{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان نویسی پارت

داستان نویسی پارت ۲
فصل ۱۳: جشن آشتی

هتل هازبین میزبان جشن بزرگی شد - جشنی برای آشتی دو خاندان باستانی. تمام مهمانان هتل در آن شرکت کردند.

چارلی با خوشحالی گفت: "این همان چیزی است که همیشه می‌خواستم - همه با هم در صلح زندگی کنند."

---

فصل ۱۴: راز جدید

اما در اوج جشن، هوسیفر چیزی عجیب دید - سایه‌ای مرموز که از دیوارهای هتل پایین می‌آمد. انگار داستان خانواده گاد تازه شروع شده بود...

پایان (یا شاید آغاز جدید...)

فصل ۱۵: سایه‌های گذشته

جشن هنوز در جریان بود که هوسیفر با چالیدن به پای چارلی رسید. "چارلی! یه چیزی دیدم! تو راهروی شرقی، سایه‌هایی که از دیوار پایین می‌اومدن!"

چارلی که می‌دانست هوسیفر هرگز شوخی نمی‌کند، به آرامی از جشن جدا شد. لوسیفر که متوجه این حرکت شده بود، به دنبالش رفت. "چارلی، کجا داری می‌ری؟"

"هوسیفر یه چیزی دیده"، چارلی در حالی که به سمت راهروی شرقی می‌رفت، پاسخ داد.

وقتی به آنجا رسیدند، همه چیز عادی به نظر می‌رسید. اما ناگهان...

---

فصل ۱۶: نقاشی متحرک

بر روی دیوار، نقاشی قدیمی از نیاکان خانواده گاد آهسته تکان خورد. چشمان نقاشی به سمت آنها چرخید و لبخندی مرموز بر لب نشست.

"این غیرممکنه!" لوسیفر شمشیرش را بیرون کشید.

نقشی از دهانش باز شد و صدایی قدیمی گفت: "گنجینه... تنها بخشی از حقیقته... دنبال نشانه‌ها بگردید..."

---

فصل ۱۷: کتابخانه مخفی

آلستور با شنیدن این ماجرا، خانواده را به کتابخانه مخفی زیرزمین هتل برد. "نیاکان ما از این اتفاقات پیش‌بینی کرده بودند."

در آنجا، کتاب عظیمی پیدا کردند که با پوست هیولاها صحافی شده بود. روی جلد نوشته بود: "تاریخچه راستین خاندان گاد".

ونتاس که تازه کاملاً بهبود یافته بود، گفت: "بازم کتاب خسته‌کننده؟ واقعاً که!"

---

فصل ۱۸: طلسم گمشده

چارلی در میان صفحات کتاب، متوجه چیزی شد. "صبر کنید! اینجا یه صفحه گم شده!"

آنجلا بلیک که با آنها آمده بود، ناگهان رنگ پرید. "من... من اون صفحه رو دارم. مادرم بهم داده بود گفت روزی به دردت می‌خوره."

او صفحه را از جیبش درآورد. روی آن تصویری از طلسمی عجیب حکاکی شده بود.

---

فصل ۱۹: حقیقت تلخ‌تر

روی صفحه نوشته بود: "طلسم وحدت - تنها با فداکاری واقعی یک گاد فعال می‌شود."

لوسیفر با عصبانیت گفت: "پس این بود برنامه‌ت؟ می‌خواستی یکی از ما رو قربانی کنی؟"

آنجلا اشک‌ریزان پاسخ داد: "نه! قسم می‌خورم نمی‌دانستم! مادرم فقط گفت این طلسم می‌تونه صلح واقعی بیاره."

---

فصل ۲۰: تصمیم دشوار

خانواده گاد در دوراهی سختی قرار گرفتند. از یک طرف طلسمی که می‌توانست صلح ابدی بیاورد، از طرف دیگر نیاز به فداکاری یکی از آنها.

آلستور با قاطعیت گفت: "هیچ یک از شما قربانی نخواهد شد. ما راه دیگری پیدا خواهیم کرد."

اما ناگهان ونتاس جلو آمد. "من دوباره انجامش می‌دم. برای خانواده‌م."
دیدگاه ها (۰)

فصل ۲۱: روش درستدرست در لحظه‌ای که ونتاس می‌خواست طلسم را لم...

فصل ۳۲: مشکل واقعیگالیم توضیح داد: "طلسم وحدت آنقدر قدرتمند ...

داستان نویسی پارت ۱ فصل ۱: شبی طوفانی در هتلباران سیل‌آسا به...

هازبین هتل hazbin hotel لیلیث خانم من مامانم رو لیلیث سیو کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط