سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳
آنیا حس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. این بار دیگر فقط یک تصور ساده نبود؛ او لرزشِ واقعیِ میل و اشتیاق را در لایههای عمیق ذهن دامیان لمس میکرد. آن افکار، مثل موجهای تیره و گرم، به او هجوم میآوردند و او را در میان خود محصور میکردند. او میخواست عقب برگردد، اما انگار مغزش فرمان نمیداد؛ او فقط میخواست در آن نگاه خیره و آن گرمای ملموس غرق شود.
دامیان که متوجه سکوت سنگین و نگاهِ مست و لرزان آنیا شده بود، متوجه شد که او هم چیزی را حس کرده است. او میدانست که آنیا فقط یک دختر معمولی نیست؛ او میدانست که آنیا میتواند مرزهای ذهنش را لمس کند. این واقعیت، دلهره و لذت عجیبی را در وجود دامیان ایجاد کرد. او حالا نه تنها میخواست آنیا را تصاحب کند، بلکه میخواست او را در میان قدرت خود بشناسد.
دامیان دستش را بالا آورد، بسیار آرام، طوری که انگار میخواست از یک موجود حساس و آسیبپذیر محافظت کند. نوک انگشتانش لبهی شانهی آنیا را لمس کرد. با این تماس کوچک، انگار جریانی از برق بین آنها برقرار شد. آنیا چشمانش را بست و سرش را کمی به عقب کج کرد؛ نه برای فرار، بلکه برای اینکه اجازه دهد آن حسِ ممنوعه، بیشتر در او نفوذ کند.
«بگذار تمام دیوارها فرو بریزد...» این آخرین چیزی بود که آنیا از ذهن دامیان شنید.
دلهره و تمایل، در قلب آنیا با هم جنگ میکردند. او میدانست که اگر این فاصله را کمتر کند، دیگر راه برگشتی نخواهد بود. اما در همان لحظه، صدای ناگهانی و بلندِ برخورد چیزی به زمین در داخل خانه، سکوت شب را شکاند و مثل یک کفی سرد، آن را از آن فضای میانِ آتش و خیال بیرون کشید.
دامیان ناگهان عقب کشید، اما چشمانش هنوز با ولعی عجیب به آنیا خیره بود. آنیا نفسنفس میزد و سعی میکرد نظم تنفسش را به حالت عادی برگرداند، در حالی که قلبش مثل پرندهای در قفس، به سینهاش میکوبید.
آنیا حس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. این بار دیگر فقط یک تصور ساده نبود؛ او لرزشِ واقعیِ میل و اشتیاق را در لایههای عمیق ذهن دامیان لمس میکرد. آن افکار، مثل موجهای تیره و گرم، به او هجوم میآوردند و او را در میان خود محصور میکردند. او میخواست عقب برگردد، اما انگار مغزش فرمان نمیداد؛ او فقط میخواست در آن نگاه خیره و آن گرمای ملموس غرق شود.
دامیان که متوجه سکوت سنگین و نگاهِ مست و لرزان آنیا شده بود، متوجه شد که او هم چیزی را حس کرده است. او میدانست که آنیا فقط یک دختر معمولی نیست؛ او میدانست که آنیا میتواند مرزهای ذهنش را لمس کند. این واقعیت، دلهره و لذت عجیبی را در وجود دامیان ایجاد کرد. او حالا نه تنها میخواست آنیا را تصاحب کند، بلکه میخواست او را در میان قدرت خود بشناسد.
دامیان دستش را بالا آورد، بسیار آرام، طوری که انگار میخواست از یک موجود حساس و آسیبپذیر محافظت کند. نوک انگشتانش لبهی شانهی آنیا را لمس کرد. با این تماس کوچک، انگار جریانی از برق بین آنها برقرار شد. آنیا چشمانش را بست و سرش را کمی به عقب کج کرد؛ نه برای فرار، بلکه برای اینکه اجازه دهد آن حسِ ممنوعه، بیشتر در او نفوذ کند.
«بگذار تمام دیوارها فرو بریزد...» این آخرین چیزی بود که آنیا از ذهن دامیان شنید.
دلهره و تمایل، در قلب آنیا با هم جنگ میکردند. او میدانست که اگر این فاصله را کمتر کند، دیگر راه برگشتی نخواهد بود. اما در همان لحظه، صدای ناگهانی و بلندِ برخورد چیزی به زمین در داخل خانه، سکوت شب را شکاند و مثل یک کفی سرد، آن را از آن فضای میانِ آتش و خیال بیرون کشید.
دامیان ناگهان عقب کشید، اما چشمانش هنوز با ولعی عجیب به آنیا خیره بود. آنیا نفسنفس میزد و سعی میکرد نظم تنفسش را به حالت عادی برگرداند، در حالی که قلبش مثل پرندهای در قفس، به سینهاش میکوبید.
- ۵۰
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط