#یک_داستان_پند آموز

#یک_داستان_پند آموز
✍️مردی در بیابان خار شتر جمع می‌کرد و در شهر می‌فروخت. همسرش هر چه شوهر کسب می‌کرد، سریع در بازار رفته و آن را خرج می‌کرد و همیشه ناراضی بود. روزی مرد به همسرش گفت: در بالای کوهی چاهی یافته‌ام که پُر از طلاست؛ باید از پای کوه سنگ صافی است، آن را به بالای کوه ببریم و به عنوان درب بر روی آن چاه بگذاریم تا کسی از آن خبردار نشود و هر زمان که نیازمان شد به اندازۂ نیاز از آن برداریم. همسرش که عاشق پول بود پذیرفت و سنگ را بر کمر گرفته و با مشقّت تمام آن سنگ را بر بالای کوه رساند. ناگاه شوهرش سنگ را از بالای کوه بر زمین انداخت و زن فهمید چاهی در کار نبوده که طلایی در آن باشد. زن که در حیرت از کار شوهر مانده و عصبی شده بود، ناگهان فریاد برآورد. مرد گفت: خواستم بدانی مَثل درآوردنِ پول، مانند بالابردنِ این سنگ بر بالای کوه، سخت و کُند است و مَثل خرج‌کردن آن مانند هُل‌دادن سنگ از کوه سریع و آسان است
دیدگاه ها (۲)

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک: فرشته‌ای در میان طوفانزندگی **...

پارت ۲

یکی بود، یکی نبود...خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌د...

هم سلولی خطرناک (part2)هفته‌ی اول دختر یاد گرفت چطور توی زند...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش اول_پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای...

آنان که شرم داشتند مُردند؛آتش‌سوزی در حمام‌های زنان در قاهره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط