{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۲۶ | دو چهره

همه خشک‌شون زده بود.

هانا به مرد روبه‌رو نگاه می‌کرد.

بعد به دوهایی که کنار خودش ایستاده بود.

— من... دارم اشتباه می‌بینم؟

دوها حتی پلک هم نمی‌زد.

مرد روبه‌رو لبخند زد.

— نه، هانا.

دوها با صدای پایین گفت:

— امکان نداره...

مرد چند قدم جلو اومد.

— چرا؟ چون فکر می‌کردی من مُردم؟

دوها به سختی گفت:

— تو مُردی.

مرد خندید.

— این همون چیزیه که به همه گفتن.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— این کیه؟

جونگکوک جواب نداد.

مرد خودش گفت:

— اسم من کیم دائه‌وونه.

هانا به دوها نگاه کرد.

— پس تو کی هستی؟

دوها آرام گفت:

— برادر دوقلوی من.

هانا با ناباوری گفت:

— چی؟!

پدر هانا آهسته گفت:

— دوها و دائه‌وون از بچگی از هم جدا شدن.

هانا گفت:

— پس چرا همه فکر می‌کردن فقط دوها وجود داره؟

دائه‌وون جواب داد:

— چون این چیزی بود که من می‌خواستم.

دوها با عصبانیت گفت:

— تو هشت سال پیش ناپدید شدی!

— مجبور شدم.

— به خاطر چی؟

دائه‌وون نگاهش رو به دفتر سیاه انداخت.

— به خاطر همین.

جونگکوک دفتر رو محکم‌تر گرفت.

— تو دنبال K-17 بودی.

دائه‌وون لبخند زد.

— نه.

مکث کرد.

— من K-17 رو ساختم.

هانا چند قدم عقب رفت.

— چی؟

پدر هانا گفت:

— دائه‌وون یکی از بنیان‌گذاران شبکه بود.

دوها با عصبانیت گفت:

— و بعد به همه خیانت کرد.

دائه‌وون نگاهش کرد.

— چون فهمیدم شبکه دیگه برای محافظت از مردم نیست.

هانا پرسید:

— پس برای چی بود؟

دائه‌وون به دفتر اشاره کرد.

— برای کنترل آدم‌ها.

سکوت.

هانا آرام گفت:

— و بابای من؟

— می‌خواست جلوشون رو بگیره.

— و جونگکوک؟

دائه‌وون نگاهش رو به جونگکوک دوخت.

— اون کلیدی بود که هیچ‌کس نمی‌تونست کنترلش کنه.

جونگکوک اخم کرد.

— منظورت چیه؟

دائه‌وون گفت:

— پدرت قبل از مرگش بخشی از سیستم رو به تو منتقل کرد.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— یعنی...

دائه‌وون ادامه داد:

— اگر دفتر به دست دشمن بیفته، فقط تو می‌تونی اطلاعاتش رو از بین ببری.

جونگکوک ساکت شد.

هانا آرام پرسید:

— پس چرا من؟

دائه‌وون نگاهش کرد.

— چون پدرت دفتر رو طوری ساخت که فقط با حضور تو و جونگکوک باز بشه.

هانا به دفتر نگاه کرد.

— پس قرارداد...

جونگکوک گفت:

— از اول فقط یک قرارداد ازدواج نبود.

هانا نگاهش کرد.

— چی؟

جونگکوک آرام گفت:

— راهی بود برای اینکه تو و من همیشه کنار هم بمونیم.

هانا چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.

— یعنی پدرم از قبل همه‌چی رو برنامه‌ریزی کرده بود؟

پدرش گفت:

— نه همه‌چیز.

— پس چی رو؟

پدر هانا به دائه‌وون نگاه کرد.

— فقط یک چیز رو نتونستم پیش‌بینی کنم.

هانا پرسید:

— چی؟

پدرش آرام گفت:

— اینکه دائه‌وون زنده برگرده.

دائه‌وون لبخند زد.

— و حالا که برگشتم...

به دفتر اشاره کرد.

— وقتشه آخرین صفحه رو بخونیم.

هانا دفتر رو باز کرد.

آخرین صفحه سفید بود.

اما کم‌کم نوشته‌ای روی کاغذ ظاهر شد.

فقط یک جمله:

«دشمن واقعی یکی از کسانی است که امروز در این اتاق ایستاده.»

هانا به تک‌تک‌شون نگاه کرد.

جونگکوک...

تهیونگ...

دوها...

دائه‌وون...

و پدرش.

قلبش تند زد.

چون این بار...

حتی خودش هم نمی‌دانست به چه کسی باید شک کند.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۷ | خائنهانا هنوز به جمله‌ی روی ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۵ | اولین اعتمادچراغ‌ها هنوز خام...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۴ | پشت درراهرو طولانی‌تر از چیز...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط