با شنیدن این حرف اخمی عمیق کرد و افضود من نمیدونم اون پرونده کوفتی ...
𝖙𝖗𝖚𝖊²:
«با شنیدن این حرف اخمی عمیق کرد و افضود» من نمیدونم اون پرونده کوفتی چی داره که تو میخوای دنبالش بری!«کوک که متوجه تشری که به ا.ت زده بود شد،نفسی عمیق کشید و با آرامش گفت»عزیزدلم ماه من،این پرونده واسه تو خطرناکه جونت در خطره اگه به فکر خودت نیستی به فکر من باش! میدونی؟ بعضی راز ها هیچوقت نباید اشکار شن چون حقیقت تلخی پشتشونه که ممکنه ترو به یک دیوانه تبدیل کنه ا.ت!
«کوک چنان جدیتی در حرفاش داشت که دختر شوک از این همه حساسیت پارتنرش روی پرونده شد!»
عزیزم تو چرا انقدر روی این پرونده حساسی؟ اولش که شرایط پروندرو برات توضیح دادم تشویقم کردی و گفتی که من میتونم و از پیش برمیام! گفتی پشتمی! با اینکه میدونستی چقدر این پرونده میتونه خطرناک باشه،اما بعد که گفتم کدوم پرونده میخوام دست بگیرم از این رو به اون رو شدی! چیشده؟چی میدونی؟
کوک:«از این رفتار معشوقش که داشت اون رو بازجویی میکرد عصبانی شد اما سعی بر فروکش کردن خشمش کرد و با سردی جواب فرد مقابل شو داد»
هرجور میدونی،ولی نگی من بت نگفتم!خسته ای میریم خونه! ببخشید عزیزم نمیتونیم امشب باهم شام بریم بیرون! کاری برام پیش اومده! متاسفم
ا.ت:«در لحظه اول ا.ت فکر کرد کوک بخاطر رفتارش عصبانی شده و قرارشون و کنسل کرده! اما لحظه ای بعد به ماجرایی که از سر گذرانده بود شک کرد....امکان نداره اون از بعد فوت پدر و مادرم با من بود بعد از اون تصادف لعنتی کنارم بود! اون هیچ نقشی نداره! فقط..فقط نگرانه منه! اما اگه باشه...چی؟ ا.ت! تو به خودت قول دادی! قول دادی که عشق رو وارد کار نکنی!اگر از روی احساسات تصمیم بگیری عهدی که بسته بودی رو شکستی!به خودت بیا! تو به کوک اعتماد داری و میدونی کار اون نیست!پس یه تحقیق کوچیک به جایی برنمیخوره!»
ا.ت:باشه عزیزم بازم ببخشید اگه عصابتو خورد کردم
جونگکوک از رفتار فرد روبهروش تعجب کرد بود!دختری که اون میشناخت دختری نبود که به این زودیاک کوتاه بیاد و نخواد با کوک مخالفت کنه این دختر هیچ وقت این شکلی نبود! این پرونده تمام فکر و ذکرش شده!حقیقتی که پشت این پروندس اون رو میشکونه و یه دیوار بزرگ بین جونگکوک و ا.ت میکشه!هرچه سریع تر این ماجرا باید تمام بشه! زمان بسیار کم و حقیقت نزدیک به آشکار شدن است! کوک به خوبی میدونست ا.ت توانایی حل این پروندرو داره! و همین عمر اون رو نگران میکرد! بامداد این ماجرا باید به زباله دان تاریخ بره! و این پرونده چنان از بین بره که گویی هیچگاه وجود نداشته!»
-----------
«سکوت عمیقی بین آن ها حکم فرما بود و ذهن ا.ت مشغول تحلیل حرف های معشوقش بود،استرس داشت!استرسی که مبادا مجرم تمام مدت جلوی چشمان او بود و او نمیدانست!
و کوک سرشار از اضطراب! او موجب ترس بقیه انسان ها بود اما الان ترس داشت! ترس از دست دادن فرد مقابلش! این دختر زندگی اون رو عوض کرده بود! گویی که جادوش کرده بود!»
کوک:رسیدیم عزیزم تو برو داخل من امشب دیر برمیگردم
ا.ت:..کجا میخوای بری؟
کوک:..پیش یکی از رفیقام سعی میکنم زود بیام نفسم
ا.ت:..باشه..خدافظ
کوک:فعلا
-------
«البته که دخترک اروم نمیشست به محض اینکه مطمعن شد کوک از در عمارت خارج
شده سوار ماشین قدیمی و مخفی عمارت شد و شروع به تعقیبش کرد! خدایا من این آدم رو خیلی دوست دارم نمیشه این درس زندگیم نباشه...؟»
-----------
پارت جدید و اپ کردم خوشگلا
شرط: ¹⁰لایک ¹⁰ کامنت برسونیدش فرشتها🌚★
#بی_تی_اس #جونگکوک #فیک #سناریو #بنگتن #حقیقت
«با شنیدن این حرف اخمی عمیق کرد و افضود» من نمیدونم اون پرونده کوفتی چی داره که تو میخوای دنبالش بری!«کوک که متوجه تشری که به ا.ت زده بود شد،نفسی عمیق کشید و با آرامش گفت»عزیزدلم ماه من،این پرونده واسه تو خطرناکه جونت در خطره اگه به فکر خودت نیستی به فکر من باش! میدونی؟ بعضی راز ها هیچوقت نباید اشکار شن چون حقیقت تلخی پشتشونه که ممکنه ترو به یک دیوانه تبدیل کنه ا.ت!
«کوک چنان جدیتی در حرفاش داشت که دختر شوک از این همه حساسیت پارتنرش روی پرونده شد!»
عزیزم تو چرا انقدر روی این پرونده حساسی؟ اولش که شرایط پروندرو برات توضیح دادم تشویقم کردی و گفتی که من میتونم و از پیش برمیام! گفتی پشتمی! با اینکه میدونستی چقدر این پرونده میتونه خطرناک باشه،اما بعد که گفتم کدوم پرونده میخوام دست بگیرم از این رو به اون رو شدی! چیشده؟چی میدونی؟
کوک:«از این رفتار معشوقش که داشت اون رو بازجویی میکرد عصبانی شد اما سعی بر فروکش کردن خشمش کرد و با سردی جواب فرد مقابل شو داد»
هرجور میدونی،ولی نگی من بت نگفتم!خسته ای میریم خونه! ببخشید عزیزم نمیتونیم امشب باهم شام بریم بیرون! کاری برام پیش اومده! متاسفم
ا.ت:«در لحظه اول ا.ت فکر کرد کوک بخاطر رفتارش عصبانی شده و قرارشون و کنسل کرده! اما لحظه ای بعد به ماجرایی که از سر گذرانده بود شک کرد....امکان نداره اون از بعد فوت پدر و مادرم با من بود بعد از اون تصادف لعنتی کنارم بود! اون هیچ نقشی نداره! فقط..فقط نگرانه منه! اما اگه باشه...چی؟ ا.ت! تو به خودت قول دادی! قول دادی که عشق رو وارد کار نکنی!اگر از روی احساسات تصمیم بگیری عهدی که بسته بودی رو شکستی!به خودت بیا! تو به کوک اعتماد داری و میدونی کار اون نیست!پس یه تحقیق کوچیک به جایی برنمیخوره!»
ا.ت:باشه عزیزم بازم ببخشید اگه عصابتو خورد کردم
جونگکوک از رفتار فرد روبهروش تعجب کرد بود!دختری که اون میشناخت دختری نبود که به این زودیاک کوتاه بیاد و نخواد با کوک مخالفت کنه این دختر هیچ وقت این شکلی نبود! این پرونده تمام فکر و ذکرش شده!حقیقتی که پشت این پروندس اون رو میشکونه و یه دیوار بزرگ بین جونگکوک و ا.ت میکشه!هرچه سریع تر این ماجرا باید تمام بشه! زمان بسیار کم و حقیقت نزدیک به آشکار شدن است! کوک به خوبی میدونست ا.ت توانایی حل این پروندرو داره! و همین عمر اون رو نگران میکرد! بامداد این ماجرا باید به زباله دان تاریخ بره! و این پرونده چنان از بین بره که گویی هیچگاه وجود نداشته!»
-----------
«سکوت عمیقی بین آن ها حکم فرما بود و ذهن ا.ت مشغول تحلیل حرف های معشوقش بود،استرس داشت!استرسی که مبادا مجرم تمام مدت جلوی چشمان او بود و او نمیدانست!
و کوک سرشار از اضطراب! او موجب ترس بقیه انسان ها بود اما الان ترس داشت! ترس از دست دادن فرد مقابلش! این دختر زندگی اون رو عوض کرده بود! گویی که جادوش کرده بود!»
کوک:رسیدیم عزیزم تو برو داخل من امشب دیر برمیگردم
ا.ت:..کجا میخوای بری؟
کوک:..پیش یکی از رفیقام سعی میکنم زود بیام نفسم
ا.ت:..باشه..خدافظ
کوک:فعلا
-------
«البته که دخترک اروم نمیشست به محض اینکه مطمعن شد کوک از در عمارت خارج
شده سوار ماشین قدیمی و مخفی عمارت شد و شروع به تعقیبش کرد! خدایا من این آدم رو خیلی دوست دارم نمیشه این درس زندگیم نباشه...؟»
-----------
پارت جدید و اپ کردم خوشگلا
شرط: ¹⁰لایک ¹⁰ کامنت برسونیدش فرشتها🌚★
#بی_تی_اس #جونگکوک #فیک #سناریو #بنگتن #حقیقت
- ۱۰.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط