همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 112.
"ویو پارک دوین"
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
صدای کیبوردها...
رفتوآمد کارمندها...
و بوی قهوهای که توی طبقه پیچیده بود.
من پشت میزم نشسته بودم.
نقشهی یک پروژهی جدید روی مانیتور باز بود.
مداد نوری رو توی دستم چرخوندم.
+«خب... از کجا شروع کنم؟»
سوآ صندلیش رو چرخوند سمتم.
_«از همونجایی که دیروز تموم کردی.»
+«نه...»
+«این دیوار باید منحنیتر باشه.»
ملیس هم از اون طرف گفت:
_«به نظرم نورگیر سقف رو بزرگتر کن.»
چند دقیقه بعد...
هر سهتایی دور مانیتور جمع شده بودیم.
سوآ با مداد روی کاغذ طرح میکشید.
من مدل سهبعدی رو تغییر میدادم.
ملیس هم رنگ و متریال پیشنهاد میکرد.
+«این چوب روشن قشنگتره.»
_«نه، سنگ سفید بهتره.»
+«نه بابا!»
_«باشه، رأیگیری.»
سوآ دستش رو بالا برد.
_«سنگ سفید.»
ملیس هم دستش رو بالا برد.
_«سنگ سفید.»
با اخم مصنوعی گفتم:
+«خیانتکارا!»
هردوشون خندیدن.
نیم ساعت بعد...
طرح تقریباً کامل شده بود.
همون موقع بوراک از کنار میزم رد شد.
یه نگاه به مانیتور انداخت.
_«بد نشده.»
با تعجب نگاش کردم.
+«از تو تعریف شنیدم؟»
بوراک شونه بالا انداخت.
_«عادت نکن.»
+«همینم غنیمته.»
سوآ زد زیر خنده.
کمی بعد، ملیس سه لیوان قهوه آورد و روی میز گذاشت.
_«استراحت پنج دقیقهای.»
من لیوانم رو برداشتم.
+«به افتخار اینکه امروز هنوز هیچ خرابکاری نکردم.»
سوآ لیوانش رو بالا آورد.
_«به افتخار اینکه آقای رئیس اینجا نیست سرمون داد بزنه.»
ملیس هم خندید.
_«و به افتخار اینکه امروز شرکت آرومه.»
همون لحظه...
گوشی دوین لرزید.
نگاهش کردم.
روی صفحه فقط نوشته بود:
کوکی
بیاختیار لبخند زدم.
سوآ همون لحظه لبخندم رو دید.
_«بازم آقای رئیس؟»
با خجالت گوشی رو برداشتم.
پیامش کوتاه بود.
«پروژه چطور پیش میره، بچه؟»
لبخندم عمیقتر شد.
جواب دادم:
«خوبه.»
«ولی جات خالیه.»
همین که پیام رو فرستادم...
خودم خشکم زد.
+«وای...»
ملیس با کنجکاوی پرسید:
_«چی نوشتی؟»
با عجله دکمهی حذف برای خودم رو زدم.
اما...
دیر شده بود.
پیام ارسال شده بود.
چند ثانیه بعد...
جونگ کوک جواب داد:
«برای منم جاتون خالیه.»
به صفحه خیره موندم.
سوآ و ملیس از حالت صورتم فهمیدن اتفاقی افتاده.
سوآ با خنده گفت:
_«بذار حدس بزنم...»
_«یه چیزی فرستادی که نباید میفرستادی؟»
من فقط صورتم رو با دستام پوشوندم.
+«هیچی نگین...»
ملیس و سوآ با هم زدن زیر خنده و صدای خندهشون توی بخش طراحی شرکت پیچید.
پارت 112.
"ویو پارک دوین"
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
صدای کیبوردها...
رفتوآمد کارمندها...
و بوی قهوهای که توی طبقه پیچیده بود.
من پشت میزم نشسته بودم.
نقشهی یک پروژهی جدید روی مانیتور باز بود.
مداد نوری رو توی دستم چرخوندم.
+«خب... از کجا شروع کنم؟»
سوآ صندلیش رو چرخوند سمتم.
_«از همونجایی که دیروز تموم کردی.»
+«نه...»
+«این دیوار باید منحنیتر باشه.»
ملیس هم از اون طرف گفت:
_«به نظرم نورگیر سقف رو بزرگتر کن.»
چند دقیقه بعد...
هر سهتایی دور مانیتور جمع شده بودیم.
سوآ با مداد روی کاغذ طرح میکشید.
من مدل سهبعدی رو تغییر میدادم.
ملیس هم رنگ و متریال پیشنهاد میکرد.
+«این چوب روشن قشنگتره.»
_«نه، سنگ سفید بهتره.»
+«نه بابا!»
_«باشه، رأیگیری.»
سوآ دستش رو بالا برد.
_«سنگ سفید.»
ملیس هم دستش رو بالا برد.
_«سنگ سفید.»
با اخم مصنوعی گفتم:
+«خیانتکارا!»
هردوشون خندیدن.
نیم ساعت بعد...
طرح تقریباً کامل شده بود.
همون موقع بوراک از کنار میزم رد شد.
یه نگاه به مانیتور انداخت.
_«بد نشده.»
با تعجب نگاش کردم.
+«از تو تعریف شنیدم؟»
بوراک شونه بالا انداخت.
_«عادت نکن.»
+«همینم غنیمته.»
سوآ زد زیر خنده.
کمی بعد، ملیس سه لیوان قهوه آورد و روی میز گذاشت.
_«استراحت پنج دقیقهای.»
من لیوانم رو برداشتم.
+«به افتخار اینکه امروز هنوز هیچ خرابکاری نکردم.»
سوآ لیوانش رو بالا آورد.
_«به افتخار اینکه آقای رئیس اینجا نیست سرمون داد بزنه.»
ملیس هم خندید.
_«و به افتخار اینکه امروز شرکت آرومه.»
همون لحظه...
گوشی دوین لرزید.
نگاهش کردم.
روی صفحه فقط نوشته بود:
کوکی
بیاختیار لبخند زدم.
سوآ همون لحظه لبخندم رو دید.
_«بازم آقای رئیس؟»
با خجالت گوشی رو برداشتم.
پیامش کوتاه بود.
«پروژه چطور پیش میره، بچه؟»
لبخندم عمیقتر شد.
جواب دادم:
«خوبه.»
«ولی جات خالیه.»
همین که پیام رو فرستادم...
خودم خشکم زد.
+«وای...»
ملیس با کنجکاوی پرسید:
_«چی نوشتی؟»
با عجله دکمهی حذف برای خودم رو زدم.
اما...
دیر شده بود.
پیام ارسال شده بود.
چند ثانیه بعد...
جونگ کوک جواب داد:
«برای منم جاتون خالیه.»
به صفحه خیره موندم.
سوآ و ملیس از حالت صورتم فهمیدن اتفاقی افتاده.
سوآ با خنده گفت:
_«بذار حدس بزنم...»
_«یه چیزی فرستادی که نباید میفرستادی؟»
من فقط صورتم رو با دستام پوشوندم.
+«هیچی نگین...»
ملیس و سوآ با هم زدن زیر خنده و صدای خندهشون توی بخش طراحی شرکت پیچید.
- ۳.۲k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط