{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه دقیقه دیگه بمون

-«یه دقیقه دیگه بمون»

هوا گرگ‌ومیشِ آخرای تابستون بود. نسیم خنک تهِ عصر، بوی قهوه و خیابون‌های نم‌خورده‌ی سئول رو قاطی کرده بود.
لیلی با لیوانش بازی می‌کرد، انگشتاش درِ استارباکس رو عقب و جلو می‌داد.
جونگ‌کوک روبه‌روش نشسته بود، اون‌قدر ساکت که فقط صدای نفس کشیدنش می‌اومد.

«داری منو هزار تیکه می‌کنی با این سکوتت، می‌دونی؟»
لیلی با خنده‌ی نصفه گفت و به چشماش نگاه نکرد.

جونگ‌کوک کمی جلو اومد، بازوشو روی میز گذاشت، با لحن آروم ولی جدی گفت:
«دارم فکر می‌کنم چجوری بگم که فرار نکنی.»

لیلی پلک زد. «چی بگی؟»

لبخند زد، همون لبخندی که هزار بار لعنتش کرده بود چون باعث می‌شد نتونه درست نفس بکشه.
«بگم از اون شبی که با اون کاپشن قرمز لعنتی اومدی استودیو و گلدونِ دستت شکست... از اون شب به بعدم هیچی سرِ جاش نیست. حتی من.»

لیلی خندید، یه خنده‌ی عصبی. «تو دیوونه‌ای جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک سرشو کج کرد، همون‌جوری که همیشه ازش دل لیلی می‌لرزید.
«آره، ولی فقط وقتی تویی. وقتی نیستی، معمولیم.»

لیلی نتونست چیزی بگه. فقط نگاهش کرد؛
اون نگاه تیره و برق‌زده‌ای که بین کافه‌ی شلوغ و بوی قهوه، دنیا رو براش متوقف کرد.
جونگ‌کوک به آرومی گفت:
«یه دقیقه دیگه بمون، فقط یه دقیقه... بعد هرچی خواستی، برو.»

لیلی خواست مخالفت کنه، ولی صدای گرفته‌ی آخر جمله‌اش دلشو لرزوند. نشست.
همون یه دقیقه شد ده دقیقه.
ده دقیقه شد یه سکوتی که پر بود از نگاه، از لبخندهای بی‌هوا و نفس‌هایی که نمی‌دونستن باهاش چی کار کنن.

بعد از چند ثانیه، جونگ‌کوک دستشو گذاشت روی میز — نزدیک دست لیلی.
فاصله‌شون اندازه‌ی یه نفس بود.
«می‌خوام بدونی که این یه دقیقه، واسه من، یه دنیا بود.»

لیلی لبخند زد، آروم دستشو گذاشت روش.
«تا وقتی بخوای، یه دقیقه‌مون ادامه داره.»

و بیرون، چراغای خیابون یکی‌یکی روشن شدن؛ مثل قلب دوتا آدم که تازه فهمیدن می‌شه برای همیشه توی یه لحظه موند.

---

✨ پایان ✨
دیدگاه ها (۰)

فالوشهhttps://wisgoon.com/mni_jeon_kanya_2

سناریو تصویری😭✨

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!چندپارتی:...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط