض}
-دیگه تحملتو ندارم از ته دلم آرزو میکنم که اون قلب کوفتیت از کار بیفته تا از شرت راحت شم
&چ......چی؟{تعجب و ناراحت}
-همینی که شنیدی واقعا کی قراره از شرت خلاص شم{داد}
نارا«واقعا باورم نمیشد که بابام اینو بهم گفت خیلی شکه شده بودم واقعا حالم از حرفش بد شد بابا همینجوری داشت به داد زدن ادامه میداد که یهو دیگه هیچی نمی شندیم یه درد بدی رو تو قلبم حس کردم یهو احساس کردم کل خونه داره دور سرم میچرخه سریع دستمو گذاشتم رو قلبم و رو زانو هام فرود اومدم رو زمین
-نارا نارا چیشد{ترسیده و میاد پیشش}
&اخ قلبم {گریه}
-اخه چیشد یهو
&فکر کنم آرزوتون داره بر آورده میشه{لبخند غمگین}
-نارا نارا من...من یه چیزی گفتم به خدا جدی نبودم تو تو الان آروم باش بیا آروم اینجا دراز بکش خوب آهان من الان زنگ میزنم به دکترت
.
.
.
.
-خوب زنگ زدم گفت الانا میاد تو بیا این آبو بخور
&{آروم آروم آبو میخوره}
-خوبی{نگران و دستاشو میگیره}
&اوهم
-یهویی قلبت گرفت؟
&اره
-چطوری
&{سرشو میندازه پایین و چیزی نمیگه}
-خیلی خوب باشه نمیخوام بهت فشار بیارم استراحت کن{پتو رو روش میکشه}
&ممنون{چشماشو میبنده }
-نخوابیا{دستشو نوازش میکنه}
&نه نمیخوابم
{صدای زنگ در}
-دکتر اومد من میرم درو باز کنم
ادامه دارد...
نارا«اه اصلا بیخیال چیز مهمیه نیست که اینقدر خودمو درگیر بکنم همینجوری نشیته بودم که یهو دیدم بابام صدام میزنه سریع بلند شدم و رفتم پایین
&بله بابا
-این گلدون چرا اینجوری شده{عصبی و بلند}
&بابا به خدا من کاری نکردم
-که کاری نکردی اره؟ پس این گلدون خود به خود شکسته؟
&من نمیدونم کار کی بود شاید کار یکی از خدمتکارا بود من میدونم که نباید به این دست بزنم چون یادگار مادربزرگتونه
-حالا دیگه تقصیرو میندازی گردن خدمتکارا{داد}
&{از دادش ترسید} بابا....من...من کاری نکردم قسم میخورم
-اه دیگه خستم کردی {داد و محکم حولش میده که کم مونده بود بیفته}
&چرا حرفمو باور نمیکنید{بغض}
-دیگه تحملتو ندارم از ته دلم آرزو میکنم که اون قلب کوفتیت از کار بیفته تا از شرت راحت شم
&چ......چی؟{تعجب و ناراحت}
-همینی که شنیدی واقعا کی قراره از شرت خلاص شم{داد}
نارا«واقعا باورم نمیشد که بابام اینو بهم گفت خیلی شکه شده بودم واقعا حالم از حرفش بد شد بابا همینجوری داشت به داد زدن ادامه میداد که یهو دیگه هیچی نمی شندیم یه درد بدی رو تو قلبم حس کردم یهو احساس کردم کل خونه داره دور سرم میچرخه سریع دستمو گذاشتم رو قلبم و رو زانو هام فرود اومدم رو زمین
-نارا نارا چیشد{ترسیده و میاد پیشش}
&اخ قلبم {گریه}
-اخه چیشد یهو
&فکر کنم آرزوتون داره بر آورده میشه{لبخند غمگین}
-نارا نارا من...من یه چیزی گفتم به خدا جدی نبودم تو تو الان آروم باش بیا آروم اینجا دراز بکش خوب آهان من الان زنگ میزنم به دکترت
.
.
.
.
-خوب زنگ زدم گفت الانا میاد تو بیا این آبو بخور
&{آروم آروم آبو میخوره}
-خوبی{نگران و دستاشو میگیره}
&اوهم
-یهویی قلبت گرفت؟
&اره
-چطوری
&{سرشو میندازه پایین و چیزی نمیگه}
-خیلی خوب باشه نمیخوام بهت فشار بیارم استراحت کن{پتو رو روش میکشه}
&ممنون{چشماشو میبنده }
-نخوابیا{دستشو نوازش میکنه}
&نه نمیخوابم
{صدای زنگ در}
-دکتر اومد من میرم درو باز کنم
ادامه دارد...
- ۸۲۳
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط