{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام=)سایه مافیا

نام=)سایه مافیا


### پارت یازدهم: بازیِ مهارناپذیر

در حالی که آشوبِ مهمانی هنوز در خونِ حاضران می‌دوید، تهیونگ با نگاهی سرد و بی‌رحم، آن مافیایِ ضعیف را به سمتِ یک اتاقِ خلوت و تاریک کشاند؛ جایی که صدای فریادهایِ ناشی از شکنجه، تنها موسیقیِ پس‌زمینه‌ی آن شبِ خونین بود. تهیونگ تصمیم داشت او را تا مرزِ جنون پیش ببرد تا بفهمد چه کسی پشتِ این جسارت بوده است.

در میانه‌ی سالن، جونگ‌کوک با هیبتی که از خشم لبریز بود، رو به لیها ایستاد. نگاهِ نافذش را به چشمانِ او دوخت و با صدایی که لرزه بر اندام می‌انداخت، پرسید:
«چرا جلوگیری نکردی؟»

لیها سکوت کرد. کلمات در گلویش گیر کرده بودند؛ او جوابی نداشت که بتواند از پسِ منطقِ بی‌رحمانه‌ی جونگ‌کوک برآید.

جونگ‌کوک یک قدم جلوتر آمد، آن‌قدر نزدیک که سایه‌ی او بر تمامِ وجودِ لیها چیره شد: «خیلی دوست داشتی؟»

لیها، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، زمزمه کرد: «نه... فقط...»

«فقط چی؟» لحنِ جونگ‌کوک تندتر شد، گویی منتظرِ اعترافی بود که تمامِ دنیا را بسوزاند.

لیها، در حالی که به چشمانِ تاریکِ او خیره شده بود، با حقیقتی که قلبش را می‌سوزاند، گفت: «فقط یک لحظه می‌خواستم ببینم چقدر اهمیت دارم.»

خشمِ جونگ‌کوک برای لحظه‌ای جای خود را به یک سردیِ مرگبار داد. او با طعنه‌ای تلخ گفت: «الان که فهمیدی، دیگه نبینم.»

لیها، با همان لجبازیِ همیشگی که تنها سپرِ دفاعی‌اش بود، پاسخ داد: «چشم... فقط منتظر بودم تو بگی "اگه کاری نمی‌کردی، خودتو پیش می‌بردم" و منم همون‌طور ادامه می‌دادم.»

برای لحظه‌ای، سکوتی سنگین میانشان حاکم شد، اما ناگهان خنده‌ی کوتاه و خشنی از گلویِ جونگ‌کوک برخاست. او با نگاهی که ترکیبی از تحسین و ملامت بود، گفت: «ما هم با هم بازی کردیم، تو هم در اون بازی.»

لیها با بی‌حوصلگی گفت: «بسه...» اما جونگ‌کوک اجازه نداد حرفش تمام شود؛ او می‌خواست این بازیِ روانی را تا انتها ادامه دهد.

«می‌خوام برم دستشویی.» لیها با تندی، برای پایان دادن به این فشار، بحث را عوض کرد.

جونگ‌کوک با بی‌تفاوتی گفت: «خب، برو.»

لیها با نگاهی پرسشی و کمی لجبازانه گفت: «پس کی مراقبم باشه؟»

جونگ‌کوک پوزخندی زد و با لحنی که انگار به یک کودک دستور می‌دهد، گفت: «خانمِ خوش‌سیما، برو دیگه خودت!»

لیها، با غروری که حتی در برابرِ این مرد هم فروکش نمی‌کرد، گفت: «باشه، مرد!»

چشمانِ جونگ‌کوک درخشان شد. او به سمتِ لیها هجوم آورد، چنان نزدیک شد که لیها می‌توانست گرمایِ نفس‌هایِ او را حس کند. هر کلمه‌ای که از دهانِ جونگ‌کوک خارج می‌شد، به صورتِ مستقیم بر لب‌هایِ لیها برخورد می‌کرد. او با صدایی که در گوشِ لیها طنین‌انداز شد، زمزمه کرد:
«بهم نگو "مرد"... اتفاقی می‌افته که اصلاً دوست نداری.»

لیها خواست عقب‌نشینی کند، خواست فاصله بگیرد، اما انگار پاهایش مانند زنجیرهایی سنگین به زمین بسته شده بودند. او در دامِ نگاهِ مقتدرِ او گرفتار شده بود.

جونگ‌کوک نگاهی به بدنِ لرزان و در عین حال مغرورِ لیها انداخت، پوزخندی از سرِ تسلط زد و بدونِ گفتنِ کلمه‌ی دیگری، به راهش ادامه داد. لیها نیز، در حالی که قلبش با سرعتِ عجیبی می‌تپید و هنوز طعمِ خطرناکِ حضورِ او را روی پوستش حس می‌کرد، به سمتِ مقصدش حرکت کرد.
دیدگاه ها (۱)

نام=)سایه مافیا### پارت دوازدهم: مرهمِ برآمده از تیغسکوتی سن...

نام=)سایه مافیا### پارت سیزدهم: بازیِ بی‌رحمانه‌ی فاصله‌هاسک...

من لوسم؟بهم بگید ببینم!

نام=)سایه مافیا### پارت دهم: رقصِ رصاص و آتشدر میانه‌ی هیاهو...

نام=)سایه مافیا### پارت هشتم: جشنِ در سایه‌هالیها با تردید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط