{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زخمهای دستم را می بست ومی گفت: چرا با خود چنین کردی؟ ولی

زخمهای دستم را می بست ومی گفت: چرا با خود چنین کردی؟ ولی زخم بزرگ دلم را ندید تا بگوید چرا با توچنین کردم ...
دیدگاه ها (۱۲)

ﺯﻧـــﺪﮔـــﯽ ﺑــﺪﻭﻥ ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﻧــﻤـــﯿﺨـــﻮﺍﻫــﻢ ﻋـــﺎﺷـــﻘـــ...

یک روز میرسد..یک ملافه ی سفید پایان میدهد به من...به شیطنت ه...

ﺩَﺳــــﺘــــ ﻫــــﺎﯾــَـــﻢ ﺧــﺎﻟـــﯽ ﺍَﻧـــﺪ …ﺟـﺎﯼِ ﺧــﺎﻟــ...

ﺩﺍﺭﻡ ﺣــــــﺲ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕـــﻪ ﯾﻪ ﺟـﺎﯼ ﮐــــﺎﺭ ﻣﯽ ﻟﻨﮕـــﻪﺍﻭﻧـــ...

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

و برای شب‌های بلندِ این پاییزمثل دخترهای قدیمی با دامن‌های گ...

برده عمارت جئون

آقای رئیس جمهور متاسفم!آقای رئیس جمهور! بخشهای مختلفی از مصا...

فکر کردی همیشه هستم. فکر کردی هر وقت برگردی، همان منم با هما...

🎥آقای رئیس جمهور متاسفم!آقای رئیس جمهور! بخشهای مختلفی از مص...

★彡   Part 29 彡★ کتم رو مرتب کردم و لیوان رو بالا بردم."به سل...

آقای رئیس‌جمهور متاسفمآقای رئیس‌جمهور! بخش‌های مختلفی از مصا...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط