My professor
My professor
Part:4
صدای خنده یواشکی چند نفر وقتی واکنشمو به اون برگه میدیدن بلند شد...
برگه رو با اخم مچاله کردم و حواسمو دادم پای تابلو.
نیم ساعت آخرو رفتیم آزمایشگاه...کلاس آقای جئون همیشه طوری بود که آرزو میکردم زمان توش کش بیاد و بتونم چیزای بیشتری ازش یاد بگیرم...اون فقط یه دکتر نبود...یه فیلسوف بود!
علمو به همه چی گره میزد و مزه ی واقعیشو بهت نشون میداد...این مرد علم رو زندگی کرده بود که اینقدر قشنگ بیانش می کرد،انگار با قلبش داشت درس میدادو از مهیج ترین و خفن ترین آزمایشا برای تدریسش استفاده میکرد...داشتیم نکاتی که گفته بود رو یادداشت میکردیم که یکی از دخترا پرسید:
هیونا:استاد من متوجه نشدم هر منبعی یه چیزی میگه... آخرش رنگ ترکیبی که آخر فصل قبل خوندیم قرمز مایل به قهوه ای میشه یا بنفش؟!
استاد بدون اینکه نگاهش کنه کتابشو بست
جونگکوک:میخوای تو همین آزمایش نشونت بدم و کاری کنم هیچوقت یادت نره؟!
دختره با ذوق خندید. هممون هیجان زده نگاهش کردیم و منتظر موندیم ببینیم میخواد چیکار کنه.
دست مسلطشو سریع از رو ارلن رد کرد و یه ماده ی غلیظ و بنفش که توش رگه های طلایی و براق داشت شروع کرد به جوشیدن...از ظرف اومد بیرون و بخار شد و چند ثانیه بعد از بین رفت!
صدای ناگهانی نفس بچها که تو سینه شون حبس شده رو شنیدم و چشمام از ذوق و ناباوری باز موند...یکی از دخترای کلاس گفت:
جیا:وای...استاد شما یه جادوگرین!
لبخند باوقاری زد و رفت سمت تابلو...ژست پای تابلو اینطور بود که دست چپش رو پشت کمرش میزاشت و با دست راستش خوش خط و مسلط مباحثو یادداشت میکرد...
واکنش جدیدی رو نوشت که بفهمیم کدوم ماده ی شیمیایی رو بدون اینکه متوجه بشیم اضافه کرده که این رنگو بسازه...در حالی که ماژیکش رو میبست روشو سمتمون چرخوند...
جونگکوک: شیمی...یعنی جادو! اگر شیمی رو با قلبتون یاد بگیرین ، تماشاچی فکر میکنه سحر و جادو بلدین!
شیمی یعنی بازی با رنگ و صدا و نور...
عینک ایمنیشو از چشمش برداشت و در حالی که دستکشاشو در میورد گفت:
جونگکوک:بابت آزمایشاتی که امروز انجام دادیم یک سری خطرات وجود داره که همینجا بهتون تذکرشو میدم.
آزمایشگاه قوانین خودشو داره. هیچکس حق نداره از ازمایشات کتاب سو استفاده ای برای منفعت خودش بکنه. ما در راستای پیشرفت بشر تحقیق و تحصیل میکنیم. نه برای آسیب زدن بهش...مقاله ای که گفتم حتما برای جلسه بعد مطالعه بشه. خسته نباشید.
همه همزمان گفتن:
-خسته نباشید استاد
چقدر زود تموم شد ... بی انگیزه و آروم شروع کردم به گذاشتن وسایل تو کیفم...حالا باید برگردم به زندگی عادیم و تا هفته دیگه انتظار بکشم که بتونم به استاد و درس مورد علاقم گوش بدم...هر کسی حال و روزمو میدید فکر میکرد به اون مرد علاقه مند شدم...اما این عشق و علاقه نبود...اون الگوی من تو هر زمینه ای محسوب میشد...اونقدری ازش اخلاقای شگفتانگیز دیده بودم که اگر میخواستم بگم چرا الگوی منه تا صبح طول میکشید!
کولمو رو شونم انداختم و از محوطه ی دانشگاه خارج شدم...تا خوابگاه چند دقیقه پیاده روی بود... لبمو از درد پاهام گاز گرفتم...اونقدر لنگ میزدم و توجه بقیه رو به چهره رنگ پریده و مچالم جلب میکردم که ظاهراً چاره ای جز تاکسی گرفتن نداشتم...در حالی که تو کیفم دنبال کیف پولم میگشتم سوار یه تاکسی شدم...حرکت کرد و صدای خش داری سکوتو شکست:
ویکتور:یه وقت موبایلتو جواب ندی خوشگله!
ادامه دارد...
لایک و کامنت فراموش نشه:)
#فیکشن#فیک#جونگکوک
Part:4
صدای خنده یواشکی چند نفر وقتی واکنشمو به اون برگه میدیدن بلند شد...
برگه رو با اخم مچاله کردم و حواسمو دادم پای تابلو.
نیم ساعت آخرو رفتیم آزمایشگاه...کلاس آقای جئون همیشه طوری بود که آرزو میکردم زمان توش کش بیاد و بتونم چیزای بیشتری ازش یاد بگیرم...اون فقط یه دکتر نبود...یه فیلسوف بود!
علمو به همه چی گره میزد و مزه ی واقعیشو بهت نشون میداد...این مرد علم رو زندگی کرده بود که اینقدر قشنگ بیانش می کرد،انگار با قلبش داشت درس میدادو از مهیج ترین و خفن ترین آزمایشا برای تدریسش استفاده میکرد...داشتیم نکاتی که گفته بود رو یادداشت میکردیم که یکی از دخترا پرسید:
هیونا:استاد من متوجه نشدم هر منبعی یه چیزی میگه... آخرش رنگ ترکیبی که آخر فصل قبل خوندیم قرمز مایل به قهوه ای میشه یا بنفش؟!
استاد بدون اینکه نگاهش کنه کتابشو بست
جونگکوک:میخوای تو همین آزمایش نشونت بدم و کاری کنم هیچوقت یادت نره؟!
دختره با ذوق خندید. هممون هیجان زده نگاهش کردیم و منتظر موندیم ببینیم میخواد چیکار کنه.
دست مسلطشو سریع از رو ارلن رد کرد و یه ماده ی غلیظ و بنفش که توش رگه های طلایی و براق داشت شروع کرد به جوشیدن...از ظرف اومد بیرون و بخار شد و چند ثانیه بعد از بین رفت!
صدای ناگهانی نفس بچها که تو سینه شون حبس شده رو شنیدم و چشمام از ذوق و ناباوری باز موند...یکی از دخترای کلاس گفت:
جیا:وای...استاد شما یه جادوگرین!
لبخند باوقاری زد و رفت سمت تابلو...ژست پای تابلو اینطور بود که دست چپش رو پشت کمرش میزاشت و با دست راستش خوش خط و مسلط مباحثو یادداشت میکرد...
واکنش جدیدی رو نوشت که بفهمیم کدوم ماده ی شیمیایی رو بدون اینکه متوجه بشیم اضافه کرده که این رنگو بسازه...در حالی که ماژیکش رو میبست روشو سمتمون چرخوند...
جونگکوک: شیمی...یعنی جادو! اگر شیمی رو با قلبتون یاد بگیرین ، تماشاچی فکر میکنه سحر و جادو بلدین!
شیمی یعنی بازی با رنگ و صدا و نور...
عینک ایمنیشو از چشمش برداشت و در حالی که دستکشاشو در میورد گفت:
جونگکوک:بابت آزمایشاتی که امروز انجام دادیم یک سری خطرات وجود داره که همینجا بهتون تذکرشو میدم.
آزمایشگاه قوانین خودشو داره. هیچکس حق نداره از ازمایشات کتاب سو استفاده ای برای منفعت خودش بکنه. ما در راستای پیشرفت بشر تحقیق و تحصیل میکنیم. نه برای آسیب زدن بهش...مقاله ای که گفتم حتما برای جلسه بعد مطالعه بشه. خسته نباشید.
همه همزمان گفتن:
-خسته نباشید استاد
چقدر زود تموم شد ... بی انگیزه و آروم شروع کردم به گذاشتن وسایل تو کیفم...حالا باید برگردم به زندگی عادیم و تا هفته دیگه انتظار بکشم که بتونم به استاد و درس مورد علاقم گوش بدم...هر کسی حال و روزمو میدید فکر میکرد به اون مرد علاقه مند شدم...اما این عشق و علاقه نبود...اون الگوی من تو هر زمینه ای محسوب میشد...اونقدری ازش اخلاقای شگفتانگیز دیده بودم که اگر میخواستم بگم چرا الگوی منه تا صبح طول میکشید!
کولمو رو شونم انداختم و از محوطه ی دانشگاه خارج شدم...تا خوابگاه چند دقیقه پیاده روی بود... لبمو از درد پاهام گاز گرفتم...اونقدر لنگ میزدم و توجه بقیه رو به چهره رنگ پریده و مچالم جلب میکردم که ظاهراً چاره ای جز تاکسی گرفتن نداشتم...در حالی که تو کیفم دنبال کیف پولم میگشتم سوار یه تاکسی شدم...حرکت کرد و صدای خش داری سکوتو شکست:
ویکتور:یه وقت موبایلتو جواب ندی خوشگله!
ادامه دارد...
لایک و کامنت فراموش نشه:)
#فیکشن#فیک#جونگکوک
- ۵۳۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط