My professor
My professor
Part:3
کلاسورمو بست و با اخم گرفت جلوم...درحالی که تلاش میکردم گریم میگیره ازش گرفتمش
این همه وقت! این همه زحمت و انرژی! رسما گند زده بودم!...چه افتضاحی.
سرمو انداختم پایین و رومو چرخوندم سمت کلاس...اولین قدمو که برداشتم گفت:
جونگکوک:که از بین چهل نفر فقط یکی تونسته سوالو حل بکنه! من جز این خانم دانشجوی دیگه ای ندارم تو این کلاس؟!
سرجام مسکن زد و با چشم باز نگاهش می کردم.
هیزل:درست بود استاد؟!!!
با اخم سرشو برد تو لیست
جونگکوک:اسمتون؟
هیزل:پارک هیزل
چیزی جلوی اسمم نوشت
جونگکوک:بفرما پای تابلو!
اون ذوقم فورا جاشو به اضطراب کوفتی داد...آب دهنمو قورت دادم
قلبم اونقدر تند میزد که می شد از ضربانش برق تولید کرد...پای تابلو رفتن همیشه منو مضطرب میکرد
اما دلیل اصلی این ترسم این بود که نکنه از اضطراب جلوی جمع سوتی بدم و استادی که الگوی منه رو از خودم ناامید کنم...
کلاسورمو تو بغلم فشار دادم و رفتم سمت تابلو
از سکو رفتم بالا ...یک آن نفهمیدم چی شد...همه چی دور سرم چرخید و با کله محکم رفتم تو زمین!
بله . پای لعنتیم به سکو گیر کرده بود!
صدای خنده ی انفجاری کلاس فورا بلند شد..
لباسای خاکیمو نگاه کردم...لحظات اول به حدی ترسیده بودم که هیچ دردی حس نمی کردم.
ترسم کاملا غالب بود ... حس میکردم سرم بخاطر برخورد با زمین تاب برداشته و گیج میزنم...لعنتی!دلم میخواست از شدت خجالت و کلافگی زوزه بکشم!
صدای قدمای محکمی بهم نزدیک شد فورا سعی کردم بلند بشم...سریع دستمو به زانوم تکیه دادم و به زحمت پاشدم
خم شد و کلاسورمو که پخش زمین شده بود رو برداشت...
برگه هایی که ازش خارج شده بودو گذاشت توش و جلوم گرفتش.
جونگکوک:برو آب بزن به دست و صورتت.
سرمو از خجالت برده بودم تو بغلم و کم کم داشتم درد پاها و آرنجمو حس میکردم
و خیسی خون روی زانوم...در حالی که لنگ میزدم رفتم سمت در...
به محض اینکه درو پشت سر خودم بستم اشکام ریخت رو گونه هام...فکر کن یه شب کاملو نخوابی توی حیاط تو اون یخبندان قدم بزنی و با صدای بلند راه حلو تمرین کنی...ولی حتی خودتو نتونی خودتو به تابلو برسونی! بی عرضه ی احمق! چطور میتونی تا این حد دست و پا چلفتی باشی؟! وای چطور ...چطور جلوی چشاش با مغز افتادم زمین اخه...دختره افلیج!
وای الان فکر میکنه من بیشتر به درد دبستان میخورم تا دانشگاه کلاسورمو با حرص پرت کردم کنار...استینای پالتومو زدم بالا و جلوی یکی از روشویی های سرویس بهداشتی وایسادم...دستمو از آب صفر درجه اش خیس کردم...انگشتامو آروم روی زخم زانوم کشیدم و این بار اشکام به خاطر درد زیادم ریخت...
خون و دونه های گرد و خاک کف کلاس با هم قاطی شده بود از سرما میلرزیدم و چند بار شستمش...
دست و صورتمو شستم و به چشمای قرمزم تو آینه خیره شدم...با دیدن چشمام کلافه تر شدم...اونقدر درشت بودن که کوچیک ترین تغییری توشون از دو کیلومتری دستمو رو می کرد...
من از ویژگی های بچه گانه داشتن بدم میومد و همیشه تلاش می کردم قایمشون کنم...ولی اون دو تا سفیدی بزرگ که به قرمزی میزدن همیشه اینو لو میدادن که مثل بچه ها زار زدم...
باید برگردم کلاس نمیخوام حتی یه جمله از درسشو از دست بدم...
ولی با این چشمای بچگونه و قرمز چیکار کنم...چند بار پلک زدم و با دقت تو آینه خودمو نگاه کردم...به هیچ قیمتی نمیخواستم کلاسشو از دست بدم...
وقتی برگشتم به کلاس داشت با اون خط بی نظیرش رو تابلو مباحث درس جدیدو مینوشت...درسی که از قبل پیش خوانی کرده بودم! من تمام طول هفته رو انتظار میکشیدم که کلاس این مرد برسه...تمام فکر و ذهنم درس و کلاسش بود...از زمانی که یادم میومد فیزیک و شیمی دو رشته مورد علاقه من بود و وقتی با تدریس این مرد آشنا شدم رسما به جنون رسیدم...یکی از پسرا وقتی میرفتم سمت صندلیم آروم گفت:
جک:هی چلفت!مطمئنی خودت حلش کرده بودی؟!
وانمود کردم نشنیدم و نشستم سر جام...به خاطر اینکه سن و سالم از همشون کمتر بود همیشه سر به سرم میزاشتن و به این قضیه عادت کرده بودم...وقتی کلاسورمو باز میکردم متوجه شدم رو میز یه برگه نارنجی رنگ هست با تعجب نگاهش کردم...کاریکاتور یه دختر بود که بیش از حد قدشو کوتاه کشیده بودن...از زانوش خون میومد...گونه هاش کاملا سرخ بود و داشت مثل بچه ها گریه میکرد!
ادامه دارد...
اگر خوندین خوشحال میشم نظر بدید و لایک کنید✨
#فیکشن#فیک#جونگکوک
Part:3
کلاسورمو بست و با اخم گرفت جلوم...درحالی که تلاش میکردم گریم میگیره ازش گرفتمش
این همه وقت! این همه زحمت و انرژی! رسما گند زده بودم!...چه افتضاحی.
سرمو انداختم پایین و رومو چرخوندم سمت کلاس...اولین قدمو که برداشتم گفت:
جونگکوک:که از بین چهل نفر فقط یکی تونسته سوالو حل بکنه! من جز این خانم دانشجوی دیگه ای ندارم تو این کلاس؟!
سرجام مسکن زد و با چشم باز نگاهش می کردم.
هیزل:درست بود استاد؟!!!
با اخم سرشو برد تو لیست
جونگکوک:اسمتون؟
هیزل:پارک هیزل
چیزی جلوی اسمم نوشت
جونگکوک:بفرما پای تابلو!
اون ذوقم فورا جاشو به اضطراب کوفتی داد...آب دهنمو قورت دادم
قلبم اونقدر تند میزد که می شد از ضربانش برق تولید کرد...پای تابلو رفتن همیشه منو مضطرب میکرد
اما دلیل اصلی این ترسم این بود که نکنه از اضطراب جلوی جمع سوتی بدم و استادی که الگوی منه رو از خودم ناامید کنم...
کلاسورمو تو بغلم فشار دادم و رفتم سمت تابلو
از سکو رفتم بالا ...یک آن نفهمیدم چی شد...همه چی دور سرم چرخید و با کله محکم رفتم تو زمین!
بله . پای لعنتیم به سکو گیر کرده بود!
صدای خنده ی انفجاری کلاس فورا بلند شد..
لباسای خاکیمو نگاه کردم...لحظات اول به حدی ترسیده بودم که هیچ دردی حس نمی کردم.
ترسم کاملا غالب بود ... حس میکردم سرم بخاطر برخورد با زمین تاب برداشته و گیج میزنم...لعنتی!دلم میخواست از شدت خجالت و کلافگی زوزه بکشم!
صدای قدمای محکمی بهم نزدیک شد فورا سعی کردم بلند بشم...سریع دستمو به زانوم تکیه دادم و به زحمت پاشدم
خم شد و کلاسورمو که پخش زمین شده بود رو برداشت...
برگه هایی که ازش خارج شده بودو گذاشت توش و جلوم گرفتش.
جونگکوک:برو آب بزن به دست و صورتت.
سرمو از خجالت برده بودم تو بغلم و کم کم داشتم درد پاها و آرنجمو حس میکردم
و خیسی خون روی زانوم...در حالی که لنگ میزدم رفتم سمت در...
به محض اینکه درو پشت سر خودم بستم اشکام ریخت رو گونه هام...فکر کن یه شب کاملو نخوابی توی حیاط تو اون یخبندان قدم بزنی و با صدای بلند راه حلو تمرین کنی...ولی حتی خودتو نتونی خودتو به تابلو برسونی! بی عرضه ی احمق! چطور میتونی تا این حد دست و پا چلفتی باشی؟! وای چطور ...چطور جلوی چشاش با مغز افتادم زمین اخه...دختره افلیج!
وای الان فکر میکنه من بیشتر به درد دبستان میخورم تا دانشگاه کلاسورمو با حرص پرت کردم کنار...استینای پالتومو زدم بالا و جلوی یکی از روشویی های سرویس بهداشتی وایسادم...دستمو از آب صفر درجه اش خیس کردم...انگشتامو آروم روی زخم زانوم کشیدم و این بار اشکام به خاطر درد زیادم ریخت...
خون و دونه های گرد و خاک کف کلاس با هم قاطی شده بود از سرما میلرزیدم و چند بار شستمش...
دست و صورتمو شستم و به چشمای قرمزم تو آینه خیره شدم...با دیدن چشمام کلافه تر شدم...اونقدر درشت بودن که کوچیک ترین تغییری توشون از دو کیلومتری دستمو رو می کرد...
من از ویژگی های بچه گانه داشتن بدم میومد و همیشه تلاش می کردم قایمشون کنم...ولی اون دو تا سفیدی بزرگ که به قرمزی میزدن همیشه اینو لو میدادن که مثل بچه ها زار زدم...
باید برگردم کلاس نمیخوام حتی یه جمله از درسشو از دست بدم...
ولی با این چشمای بچگونه و قرمز چیکار کنم...چند بار پلک زدم و با دقت تو آینه خودمو نگاه کردم...به هیچ قیمتی نمیخواستم کلاسشو از دست بدم...
وقتی برگشتم به کلاس داشت با اون خط بی نظیرش رو تابلو مباحث درس جدیدو مینوشت...درسی که از قبل پیش خوانی کرده بودم! من تمام طول هفته رو انتظار میکشیدم که کلاس این مرد برسه...تمام فکر و ذهنم درس و کلاسش بود...از زمانی که یادم میومد فیزیک و شیمی دو رشته مورد علاقه من بود و وقتی با تدریس این مرد آشنا شدم رسما به جنون رسیدم...یکی از پسرا وقتی میرفتم سمت صندلیم آروم گفت:
جک:هی چلفت!مطمئنی خودت حلش کرده بودی؟!
وانمود کردم نشنیدم و نشستم سر جام...به خاطر اینکه سن و سالم از همشون کمتر بود همیشه سر به سرم میزاشتن و به این قضیه عادت کرده بودم...وقتی کلاسورمو باز میکردم متوجه شدم رو میز یه برگه نارنجی رنگ هست با تعجب نگاهش کردم...کاریکاتور یه دختر بود که بیش از حد قدشو کوتاه کشیده بودن...از زانوش خون میومد...گونه هاش کاملا سرخ بود و داشت مثل بچه ها گریه میکرد!
ادامه دارد...
اگر خوندین خوشحال میشم نظر بدید و لایک کنید✨
#فیکشن#فیک#جونگکوک
- ۷۵۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط