عاشق
۳ عاشق
پارت ۵
ویو ا/ت
رفتم تو سالن دیدم یکیشون داره صبحونه آماده میکنه یکی دیگه شون داره جارو میکشه یکی دیگه ام لم داده رو مبل من داشتم نگاشون میکردم واقعا خوشگل بودن ولی رو دادن بهشون بدتر بود یدفعه حواسم اومد سر جاش که دیدم هر ۳ تاشون ذول زدن به من آب دهنمو قورت دادم و رفتم پایین
ا/ت: سلام
کوک : سلام جوجی من خوب حموم کردی؟
ا/ت: اره خوب بود
جیمین : چه بد آخه باز قراره امشب کثیف شی😈
ا/ت: هعی منظورت چیه؟
تهیونگ : خودت بهر میدونی
من که تو شک بودم گفتم
ا/ت: من باید برم خونم همین الان
جمین: نه بیبی تو جایی نمیری!
ا/ت: اونوقت چرا نمیتونم برم؟
کوک: چون از این به بعد پیش ددی آتی
ا/ت: ددی؟ هام جانمممم من ددی ندارممم
تهیونگ : پس دیشب داشتی زیر کیا ناله میکردی؟
سرمو با خجالت انداختم پایین وای نه نباید اون کارو میکردم داشتم هعی نق میزدم که چونم گرفته شد و به سمت بالا کشیده شد.
کوک : جوجه اون چشمارو از من پنهون نکن میدونی بدون اونا نمیتونم بعدم خجالت نداره که.
یهو منو بلند کرد و نشوند رو پاش
کوک: جات خوبه؟
ا/ت: آم اره
کوک: افرین دختر خوب همونجا بشین
ا/ت:...... کوک
کوک: جانم؟
ا/ت: من لباس هیچی ندارم اینجا
کوک: اشکال نداره جوجه برات میخرم
ا/ت: نه من نمیخوام تو زحمت بیوفتی
جیمین : آه بیب اذیت نکن زحمت چی آخه
تهیونگ : راست میگه زحمت چی ؟
ا/ت: باشه بابا هر کار خواستین بکنین
کوک : جوجه عصبانی من
ا/ت: 😒😏
جیمین : بچه ها من کار دارم میرم بیرون
اومد جلوی منو یه مک به لبام زد
جیمین : خدافظ بیبی
ا/ت: خدافظ
از روی پای کوک پاشدم و رفتم تا یکم دور و اطراف و ببینم رفتم تو یه اتاق دیدم مشکی کامل داشتم نگاه میکردم بوی عطر تلخی میومد که من شیفته اش بودم یه دفه دور کمرم چیزی حس کردم دستای.... دستای کوک بود وای
کوک: جوجه دلت تنگ شده برام اومدی اتاقم 😎
ا/ت: نخیر دلم تنگ نشده داشتم نگاه میکردم
کوک: عجب باشه ولی من دلم تنگ شده
ا/ت: هوم
کوک : یه سوال بپرسم
ا/ت: بپرس
کوک: ما رو دوسمون نداری؟
توی شک بودم نمی دونستم چی بگم من از بچگیم ضربه های انبوهی از دیگران خوردم از دوستام از کسایی که دوسشون داشتم و این اذیت کننده بود نمیتونستم به بقیه اعتماد کنم و دلمم نمی خواست برای همین گفتم
ا/ت: نه ندارم
ویو کوک
وقتی گفت نه ناراحت شدم چون من واقعا دوسش داشتم اون ۲ تای دیگرو نمیدونم ولی من عاشقش بودم نمی دونستم چطوری باید بهش ثابت کنم خیلی سخت بود داشت گریه ام میگرفت که از اتاق رفتم بیرون
ویوا/ت
یه دفعه از اتاق رفت بیرون ناراحت شد نمیخواستم ناراحتش کنم واقعا نمیخواستم مجبور بودم رفتم دنبالش میخواستم براش توضیح بدم نمی دونم چرا انقدر دلم میخواست که حالش خوب باشه ولی فعلا باید پیداش کنم..........
خماری ببخشید چند روز فعالیت نکردم بچه ها
از این به بعد مینویسم پارت بعدی و شب میزارم 😘☺
پارت ۵
ویو ا/ت
رفتم تو سالن دیدم یکیشون داره صبحونه آماده میکنه یکی دیگه شون داره جارو میکشه یکی دیگه ام لم داده رو مبل من داشتم نگاشون میکردم واقعا خوشگل بودن ولی رو دادن بهشون بدتر بود یدفعه حواسم اومد سر جاش که دیدم هر ۳ تاشون ذول زدن به من آب دهنمو قورت دادم و رفتم پایین
ا/ت: سلام
کوک : سلام جوجی من خوب حموم کردی؟
ا/ت: اره خوب بود
جیمین : چه بد آخه باز قراره امشب کثیف شی😈
ا/ت: هعی منظورت چیه؟
تهیونگ : خودت بهر میدونی
من که تو شک بودم گفتم
ا/ت: من باید برم خونم همین الان
جمین: نه بیبی تو جایی نمیری!
ا/ت: اونوقت چرا نمیتونم برم؟
کوک: چون از این به بعد پیش ددی آتی
ا/ت: ددی؟ هام جانمممم من ددی ندارممم
تهیونگ : پس دیشب داشتی زیر کیا ناله میکردی؟
سرمو با خجالت انداختم پایین وای نه نباید اون کارو میکردم داشتم هعی نق میزدم که چونم گرفته شد و به سمت بالا کشیده شد.
کوک : جوجه اون چشمارو از من پنهون نکن میدونی بدون اونا نمیتونم بعدم خجالت نداره که.
یهو منو بلند کرد و نشوند رو پاش
کوک: جات خوبه؟
ا/ت: آم اره
کوک: افرین دختر خوب همونجا بشین
ا/ت:...... کوک
کوک: جانم؟
ا/ت: من لباس هیچی ندارم اینجا
کوک: اشکال نداره جوجه برات میخرم
ا/ت: نه من نمیخوام تو زحمت بیوفتی
جیمین : آه بیب اذیت نکن زحمت چی آخه
تهیونگ : راست میگه زحمت چی ؟
ا/ت: باشه بابا هر کار خواستین بکنین
کوک : جوجه عصبانی من
ا/ت: 😒😏
جیمین : بچه ها من کار دارم میرم بیرون
اومد جلوی منو یه مک به لبام زد
جیمین : خدافظ بیبی
ا/ت: خدافظ
از روی پای کوک پاشدم و رفتم تا یکم دور و اطراف و ببینم رفتم تو یه اتاق دیدم مشکی کامل داشتم نگاه میکردم بوی عطر تلخی میومد که من شیفته اش بودم یه دفه دور کمرم چیزی حس کردم دستای.... دستای کوک بود وای
کوک: جوجه دلت تنگ شده برام اومدی اتاقم 😎
ا/ت: نخیر دلم تنگ نشده داشتم نگاه میکردم
کوک: عجب باشه ولی من دلم تنگ شده
ا/ت: هوم
کوک : یه سوال بپرسم
ا/ت: بپرس
کوک: ما رو دوسمون نداری؟
توی شک بودم نمی دونستم چی بگم من از بچگیم ضربه های انبوهی از دیگران خوردم از دوستام از کسایی که دوسشون داشتم و این اذیت کننده بود نمیتونستم به بقیه اعتماد کنم و دلمم نمی خواست برای همین گفتم
ا/ت: نه ندارم
ویو کوک
وقتی گفت نه ناراحت شدم چون من واقعا دوسش داشتم اون ۲ تای دیگرو نمیدونم ولی من عاشقش بودم نمی دونستم چطوری باید بهش ثابت کنم خیلی سخت بود داشت گریه ام میگرفت که از اتاق رفتم بیرون
ویوا/ت
یه دفعه از اتاق رفت بیرون ناراحت شد نمیخواستم ناراحتش کنم واقعا نمیخواستم مجبور بودم رفتم دنبالش میخواستم براش توضیح بدم نمی دونم چرا انقدر دلم میخواست که حالش خوب باشه ولی فعلا باید پیداش کنم..........
خماری ببخشید چند روز فعالیت نکردم بچه ها
از این به بعد مینویسم پارت بعدی و شب میزارم 😘☺
- ۱.۲k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط