{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۱

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۱

شب‌های شهر «برلنت» همیشه با شکوه و آرامش همراه بود، اما برای آنیا
فورجر، سکوت هرگز واقعی نبود. آنیا برای خوشحالی از تمام شدن فصل امتحانات و شروع تابستان یک مهمانی مجلل در کاخ زیبای شان ترتیب داده بود .

در حالی که او در بالکن ویلای باشکوه خانواده‌اش ایستاده بود و به نورهای شهر خیره شده بود، صدای شلوغی افکار اطرافیان در ذهنش می‌پیچید.

اما امشب، او فقط به دنبال یک صدا بود... یک صدا که در میان هیاهو، مانند طوفانی آرام، در دوردست‌ها شنیده می‌شد. او هفده ساله بود؛ دیگر آن دخترک کوچکی نبود که دنبال گربه می‌دوید.

زیبایی او حالا چیزی بود که می‌توانست هر نگاهی را خیره کند، اما قدرت او—توانایی خواندن افکار—حالا تبدیل به سلاحی شده بود که در دنیای بزرگسالان، او را همیشه در موقعیت دشواری قرار می‌داد.

ناگهان، صدای قدم‌هایی سنگین و منظم را شنید. قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. او نیازی به برگشتن نداشت؛ او این فرکانسِ متمایز را می‌شناخت.

«چرا باید اینقدر زیبا باشد؟ این غیرمنصفانه است...» این صدای دامیان دزموند بود. اما نه آن صدای مغرور و بچه‌گانه قدیمی. این صدایی بود بم، عمیق و لبریز از چیزی که آنیا فقط می‌توانست آن را با کلمات "عمیق" و "تشنه" توصیف کند.

آنیا به آرامی برگشت. دامیان، که حالا هجده ساله و با قامت بلند و شانه‌هایی پهن، در تاریکی شب ایستاده بود، به او خیره شده بود. چشمان دمیان در تاریکی می‌درخشید و نگاهش بیش از حد طولانی و سنگین بود. «اگر فقط می‌دانستی در ذهنم چه می‌گذرد... اگر می‌دانستی چقدر می‌خواهم از این فاصله به تو نزدیک شوم...» آنیا لرزش خفیفی را در تن خود حس کرد. او می‌دانست دامیان می‌خواهد حافظه‌اش را کنترل کند تا خونسرد به نظر برسد

، اما افکار او مانند موج‌های خروشان به سمت او سرازیر می‌شدند. افکاری که فراتر از یک دوستی ساده بود؛ افکاری که از جنس اشتیاق، مالکیت و... چیزهایی بود که آنیا را به نفس‌نفس انداخت.

بکی، که از پشت در نیمه‌باز، با لبخندی شیطنت‌آمیز و چشمان تیزبین به این صحنه نگاه می‌کرد، زیر لب زمزمه کرد: «به نظر می‌رسد امشب هم قرار نیست هیچ‌کس آرام بخوابد...»
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۲ ‌آنیا سعی کرد نگاهش...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

مقدمه رمان انیا ۱۷ سال ،دامیان ۱۸ سال ، بکی ۱۸ سال دارند. و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط