{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۴
نگاه ی به آقا حشمت انداختم روی تخت بالایی رو به
روم نشسته بود، عمیق و با لبخند نگاهم میکرد .
لبخندش تلخ بود، شونه هام پایین افتاد .
شوهر خواهرش رو کشته بود غیر عمد !
مردک بی شرف بود، خرجی که نمیداد در حد مرگم
می زد !
یه روز وسط زد و خورد آقا حشمت جوش میاره
مردکو رو هل میده و یارو درجا تموم میکنه !
بعضیا حتی مردنشون هم نحسه بعد از مرگش خانواده
ی یارو رضایت ندادن و حبس ابد خورد !
بقیه هم یه مشت دزد و قاچاقچی بودن که زمونه بد تا
کرد باهاشون !
یا ننه بابای درست حسابی نداشتن یا به قول خودشون
بختشون رو سیاه گره زده بودن .
من باید میرفتم یه نفرم شده باید از اینجا آزادمی شد !
میرفتم تا اجازه ندم این زندان ها هی بیشتر پر شه،
بچه ها بیشتر یتیم بشن .
می رفتم دست چهار محل و بچه هاش رو بگیرم که
غرق نشن تو مرداب؛ که بشه همون چهار محل
سابق !
دراز کشیدم روی همون تخت پر سر و صدایی که
پنج ساله همدمم شده .
از فردا شب باید رو رختخواب های دایه دوز سر رو
زمین بذارم !
از همین االن دلم داشت میرفت واسه حوض تو حیاط،
تخت بزرگی که گاه و بی گاه با اهل خونه و گله روش
می شستیم و هندونه می شکوندیم .
دلم تنگ سها کوچوی خودم بود امسال احتماال دانشگاه
درس می خوند .
تو حال و هوای فردا و آزادی با قید و شرطم بودم که
کم کم چشم هام رو ی هم افتاد .
صبح با صدای تیموری که بالا سرم ایستاده بود چشم
وا کردم .
_ پاشو بزرگ، پاشو که روز آخره مخلصا میان دست
بوسی بلکم یه فرجی شه واسه تک تکمون .
سر بلند کردم و به سمت در رفتم.
_ دم صبحی چی میگی مرد بذار بخوابن بیدار نکن
کسی رو نمی خوام شلوغ کنید .
از جا بلند شدم، آبی به صورتم زدم و به داخل بند
برگشتم .
با سر و صدای تیموری بچه ها یکی یکی از جا
پریده بودن .
صدای بوق گوش خراشی از بلندگو پیچید و بعد
صدای رییس زندان .
_امیر کورد شاکو وسایلت رو جمع کن بیا دفتر !
حرفش تموم نشده، سعید خیز برداشت محکم از بازو
بغلم کرد خنده م گرفت کالا نیم مثقال بچه بود .
_ نرو بزرگ من اینجا تنها بمونم، اوراقم به علی !
دست گرفتم سمت تک تک بچه های بند .
_ همتون اینجا من میشناسید میدونید که خودم هم
نباشم آدم زیاد دارم این تو که سرتون رو بکنن زیر
آب، وای به حالتونه یه مو از سره این بچه ها کم بشه !
تیموری داد زد : تکبــیر .
بی توجه به سر و صدا ی بچه ها سمت آقا حشمت
رفتم .
_آقا بیرون چیزی نمیخوای ؟
هرچی به کورد بگی به سرم قسم ردیف می کنم برات !
دستی به سرم کشید و محکم گفت : ناموس امیر کورد
ناموس !
دیدگاه ها (۳)

مطهرمون حالش بده چجوری تونستی اینکارو باهام بکنی این همه ذوق...

رمان دخترم باش: تو برای کمک پیش اونی ولی واقعا فقط کمک؟؟

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۵-ول کن بیا بریم.صداي نیما رو شنید...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۴در اتاق که باز شد عسکري و سه تا م...

پارت شانزدهم - قاتل عاشق من

وضعیتم دقیقا مث جوکر شده🎭 از یه ور می خندم از یه ور ناراحت 💔...

اما اگه این کارو کنم انرژیم کم میشه و دیگه نامرئی نیستم!😭بیخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط