پارت ۱۲
پارت ۱۲
#پشت غرورت
اما هنوز به در خیره بود.
«لیام... من فکر کنم سارا یه چیزی رو از ما پنهان میکنه.»
لیام گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
اما ناگهان یاد پیامهای ناشناس افتاد.
«پس اون همه عکس و پیام... کار خودش بود؟»
لیام سرش رو تکون داد.
«تنها نبوده.»
اما با تعجب گفت:
«از کجا میدونی؟»
لیام گوشیش رو بیرون آورد.
«چون از وقتی سارا برگشته، یه نفر دیگه هم دنبالمونه.»
چند دقیقه بعد، لیام متوجه شد پیامهای ناشناس از یک شماره موقت فرستاده شدهاند. با کمک اطلاعاتی که سارا ناخواسته در پیامها لو داده بود، ردشون به یک انبار قدیمی رسید.
لیام به پلیس اطلاع داد و آدرس رو در اختیارشون گذاشت.
اما و لیام از دور منتظر موندن.
چند ماشین پلیس وارد محوطه شدن.
چند نفر از انبار بیرون آورده شدن.
و آخر از همه...
سارا.
سارا وقتی لیام رو دید، فقط لبخند زد.
«تو همهچیز رو فهمیدی؟»
لیام گفت:
«خیلی دیر فهمیدم.»
سارا با عصبانیت گفت:
«من فقط میخواستم اما ازت دور بشه!»
لیام جواب داد:
«ولی برای این کار، زندگی چند نفر رو به هم ریختی.»
سارا چیزی نگفت.
پلیس او و همدستهاش رو با خودش برد.
اما بالاخره احساس کرد بعد از چند هفته میتونه نفس راحت بکشه.
وقتی از ساختمان بیرون اومدن، اما گفت:
«پس تموم شد؟»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«آره.»
اما لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره.»
چند قدم در سکوت کنار هم راه رفتن.
نه خبری از پیام ناشناس بود.
نه ماشینی که دنبالشون کنه.
نه صدای قدمهایی در تاریکی.
فقط سکوت.
اما قبل از اینکه سوار ماشین بشن، لیام چیزی روی صندلی دید.
یک پاکت سفید.
اما گفت:
«این دیگه چیه؟»
لیام پاکت رو برداشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این بار سارا نبود.»
لبخند از صورت اما محو شد.
لیام پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکسِ خودش و اِما...
که چند دقیقه قبل، بیرون ساختمان گرفته شده بود.
لیام آرام عکس رو پایین آورد.
اما پرسید:
«لیام...»
لیام به اطراف نگاه کرد.
«بریم.»
اما گفت:
«ولی گفتی همهچیز تموم شده.»
لیام جواب داد:
«گفتم ماجرای سارا تموم شده.»
بعد دوباره به عکس نگاه کرد.
«نگفتم خطر تموم شده.»
#پشت غرورت
اما هنوز به در خیره بود.
«لیام... من فکر کنم سارا یه چیزی رو از ما پنهان میکنه.»
لیام گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
اما ناگهان یاد پیامهای ناشناس افتاد.
«پس اون همه عکس و پیام... کار خودش بود؟»
لیام سرش رو تکون داد.
«تنها نبوده.»
اما با تعجب گفت:
«از کجا میدونی؟»
لیام گوشیش رو بیرون آورد.
«چون از وقتی سارا برگشته، یه نفر دیگه هم دنبالمونه.»
چند دقیقه بعد، لیام متوجه شد پیامهای ناشناس از یک شماره موقت فرستاده شدهاند. با کمک اطلاعاتی که سارا ناخواسته در پیامها لو داده بود، ردشون به یک انبار قدیمی رسید.
لیام به پلیس اطلاع داد و آدرس رو در اختیارشون گذاشت.
اما و لیام از دور منتظر موندن.
چند ماشین پلیس وارد محوطه شدن.
چند نفر از انبار بیرون آورده شدن.
و آخر از همه...
سارا.
سارا وقتی لیام رو دید، فقط لبخند زد.
«تو همهچیز رو فهمیدی؟»
لیام گفت:
«خیلی دیر فهمیدم.»
سارا با عصبانیت گفت:
«من فقط میخواستم اما ازت دور بشه!»
لیام جواب داد:
«ولی برای این کار، زندگی چند نفر رو به هم ریختی.»
سارا چیزی نگفت.
پلیس او و همدستهاش رو با خودش برد.
اما بالاخره احساس کرد بعد از چند هفته میتونه نفس راحت بکشه.
وقتی از ساختمان بیرون اومدن، اما گفت:
«پس تموم شد؟»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«آره.»
اما لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره.»
چند قدم در سکوت کنار هم راه رفتن.
نه خبری از پیام ناشناس بود.
نه ماشینی که دنبالشون کنه.
نه صدای قدمهایی در تاریکی.
فقط سکوت.
اما قبل از اینکه سوار ماشین بشن، لیام چیزی روی صندلی دید.
یک پاکت سفید.
اما گفت:
«این دیگه چیه؟»
لیام پاکت رو برداشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این بار سارا نبود.»
لبخند از صورت اما محو شد.
لیام پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکسِ خودش و اِما...
که چند دقیقه قبل، بیرون ساختمان گرفته شده بود.
لیام آرام عکس رو پایین آورد.
اما پرسید:
«لیام...»
لیام به اطراف نگاه کرد.
«بریم.»
اما گفت:
«ولی گفتی همهچیز تموم شده.»
لیام جواب داد:
«گفتم ماجرای سارا تموم شده.»
بعد دوباره به عکس نگاه کرد.
«نگفتم خطر تموم شده.»
- ۸۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط