{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشسته بود خیره شده بود به دستاش

نشسته بود خیره شده بود به دستاش.
گفتم: "باز چه مرگته؟!"
نفس عمیقی کشید؛ با بغض گفت:
"یه بار که دستامون چفتِ هم بود بهم گفت میدونی چقدر دوستت دارم؟! اندازه ی انگشتای دستای همه ی آدمای دنیا، میدونی چقدر میشه؟! هشت میلیارد آدمه و دوتا دست و ده تا انگشت و اووووووو...اصلا حد و حساب نداره که، بی حد و حساب دوستت دارم دیوونه!
موقعی که داشت می رفت نگفتم کاری به اون همه آدم و دستای غریبه شون ندارم، ببین منو!
اگه بری این دستا اون قدری خالی میشن که هیچکس از بین این هشت میلیارد نفر نمیتونه کاری برای حسرتشون کنه!
نگفتم و رفت! گفتن و نگفتنم فرقیم نداشت، رفتنی رو غل و زنجیرشم کنی یه راهی برای نموندن پیدا میکنه...
گاهی وقتا که حرفاش یادم میفته زل میزنم به دستایی که برای بار آخرم نشد که دستاشو بگیره، با خودم فکر میکنم یعنی از بین اون آدمایی که میگفت، الان دستاش قفل شده توو دستای کی و داره توو گوش کی از دوست داشتنی میگه که حد و حساب نداره؟!"
دیدگاه ها (۶۱)

اگر یک روزی من مردم...به مادرم بگویید ،بخدا همیشه شرمنده اش ...

میگن چرا سیگار میکشی ؟!جوونی...ریه هات نابود میشه...سرطان می...

و هیچ چیز کشنده تر از شب نیست برای یک منتظر...وقتی نمیداند ب...

آدم ها عجیب اند ، گاهی آنقدر دوستت دارند که خودت میمانی از ا...

my sweetheart [part one]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط