آرام میدونست که سانزو شیفته ات پس پیشنهاد داد که برن خرید
♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧
آرام میدونست که سانزو شیفته ا.ت پس پیشنهاد داد که برن خرید
ا.ت با لبخند: باشه آرام برو حاضر شو تا بر_
آرام: نه نه نه فقط تو و سانزو برید من ترجیح میدم بمونم
سانزو تو ذهنش :
are you crazy?!?!??
آرام لبخند شیطنت آمیز زد و گفت :خببببب....
ا.ت : خب چی؟
آرام: خب پوفیوز برو حاضر شو دیگه
ا.ت : غلط کردم باشه !!
سانزو ی جوری به ا.ت نگاه میکرد که انگار الان میخواد محکم تو بغلش بچلونتش و حالا ی جوری به آرام نگاه میکرد که انگار میخواد دهنش رو جر بده
ا.ت : خب من بدم حاضر بشم
آرام:اوکی ....تو هم برو حاضر شو
سانزو : من؟
آرام:نه پس آره دیگه!
سانزو زیر لب : دهنت رو جر میدم روانی!
آرام: چی گفتی؟!
سانزو خودش رو زد به کوچه بغلی : هیچی
و بعد رفت حاضر شد و ا.ت هم اومد و سانزو تا ا.ت رو دید محو زیبایی ا.ت شد و نمیتونست باور کنه که ا.ت مثل فرشته هاست
ا.ت با لبخند :بریم
آرام رو مبل بود : خوشبگذرههههه
سانزو ی نگاه ترسناک به آرام کرد و بهش ف*ا*ک داد
آرام لبخند چشم بسته میزنه و میگه : به تو هم همینطورررررر
سانزو زیر لب : این اصن از تیمارستان اومده
آرام: شنیدم چی گفتی پشمک
سانزو خواست چیزی بگه که ا.ت دست سانزو رو گرفت و رفتن سانزو از حرکت ا.ت شوکه شد و لبو شد و گفت :ا....ا.ت آروم باش
ا.ت :من ارومم فقط با اون بحث نکن حالا بریم ( با لبخند گفت )
سانزو :ب...باشه
سانزو و ا.ت رفتن خرید و سانزو برای آ.ت لباس خرید و ا.ت ی دونه هم برای آرام خرید و بلخره اومدن
سانزو و ا.ت :اومدیمممممممم
آرام: سلااام خوشگذشت؟؟
ا.ت : اره
سانزو : آ...اره... ی سوال
آرام:بفرما
سانزو :چرا قرص های من تموم شدههههه؟!؟!؟
آرام: خوردم
سانزو و ا.ت : چییییییی ؟!؟!
آرام:اون ها قرص بود؟
سانزو :نه پس نعنا بود
آرام : من فکر کردم نعنا بود کل بسته رو خوردم
ا.ت : ارامممممم توف کننن
آرام: داداش شما رفتید من خوردم
ا.ت :k.o
آرام:خب مگه چه قرصی بود؟
سانزو : ارام بخش !!!!
آرام:خب حالا آروم باش میخرم
سانزو: از کدوم جهنمی؟؟؟!!
آرام:نمیخرم
یهو از جیبش ی بسته قرص آرام بخش آورد بیرون و ریلکس گفت : بیا پشمک
سانزو از آرام قرص رو میگیره و سیلی مهمونش میکنه و آرام خیلی راحت : دوباره بزن به این میگی سیلی؟؟؟
سانزو داشت میگرخید: بخدا من موندم ا.ت تو رو چه جوری تحمل میکنه
ا.ت : خفه شیددددد
آرام و سانزو دیگه زر نزدن
ا.ت ی اهی میکشه :من میرم لباسم رو عوض کنم بیام راستی آرام
آرام سرش رو کج میکنه: هوم؟
ا.ت : برای تو هم لباس خریدم
آرام میپره بغل ا.ت : مرسییییییییییی
ا.ت با لبخند " خواهش میکنم منم دیگه بدم لباسم رو عوض کنم
آرام و سانزو : باشه
آرام رفت ی گوشه نشست و الکی به ی جا خیره بود و لبخند میزد و سانزو داشت کاتاناش رک تیز میکرد که آرام رو به ۷۲ ناحیه مساوی تقسیم کنه
ا.ت اومد : ساتزو ....
سانزو یهو شمشیر رو قایم کرد : بله؟
ا.ت : داشتی چیکار میکردی.؟
سانزو الکی :هیچی
ا.ت : اوکی
و اومد کنار سانزو نشست و شروع کرد با گوشیش ور رفت و ساتزو از فضولی ی نگاه ریزی میکرد تقریبا نزدیک شب بود و ا.ت یکم خسته بود و یهو چشماش سنگین شدن و از شدت خستگی ی خمیازه کشید و سرش یهو افتاد رو شونه سانزو و سانزو یهو لرزید و لبو شد جوری که داشت از شدت سرخ شدن عرق میکرد یکم سرش رو چرخوند و بد دیدن صورت گوگولی ا.ت قلبش آب شد و نمیتونست آروم باشه و چون نمیخواست ا.ت رو بیدار کنه اجازه داد سر ا.ت رو شونه اش بمون و بعد از چند دقیقه خودش هم خوابش برد و سرش رو گذاشت رو سر ا.ت ...
◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆☆◇☆◇◇☆◇☆☆
تا پارت بعد بای بای
آرام میدونست که سانزو شیفته ا.ت پس پیشنهاد داد که برن خرید
ا.ت با لبخند: باشه آرام برو حاضر شو تا بر_
آرام: نه نه نه فقط تو و سانزو برید من ترجیح میدم بمونم
سانزو تو ذهنش :
are you crazy?!?!??
آرام لبخند شیطنت آمیز زد و گفت :خببببب....
ا.ت : خب چی؟
آرام: خب پوفیوز برو حاضر شو دیگه
ا.ت : غلط کردم باشه !!
سانزو ی جوری به ا.ت نگاه میکرد که انگار الان میخواد محکم تو بغلش بچلونتش و حالا ی جوری به آرام نگاه میکرد که انگار میخواد دهنش رو جر بده
ا.ت : خب من بدم حاضر بشم
آرام:اوکی ....تو هم برو حاضر شو
سانزو : من؟
آرام:نه پس آره دیگه!
سانزو زیر لب : دهنت رو جر میدم روانی!
آرام: چی گفتی؟!
سانزو خودش رو زد به کوچه بغلی : هیچی
و بعد رفت حاضر شد و ا.ت هم اومد و سانزو تا ا.ت رو دید محو زیبایی ا.ت شد و نمیتونست باور کنه که ا.ت مثل فرشته هاست
ا.ت با لبخند :بریم
آرام رو مبل بود : خوشبگذرههههه
سانزو ی نگاه ترسناک به آرام کرد و بهش ف*ا*ک داد
آرام لبخند چشم بسته میزنه و میگه : به تو هم همینطورررررر
سانزو زیر لب : این اصن از تیمارستان اومده
آرام: شنیدم چی گفتی پشمک
سانزو خواست چیزی بگه که ا.ت دست سانزو رو گرفت و رفتن سانزو از حرکت ا.ت شوکه شد و لبو شد و گفت :ا....ا.ت آروم باش
ا.ت :من ارومم فقط با اون بحث نکن حالا بریم ( با لبخند گفت )
سانزو :ب...باشه
سانزو و ا.ت رفتن خرید و سانزو برای آ.ت لباس خرید و ا.ت ی دونه هم برای آرام خرید و بلخره اومدن
سانزو و ا.ت :اومدیمممممممم
آرام: سلااام خوشگذشت؟؟
ا.ت : اره
سانزو : آ...اره... ی سوال
آرام:بفرما
سانزو :چرا قرص های من تموم شدههههه؟!؟!؟
آرام: خوردم
سانزو و ا.ت : چییییییی ؟!؟!
آرام:اون ها قرص بود؟
سانزو :نه پس نعنا بود
آرام : من فکر کردم نعنا بود کل بسته رو خوردم
ا.ت : ارامممممم توف کننن
آرام: داداش شما رفتید من خوردم
ا.ت :k.o
آرام:خب مگه چه قرصی بود؟
سانزو : ارام بخش !!!!
آرام:خب حالا آروم باش میخرم
سانزو: از کدوم جهنمی؟؟؟!!
آرام:نمیخرم
یهو از جیبش ی بسته قرص آرام بخش آورد بیرون و ریلکس گفت : بیا پشمک
سانزو از آرام قرص رو میگیره و سیلی مهمونش میکنه و آرام خیلی راحت : دوباره بزن به این میگی سیلی؟؟؟
سانزو داشت میگرخید: بخدا من موندم ا.ت تو رو چه جوری تحمل میکنه
ا.ت : خفه شیددددد
آرام و سانزو دیگه زر نزدن
ا.ت ی اهی میکشه :من میرم لباسم رو عوض کنم بیام راستی آرام
آرام سرش رو کج میکنه: هوم؟
ا.ت : برای تو هم لباس خریدم
آرام میپره بغل ا.ت : مرسییییییییییی
ا.ت با لبخند " خواهش میکنم منم دیگه بدم لباسم رو عوض کنم
آرام و سانزو : باشه
آرام رفت ی گوشه نشست و الکی به ی جا خیره بود و لبخند میزد و سانزو داشت کاتاناش رک تیز میکرد که آرام رو به ۷۲ ناحیه مساوی تقسیم کنه
ا.ت اومد : ساتزو ....
سانزو یهو شمشیر رو قایم کرد : بله؟
ا.ت : داشتی چیکار میکردی.؟
سانزو الکی :هیچی
ا.ت : اوکی
و اومد کنار سانزو نشست و شروع کرد با گوشیش ور رفت و ساتزو از فضولی ی نگاه ریزی میکرد تقریبا نزدیک شب بود و ا.ت یکم خسته بود و یهو چشماش سنگین شدن و از شدت خستگی ی خمیازه کشید و سرش یهو افتاد رو شونه سانزو و سانزو یهو لرزید و لبو شد جوری که داشت از شدت سرخ شدن عرق میکرد یکم سرش رو چرخوند و بد دیدن صورت گوگولی ا.ت قلبش آب شد و نمیتونست آروم باشه و چون نمیخواست ا.ت رو بیدار کنه اجازه داد سر ا.ت رو شونه اش بمون و بعد از چند دقیقه خودش هم خوابش برد و سرش رو گذاشت رو سر ا.ت ...
◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆☆◇☆◇◇☆◇☆☆
تا پارت بعد بای بای
- ۶.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط