{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیمز چند ثانیه نگاهش میکند بعد آرام خیلی آرام میگوید

(جیمز چند ثانیه نگاهش می‌کند. بعد آرام، خیلی آرام می‌گوید)

· "چهار تا."

· "چی؟"

· "چهار تا. چهار بار کمک کردم امشب. سه بار توی باغ. الان چهارمی."

(کلارا گیج می‌شود. جیمز ادامه می‌دهد)

· "اول: قایمت کردم از نگهبانا. دوم: کتم رو دادم. سوم: باز قایمت کردم. چهارم: الان که اومدم اینجا و دارم حرفاتو گوش می‌دم."

· "خب که چی؟"

· "یعنی چهار بار. پس من چهارتا طلب دارم ازت."

(کلارا ابروها را گره می‌کند. عصبانی می‌شود.)

· "می‌خوای پول بدی؟! به من پول بدهکار کنی؟!"

· "نه."

· "پس چی؟"

(جیمز یه قدم نزدیک‌تر می‌آید. صورتش جدی است. نه تمسخر، نه شوخی.)

· "چهار بار. چهار تا خواسته. هر وقت من گفتم، تو انجام می‌دی."

(کلارا با ناباوری نگاهش می‌کند.)

· "منو نوکر خودت می‌کنی؟!"

· "نه. می‌گم بدهکاری رو باید پس بدی."

· "این باج‌گیری‌ست!"

· "اسمش رو هر چی می‌خوای بذار. انتخاب با توئه."

(سکوت. کلارا به چشم‌های جیمز نگاه می‌کند. دنبال یه نشانه می‌گردد که شوخی می‌کند. پیدا نمی‌کند.)

· "چی... چی می‌خوای بکنی با این چهارتا؟"

· "هنوز نمی‌دونم."

· "پس چرا می‌گی؟!"

· "چون مطمئنم به کارم میاد."

(کلارا نفس عمیقی می‌کشد. به این فکر می‌کند که چه کار کند. چند ثانیه می‌گذرد.)

· "اگه خواسته‌ات غیر ممکن باشه چی؟"

· "تعریف غیر ممکن رو خودت می‌دونی."

· "اگه خواسته‌ای باشه که نتونم انجام بدم؟"

· "اون موقع بدهکاری بیشتری میاری."

(کلارا مشت‌هایش را گره می‌کند.)

· "تو واقعاً... واقعاً از هر چی فکر می‌کردم بدتری."

· "شاید. ولی تنها کسی هستم که می‌تونه کمک کنه."

(کلارا به زمین نگاه می‌کند. به شکوفه‌های ریخته. به سایه‌هایی که دور و برش را گرفته‌اند. به این که چقدر تنهاست.)

(بعد سرش را بلند می‌کند.)

· "باشه."

(جیمز ابرو بالا می‌اندازد.)

· "باشه. قبول می‌کنم. چهار تا خواسته. هر چی تو بگی. ولی..."

· "ولی چی؟"

· "ولی اگه سرنا سالم پیش من برنگرده، هیچ خواسته‌ای توی کار نیست. می‌رم پیش ملکه می‌گم با تو بودم توی باغ. همه چی رو می‌گم. حتی این که چطور کمکم کردی."

(جیمز لبخند کوچکی می‌زند. خیلی کوچک. شاید اصلاً لبخند نباشد.)

· "بلوف می‌زنی."

· "آره. بلوف می‌زنم. ولی تو ریسک می‌کنی؟"

(چند ثانیه نگاهش می‌کند. بعد سر تکون می‌دهد.)

· "نه. ریسک نمی‌کنم."

· "پس بگو. سرنا کجاست؟"

· "پیش مادرم بود. الانم توی اتاق خودته."

(کلارا یخ می‌زند. چند ثانیه طول می‌کشد تا حرف جیمز را پردازش کند.)

· "چی؟!"

· "گفتم توی اتاق خودته. مادرم فقط چند تا سوال ازش پرسید. تموم شد. فرستادش عقب."

(چند ثانیه سکوت. کلارا زل زده به جیمز. صورتش تغییر می‌کند. از نگرانی به گیجی. از گیجی به عصبانیت.)

· "چ... چی می‌گی؟"

· "همینی که شنیدی."

· "یعنی تو... یعنی از اول سرنا... سرنا..."

· "آره. از اول تو اتاقت بوده. همون موقع که من اومدم پیش مادرم، سرنا داشت می‌رفت."

(کلارا دستش را می‌گذارد روی پیشانی. نمی‌تواند باور کند. تمام این چند دقیقه... تمام این استرس... تمام این التماس...)

· "پس چرا... چرا بهم نگفتی؟!"

(جیمز شانه بالا می‌اندازد. همان حرکت همیشگی. بی‌خیال. اعصاب خردکن.)

· "تو نپرسیدی."

· "چی؟!"

· "پرسیدی کجاست. گفتم پیش مادرم بود. الان توی اتاقته. راست گفتم."

(کلارا دهانش باز می‌ماند. دارد منفجر می‌شود. می‌توانی ببینی چطور خون توی صورتش می‌دود.)

· "تو... تو... از اول می‌دونستی که سرنا..."

· "آره."

· "و نذاشتی من... و گذاشتی من جلوت..."

· "التماست کنی؟ آره. خیلی هم قشنگ بود."

(کلارا مشت‌هایش را گره می‌کند. تمام بدنش می‌لرزد. از عصبانیت. از خجالت. از حقارتی که دارد توی وجودش می‌جوشد.)

· "تو... تو..."

· "چهار تا، پرنسس. یادت نره."

(جیمز پشتش را به کلارا می‌کند. دارد می‌رود. کلارا چند ثانیه مات می‌ماند. بعد یهو به خودش می‌آید.)

_______________________

نویسنده: اینم از آقای جنتلمن

کاتسوکی: کاملا جنتلمننننن کاملااااا

نویسنده: 😂 هیییی پسرم رو زود قضاوت نکن (حالا خودم دارم نقشه قتل جیمز رو میکشم)
راستی کاتسو نیستی افتخار نمیدی توی پشت صحنه کنار ما باشی چرا ؟

کاتسوکی: والااااا من بیشتر ترجیح میدم نقش اصلی باشمممممم میفهمی کهههه

نویسنده: بله بله کاملا ولی دلت میاد منو تنها بزاری ؟ 😂

کاتسوکی: دل چیه قلوه ام هم میاد

نویسنده: سپاس 💔🦦
دیدگاه ها (۳۴)

نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

به نظرم یکم زیادی جیمز رو منفی‌ کردم 🗿

بر خلاف چیزی که گفتم من پروفایل رو این گذاشتم :)))

نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط