◦•●◉✿ پارت یازدهم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت یازدهم✿◉●•◦
آنیا رفت خونه...
لوید : چه خبر از جشن؟
آنیا : خیلی خوش گذشت 😁
.....
لوید داخل ذهنش داشت فکر میکرد که آنیا همیشه وقتی میاد خونه شروع میکنه یک ساعت تعریف کردن الان چش شده؟
نکنه خیلی خسته شده و حال نداره 🥲
.......
آنیا تا ذهن لوید رو خوند تصمیم گرفت بره و سریعا بخوابه اما تا اومد در بره...
یور : اوه آنیا سان بیا چای بخور ☕☺
آنیا : مامان میدونی من الان خیلی خستم و باید برم 🥱
یور : هر طور راحتی 😮
لوید : یور به نظرت آنیا خیلی عجیب نیست 🧐
یور : فکر کنم زیادی خسته شده و باید کمی استراحت کنه 👥
.....
آنیا رفته بود داخل اتاق و در را بسته بود.
.......
بکی تا رسید خونه دید که باباش نشسته و منتظر حرف های بکی هست چون بکی همیشه با خوشحالی میومد و همه چی رو توضیح میداد.
.......
بابای بکی : بکی دخترم بگو ببینم چه خبر 😊
بکی : پدر راستش من خیلی خستم 🥱
بابای بکی : 🤷♂️
......
بکی رفت داخل اتاق و در را بست، یک کاغذ برداشت و همه چیز را داخلش نوشت.
.....
بعد از چند دقیقه صدای در زدن اومد...
مارتا : خانم جوان شما بیدارین؟
......
بکی هنوز یونیفرمش تنش بود...
بکی : فکر کنم بهتره با یونیفرم بخوابم تا فکر کنه خیلی خستم 😎
.......
مارتا بعد از چند ثانیه در را باز کرد .
مارتا : اوه خانم جوان، فکر کنم خیلی خسته بودید ☺
......
لوید : آنیا پاشو زود باش 😶🌫️
آنیا : 👀
لوید : زود باش باید تکالیفتو انجام بدی 📃
آنیا : باشه دارم میام 😭😪🥱
......
شب شد و امروز هم تموم شد....
آنیا رفت خونه...
لوید : چه خبر از جشن؟
آنیا : خیلی خوش گذشت 😁
.....
لوید داخل ذهنش داشت فکر میکرد که آنیا همیشه وقتی میاد خونه شروع میکنه یک ساعت تعریف کردن الان چش شده؟
نکنه خیلی خسته شده و حال نداره 🥲
.......
آنیا تا ذهن لوید رو خوند تصمیم گرفت بره و سریعا بخوابه اما تا اومد در بره...
یور : اوه آنیا سان بیا چای بخور ☕☺
آنیا : مامان میدونی من الان خیلی خستم و باید برم 🥱
یور : هر طور راحتی 😮
لوید : یور به نظرت آنیا خیلی عجیب نیست 🧐
یور : فکر کنم زیادی خسته شده و باید کمی استراحت کنه 👥
.....
آنیا رفته بود داخل اتاق و در را بسته بود.
.......
بکی تا رسید خونه دید که باباش نشسته و منتظر حرف های بکی هست چون بکی همیشه با خوشحالی میومد و همه چی رو توضیح میداد.
.......
بابای بکی : بکی دخترم بگو ببینم چه خبر 😊
بکی : پدر راستش من خیلی خستم 🥱
بابای بکی : 🤷♂️
......
بکی رفت داخل اتاق و در را بست، یک کاغذ برداشت و همه چیز را داخلش نوشت.
.....
بعد از چند دقیقه صدای در زدن اومد...
مارتا : خانم جوان شما بیدارین؟
......
بکی هنوز یونیفرمش تنش بود...
بکی : فکر کنم بهتره با یونیفرم بخوابم تا فکر کنه خیلی خستم 😎
.......
مارتا بعد از چند ثانیه در را باز کرد .
مارتا : اوه خانم جوان، فکر کنم خیلی خسته بودید ☺
......
لوید : آنیا پاشو زود باش 😶🌫️
آنیا : 👀
لوید : زود باش باید تکالیفتو انجام بدی 📃
آنیا : باشه دارم میام 😭😪🥱
......
شب شد و امروز هم تموم شد....
- ۱۰۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط