"سایه خون"
"سایه خون"
🩸 پارت ۱۶ – قفلِ بیصدا
نامجون با صدای خشن و چشمانی پر از خشم گفت:
— چی رو نباید میدید؟ مثل آدم حرف بزن، وگرنه همینجا چالت میکنم، نکبت.
بادیگارد با صدایی خشک و بیاحساس جواب داد:
— اون پیرمردی که همیشه تو قمارخونه کار میکرد، همه اطلاعات ارباب جونکوک رو داشت. برای همین مجبور شدیم حذفش کنیم.
و این دختر... همه چیز رو دید.
همین.
یونگی با نگاهی سرد گفت:
— اهوم، پس اینجوریه.
بادیگارد:
— بله قربان.
جیهوپ پرسید:
— جونکوک کجاست؟
بادیگارد:
— توی اتاق کارشون هستن.
همون کسی که به من آمپول زد، رفت پیش اون پسرا.
نامجون با خندهای تلخ گفت:
— بههه، پسر! بالاخره دیدیمت.
تههونگ خواست حرف بزنه، ولی فقط به زنی که کنارم بود اشاره کرد.
زن گفت:
— بیا عزیزم، بریم بالا.
با هم رفتیم بالا. وارد یه اتاق بزرگ شدیم.
زن گفت:
— دخترم، من اجوما هستم. ارباب جونکوک گفت در اتاق رو قفل کنم.
فقط سری تکون دادم.
اون رفت، و صدای قفل شدن در مثل مهر تأیید روی زندانی شدنم بود.
نشستم رو تخت.
اوففف... باید یه راهی برای فرار پیدا کنم.
ولی در لعنتی قفل بود.
کل اتاق رو گشتم.
در کمدی رو باز کردم، دیدم کلی لباس خوشگل اون توئه.
مطمئن بودم برای منه، چون اجوما گفته بود.
یکیشو پوشیدم، موهامو بستم، نشستم رو تخت.
همهجا رو گشتم ولی هیچی نبود.
آه لعنتی...
بعد چند دقیقه، در اتاق باز شد.
وایسا ببینم...
چیییی؟
واقعاً خودشههههه... اون...
ادامه دارد...... 🖤
🩸 پارت ۱۶ – قفلِ بیصدا
نامجون با صدای خشن و چشمانی پر از خشم گفت:
— چی رو نباید میدید؟ مثل آدم حرف بزن، وگرنه همینجا چالت میکنم، نکبت.
بادیگارد با صدایی خشک و بیاحساس جواب داد:
— اون پیرمردی که همیشه تو قمارخونه کار میکرد، همه اطلاعات ارباب جونکوک رو داشت. برای همین مجبور شدیم حذفش کنیم.
و این دختر... همه چیز رو دید.
همین.
یونگی با نگاهی سرد گفت:
— اهوم، پس اینجوریه.
بادیگارد:
— بله قربان.
جیهوپ پرسید:
— جونکوک کجاست؟
بادیگارد:
— توی اتاق کارشون هستن.
همون کسی که به من آمپول زد، رفت پیش اون پسرا.
نامجون با خندهای تلخ گفت:
— بههه، پسر! بالاخره دیدیمت.
تههونگ خواست حرف بزنه، ولی فقط به زنی که کنارم بود اشاره کرد.
زن گفت:
— بیا عزیزم، بریم بالا.
با هم رفتیم بالا. وارد یه اتاق بزرگ شدیم.
زن گفت:
— دخترم، من اجوما هستم. ارباب جونکوک گفت در اتاق رو قفل کنم.
فقط سری تکون دادم.
اون رفت، و صدای قفل شدن در مثل مهر تأیید روی زندانی شدنم بود.
نشستم رو تخت.
اوففف... باید یه راهی برای فرار پیدا کنم.
ولی در لعنتی قفل بود.
کل اتاق رو گشتم.
در کمدی رو باز کردم، دیدم کلی لباس خوشگل اون توئه.
مطمئن بودم برای منه، چون اجوما گفته بود.
یکیشو پوشیدم، موهامو بستم، نشستم رو تخت.
همهجا رو گشتم ولی هیچی نبود.
آه لعنتی...
بعد چند دقیقه، در اتاق باز شد.
وایسا ببینم...
چیییی؟
واقعاً خودشههههه... اون...
ادامه دارد...... 🖤
- ۴.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط