╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۶
«کتاب برات مفیدتر از اونیه که بخوام همون الان تیکه تیکهاش کنم»
لیزا نفسش را حبس کرد«تیکه تیکه...»
مرد«آره میشه با این کتاب یه الهه رو نابود کرد یا... میشه ازش استفاده کرد»
مکث کرد نگاهش از لیزا به کتاب رفت و دوباره برگشت
«تو نمیدونی چی هستی، نه؟ هنوز هیچی نمیدونی»
صدای فریاد دوباره از دور بلند شد این بار نزدیکتر از همیشه لیزا حس کرد زمین زیر پایش یک درجه گرمتر شد
مرد به سمت صدا نگاه کرد اخم مختصری روی صورتش نشست—همان اخم سرد و کنترلشدهاش
«دیگه وقت نداریم سوالهات رو بعداً میپرسی»
کتاب را در چینهای شنل سیاهش پنهان کرد لیزا خواست اعتراض کند، اما مرد دستش را بلند کرد—نه تهدیدآمیز، فقط به نشانه سکوت
مرد«میخوای کتابت رو ببینی؟»
لیزا سر تکان داد
«پس پا به پای من بیا عقب نیوفت و...»
نگاهش را به شاخههای خشک درخت مردهای دوخت که بالای سر لیزا خم شده بود«...به هیچ چیز دست نزن»
بدون اینکه منتظر جواب بماند، قدم برداشت ردای سیاهش روی خاک سیاه کشیده میشد و اثری از خود باقی نمیگذاشت
لیزا یک لحظه به این فکر کرد که نره و همونجا بمونه فریاد بزنه
اما چیزی توی سینهاش—همان جایی که آن چشم گلدوزی شده روی جامه سفید بود—تپید ، گرم و محکم
و پاهایش بدون اجازهاش حرکت کردند
مه قرمز آرامآرام کنار میرفت هر چه جلوتر میرفتند، درختها تنکتر میشدند و جایشان...سنگ میگرفت
سنگهای سیاه و بلند که از زمین سر بیرون زده بودند، مثل دندانهای یک غول مرده
و در میان آن سنگها...ساختمانی دید نه شبیه چیزی که توی گریونفورد دیده بود
چیزی با برجهایی که نوک تیزشان آسمان قرمز را میدرید و پنجرههایی که نور زرد-قرمزی از پشتشان میتابید
مرد بدون اینکه برگردد،تابی«به کاتدرال خوش اومدی اینجا جاییه که شیاطین تصمیم میگیرن کدوم انسان زنده بمونه و کدوم...»
لبخندش را ندید، اما توی صدایش شنید«...خوراک بشه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۶
«کتاب برات مفیدتر از اونیه که بخوام همون الان تیکه تیکهاش کنم»
لیزا نفسش را حبس کرد«تیکه تیکه...»
مرد«آره میشه با این کتاب یه الهه رو نابود کرد یا... میشه ازش استفاده کرد»
مکث کرد نگاهش از لیزا به کتاب رفت و دوباره برگشت
«تو نمیدونی چی هستی، نه؟ هنوز هیچی نمیدونی»
صدای فریاد دوباره از دور بلند شد این بار نزدیکتر از همیشه لیزا حس کرد زمین زیر پایش یک درجه گرمتر شد
مرد به سمت صدا نگاه کرد اخم مختصری روی صورتش نشست—همان اخم سرد و کنترلشدهاش
«دیگه وقت نداریم سوالهات رو بعداً میپرسی»
کتاب را در چینهای شنل سیاهش پنهان کرد لیزا خواست اعتراض کند، اما مرد دستش را بلند کرد—نه تهدیدآمیز، فقط به نشانه سکوت
مرد«میخوای کتابت رو ببینی؟»
لیزا سر تکان داد
«پس پا به پای من بیا عقب نیوفت و...»
نگاهش را به شاخههای خشک درخت مردهای دوخت که بالای سر لیزا خم شده بود«...به هیچ چیز دست نزن»
بدون اینکه منتظر جواب بماند، قدم برداشت ردای سیاهش روی خاک سیاه کشیده میشد و اثری از خود باقی نمیگذاشت
لیزا یک لحظه به این فکر کرد که نره و همونجا بمونه فریاد بزنه
اما چیزی توی سینهاش—همان جایی که آن چشم گلدوزی شده روی جامه سفید بود—تپید ، گرم و محکم
و پاهایش بدون اجازهاش حرکت کردند
مه قرمز آرامآرام کنار میرفت هر چه جلوتر میرفتند، درختها تنکتر میشدند و جایشان...سنگ میگرفت
سنگهای سیاه و بلند که از زمین سر بیرون زده بودند، مثل دندانهای یک غول مرده
و در میان آن سنگها...ساختمانی دید نه شبیه چیزی که توی گریونفورد دیده بود
چیزی با برجهایی که نوک تیزشان آسمان قرمز را میدرید و پنجرههایی که نور زرد-قرمزی از پشتشان میتابید
مرد بدون اینکه برگردد،تابی«به کاتدرال خوش اومدی اینجا جاییه که شیاطین تصمیم میگیرن کدوم انسان زنده بمونه و کدوم...»
لبخندش را ندید، اما توی صدایش شنید«...خوراک بشه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲۲۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط