◦•●◉✿ پارت چهارم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت چهارم✿◉●•◦
مارتا آنیا رو برد خونه و به یور گفت بزاره رو تختش.
بعد از یک ساعت آنیا بیدار شد و با خوش حالی رفت بیرون، تا اومد داستان اون روزشو برای باباش تعریف کنه....
لوید : آنیا زود باش باید تکالیفتو انجام بدیم، همین الانشم دیر شده.
آنیا : ای بابا 😫
یور : آنیا جان چایی میخوری؟
آنیا : نه بزار هر چی هست خیلی زود تموم شه بره 🥶
.......
لوید و آنیا مشغول درس خوندن بودن و یور هم نگاشون میکرد.
.......
وقتی تکالیف آنیا تموم شد، یور اومد تا براش داستان بخونه، یور شروع کرد به داستان خوندن، بعد از چند دقیقه یور خوابش برد اما آنیا نه 😎
آنیا تا دید همه خوابن، رفت و شروع کرد به تماشا کردن انیمه ی جاسوس 🕵
آنیا جلوی تلویزیون خوابش برد.
صبح شد.....
مارتا آنیا رو برد خونه و به یور گفت بزاره رو تختش.
بعد از یک ساعت آنیا بیدار شد و با خوش حالی رفت بیرون، تا اومد داستان اون روزشو برای باباش تعریف کنه....
لوید : آنیا زود باش باید تکالیفتو انجام بدیم، همین الانشم دیر شده.
آنیا : ای بابا 😫
یور : آنیا جان چایی میخوری؟
آنیا : نه بزار هر چی هست خیلی زود تموم شه بره 🥶
.......
لوید و آنیا مشغول درس خوندن بودن و یور هم نگاشون میکرد.
.......
وقتی تکالیف آنیا تموم شد، یور اومد تا براش داستان بخونه، یور شروع کرد به داستان خوندن، بعد از چند دقیقه یور خوابش برد اما آنیا نه 😎
آنیا تا دید همه خوابن، رفت و شروع کرد به تماشا کردن انیمه ی جاسوس 🕵
آنیا جلوی تلویزیون خوابش برد.
صبح شد.....
- ۲۷۷
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط