پارت
پارت
(توی راهروی شمالی. کلارا به در اتاقش میرسد. دستگیره را میچرخاند. در باز میشود.)
(داخل اتاق. چراغ روشن است. سرنا روی تخت نشسته. صورتش خیس اشک. ولی زنده است. سالم است.)
(سرنا به محض دیدن کلارا بلند میشود. میدود سمتش.)
· "کلارا! خدایا! کجا بودی؟! من تا حالا منتظرت بودم! ملکه منو خواسته بود... چند تا سوال پرسید... گفتم هیچی نمیدونم... ول کرد رفت... بعد اومدم اینجا تو نبودی... فکر کردم برات اتفاق افتاده..."
(کلارا هیچی نمیگوید. فقط زل زده به سرنا.)
· "کلارا؟ خوبی؟ چرا گریهات گرفته؟ چرا اینقدر سردی؟ بیا بشین... چرا دستات میلرزه؟"
(کلارا باز هم هیچی نمیگوید. فقط دستهایش را میگذارد دور سرنا. بغلش میکند. محکم. خیلی محکم.)
· "کلارا؟"
· "هیس... بذار یه کم همینطور بمونم."
· "چی شده؟"
· "هیچی. فقط... خوشحالم که برگشتی."
(سرنا چند ثانیه سکوت میکند. بعد دستش را میکشد روی موهای کلارا.)
· "منم خوشحالم که تو برگشتی. فکر کردم دیگه نمیبینمت."
(کلارا هیچی نمیگوید. فقط محکمتر بغلش میکند. توی تاریکی اتاق، کسی اشکهایش را نمیبیند.)
___
(اتاق کلارا. صبح روز بعد.)
(نور ملایمی از لای پردههای کلفت به داخل نفوذ کرده. کلارا روی تخت خوابیده. اما نخوابیده. چشمهاش بازه. به سقف خیره شده.)
(ساعتهاست همینطور دراز کشیده. از وقتی از باغ برگشته، حتی پلک هم نزده.)
(هر بار چشمهاش را میبندد، صدای جیمز توی گوشش میپیچد: "چهار تا، پرنسس. یادت نره." "میبینمت پرنسس.")
· (زمزمه میکند) "پرنسس... لعنت به این کلمه..."
(بلند میشود مینشیند. موهاش آشفته است. چند تار موی نقرهای روی صورتش ریخته. بیحوصله کنارشان میزند.)
(نگاهش میافتد به میز تحریر. چند تا کتاب آنجاست. یکی شان را دیشب نصفه رها کرده بود.)
(بیهدف بلند میشود. میرود سمت میز. مینشیند. کتاب را برمیدارد. صفحهای که جا گذاشته بود را باز میکند.)
(چند خط میخواند. اما کلمات وارد مغزش نمیشود. چشمهاش روی صفحه میچرخد، ولی ذهنش جای دیگری است.)
(توی راهروی شمالی. کلارا به در اتاقش میرسد. دستگیره را میچرخاند. در باز میشود.)
(داخل اتاق. چراغ روشن است. سرنا روی تخت نشسته. صورتش خیس اشک. ولی زنده است. سالم است.)
(سرنا به محض دیدن کلارا بلند میشود. میدود سمتش.)
· "کلارا! خدایا! کجا بودی؟! من تا حالا منتظرت بودم! ملکه منو خواسته بود... چند تا سوال پرسید... گفتم هیچی نمیدونم... ول کرد رفت... بعد اومدم اینجا تو نبودی... فکر کردم برات اتفاق افتاده..."
(کلارا هیچی نمیگوید. فقط زل زده به سرنا.)
· "کلارا؟ خوبی؟ چرا گریهات گرفته؟ چرا اینقدر سردی؟ بیا بشین... چرا دستات میلرزه؟"
(کلارا باز هم هیچی نمیگوید. فقط دستهایش را میگذارد دور سرنا. بغلش میکند. محکم. خیلی محکم.)
· "کلارا؟"
· "هیس... بذار یه کم همینطور بمونم."
· "چی شده؟"
· "هیچی. فقط... خوشحالم که برگشتی."
(سرنا چند ثانیه سکوت میکند. بعد دستش را میکشد روی موهای کلارا.)
· "منم خوشحالم که تو برگشتی. فکر کردم دیگه نمیبینمت."
(کلارا هیچی نمیگوید. فقط محکمتر بغلش میکند. توی تاریکی اتاق، کسی اشکهایش را نمیبیند.)
___
(اتاق کلارا. صبح روز بعد.)
(نور ملایمی از لای پردههای کلفت به داخل نفوذ کرده. کلارا روی تخت خوابیده. اما نخوابیده. چشمهاش بازه. به سقف خیره شده.)
(ساعتهاست همینطور دراز کشیده. از وقتی از باغ برگشته، حتی پلک هم نزده.)
(هر بار چشمهاش را میبندد، صدای جیمز توی گوشش میپیچد: "چهار تا، پرنسس. یادت نره." "میبینمت پرنسس.")
· (زمزمه میکند) "پرنسس... لعنت به این کلمه..."
(بلند میشود مینشیند. موهاش آشفته است. چند تار موی نقرهای روی صورتش ریخته. بیحوصله کنارشان میزند.)
(نگاهش میافتد به میز تحریر. چند تا کتاب آنجاست. یکی شان را دیشب نصفه رها کرده بود.)
(بیهدف بلند میشود. میرود سمت میز. مینشیند. کتاب را برمیدارد. صفحهای که جا گذاشته بود را باز میکند.)
(چند خط میخواند. اما کلمات وارد مغزش نمیشود. چشمهاش روی صفحه میچرخد، ولی ذهنش جای دیگری است.)
- ۵۱۶
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط