{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دردا که دیری ست دیگر ، شور سحرخیزی اش نیست

دردا که دیری ست دیگر ، شور سحرخیزی اش نیست
آن چشم هایی که هر صبح ، خورشید را مشتری بود
دردا که دیری ست دیگر ، زنگ کدورت گرفته ست
آیینه ای کز زلالی ، سر صبح روشنگری بود
دیدگاه ها (۱)

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

AR-Lp 36

آن صبحِ سردِ بی‌تکرار«یادش بخیر، شبِ قبلش هنوز صدای خنده‌های...

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

در میان هیاهوی روزگار و تکرار بی‌امان لحظه‌ها، گاهی در سکوتِ...

شب، همیشه شبیه یک آینه‌ست؛ آینه‌ای که آدم را با خودش تنها می...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط